اصلِ غزلِ رودکی
شاد زی با سياهچشمان شاد
که جهان نيست جز فسانه و باد
زآمده شادمان ببايد بود
وز گذشته نکرد بايد ياد
من و آن جعدْموی غاليهبوی
من و آن ماهروی حورنژاد
نيکبخت آن کسی که داد و بخورد
شوربخت آن که او نه خورد و نه داد
باد و ابر است اين جهانِ فسوس
باده پيش آر، هرچه بادا باد!
XVII
(18)
بازسُرايی قطعهای از: بُندارِ رازی
در تعليقهیِ «هزّالانِ ادبِ پارسی» در معرفی شاعرِ بزرگ و نامآورِ سدهیِ چهارم:
بندارِ رازی، دو نمونه شعر نقل کردهام؛
دوّمی قطعهای است که وی به گويشِ محلّی خود [گونهای از فارسی که –گويا- از برخی جهات ميانهیِ پهلوی و فارسی دری بوده و در سرزمينهای غربی ايرانِ بزرگ رواگ داشته] سروده است. شعریست بسيار زيبا، که دينستيزی وی را بهدرستی نشان میدهد.
امروز، 19/1/82، در ميانِ برخی اوراق به قطعهای برخوردم که 26/3/80 گفته شده، و بازسرايی همين شعرِ بندار است؛ قدری امروزیتر. و صد البتّه:
ميانِ شعرِ من با شعرِ بندار
تفاوت قدرِ شَعر و شِعر باشد!
چون در آن تعليقه نمیگنجد، اينجا میآورم:
روزی آخوندی در شابدولظيم
سرِ منبر گهرِ دين میسُفت
که همه جای بدن روزِ جزا
دهد اقرار بر اعمالِ نهفت XVIII
زنکی بر کُسِ خود میزد مشت XIX
کای بسا کُس که تو کُس خواهی گفت!!
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen