Mittwoch, Mai 24, 2006

ده ترانه - 41 تا 50

(41) [41]
برخيز که کونِ يکدگر را بدريم
آلشْ‌بدلی کنيم و حظّی ببريم
فردا که بميريم و به کيرم بشويم
با هفت‌هزاردادگان سربه‌سريم!!

(42) [42]
ای آن که نتيجه‌یِ شکاف و شفتی
وز شفت و شکاف دايم اندر تفتی
غرقه به شکافِ کُس نگردی؛ زنهار
بازآمدنت نيست؛ چو رفتی، رفتی!

(43) [43]
گويند بهشت و حورِعين خواهد بود
نی نی، غلط است اين؛ نه چنين خواهد بود
بل، بهرِ کُس و کونِ زن و مردِ جهان
کيری چو عمودِ آهنين خواهد بود!!

(43 مکرر) [43m]
گويند بهشت و حورِعين خواهد بود
زن‌ها چه کنند، اگر چنين خواهد بود؟!
لابد ز برایِ بانوان، از پس و پيش
کيری چو عمودِ آهنين خواهد بود!! J

(44) [44]
زين‌گونه که من کارِ جهان می‌بينم
پيدا وُ نهانِ اين و آن می‌بينم
سبحان‌اللَّه، به هرچه در می‌نگرم
خُفتار و خوران و گايمان می‌بينم!

(45) [45]
من کون نه ز بهرِ کُس‌پرستی نکنم
يا از نتوان و تنگدستی نکنم
من کون ز برایِ بی‌کُسی می‌کردم
اکنون که تو کُس به‌دست هستی، نکنم!!

(46) [46]
ما را صنما بهرِ خدا ياری ده
رحم آر برين خرزه، بيا ياری ده
دانم که نمی‌خسپی و خم می‌نکنی
باری به جماعی سرِ پا ياری ده!!

(47) [47]
ای بس که نباشيم و جهان خواهد بود
کير و کُس و کون و گايمان خواهد بود
هر قدر دگرگونه شود کارِ جهان
پيداست که گای جاودان خواهد بود!!

(48) [48]
مگذار که عمر جز به مستی گذرد
يا در پیِ غيرِ آنچه هستی گذرد
می‌گای، که عمری که اجل از پیِ اوست
آن به که به کون و کُس پرستی گذرد!!

(49) [49]
در مسجد اگرچه با نياز آمده‌ايم
واللَّه که نه از بهرِ نماز آمده‌ايم
يک شب پسری قُر زده بوديم، اينجا
آن کون مزه کرده؛ باز بازآمده‌ايم!

(50) [50]
هر بوته که آن به رنگِ خونی بوده‌ست
از پَرتِ کُسی وُ چاکِ کونی بوده‌ست
پا بر سرِ اين خيارچمبر ننهی
کاين‌هم چُلِ زارِ سرنگونی بوده‌ست!


?
پابرگ-نسخه‌بدل:


[41] طربخانه، 133 (با «نقد» به‌جایِ «عمر» در مصرعِ دوّم).
ای دوست بيا تا غمِ فردا نخوريم
وين يک‌دمِ عمر را غنيمت شمريم
فردا که ازين ديرِ کهن درگذريم
با هفت‌هزارسالگان سربه‌سريم

آلش بَدَل = همدگری؛ کونْ‌مرزیِ دو جانبه؛ عملِ دو نفر که به‌نوبت هم را بگايند. [و اين گويا اختصاص به نرينگان دارد، چرا که درهمجنس‌بازیِ مادينگان (که آن را مساحقه يا طبق‌زدن گويند) طرفين به يک‌گونه لذّت می‌برند؛ شايد. و صدالبتّه برایِ تحقيقِ دقيق، بايد به مادينگانی که تجربه‌یِ طبق دارند مراجعه نمود!]
اين لفظ در فرهنگِ معين به‌صورتِ «الش دگش / dageš ـ aleš» آمده [و در برخی گويش‌هایِ خراسان -ازجمله در زادگاه/گادگاهِ نگارنده: طبسِ گيلکی- نيز همين به‌کار می‌رود؛ به کسرِ دال.]: «1 ـ مبادله 2 ـ عملِ دو کس که با يکديگر آميزش و مباشرت کنند.»
اخوانِ ثالث در مؤخّره‌یِ «از اين اوستا» -ص 202- می‌نويسد: «... عامه‌یِ مردمِ توس -مشهد- امروز "اليش بدر" گويند و امرِ قبيحِ رکيکی است...»
در لغت‌نامه «آلش دگش» ضبط شده و به‌معنیِ موردِ نظرِ ما اشاره‌ای نشده، و همچنين اين ترکيب ترکی دانسته شده؛ و اين به‌گُمانِ نگارنده نيازمندِ تأمّل و بررسی است.
«بميريم و به کيرم بشويم» -«به کير شدن/به کير واشدن» يعنی فنا شدن، يا به تعبيرِ فوقیِ يزدی: چو گوز از کونِ اين دنيا برون شدن! (رك: هزليّاتِ فوقي، ص 9)
لطيفه: اوس‌ممّدِ خياط (مردِ اين لطيفه در اصل نامی ندارد. اين نام را از يکی از لطايفِ عبيد به‌عاريه می‌گيرم، که ضمناً با مثلِ «خياط در کوزه افتاد» و داستانِ آن مناسبتِ تام دارد؛ و بلکه يکی است.) هرگاه کسی می‌مرد، به دوستانش می‌گفت: ديديد، شنيديد، فلانی هم به کيرم شد! تا آن که زد و خودش در بسترِ نزع افتاد. دوستان به پُرسه‌اش آمدند، در حالی که می‌خنديد گفت: مثلِ اين که خودم هم دارم به کيرم می‌شوم!


[42] طربخانه، 482.
ای آنکه نتيجه‌یِ چهار و هفتی
وز هفت و چهار دايم اندر تفتی
می خور که هزار بار بيشت گفتم
بازآمدنت نيست چو رفتی رفتی

شفت = ستبر، گنده، کج، ناراست، ناهموار،... [معين] و با استناد به اين معانی و از تنگیِ قافيه، توسّعاً کنايه از کير.
بيتِ دوّم را عبيد به اين صورت نقيضه‌کاری فرموده:
زنهار به غرقابه‌یِ کس در نروی
بازآمدنت نيست؛ چو رفتی رفتی
بايد اعتراف كنم كه البتّه مولانا عبيد از من زيرك‌تر بوده كه به پر و پايِ بيتِ اوّل نپيچيده؛ و بهتر بود كه من هم از نقيضه سرودن برايِ اين ترانه خودداري می‌كردم و همين تك‌بيتِ او را می‌آوردم! (كه خود به صد تايِ نقيضه‌یِ من می‌ارزد؛ كه به صد زور خواسته‌ام همان را تقليد كنم!)


[43] طربخانه، 475.
گويند که فردوسِ برين خواهد بود
آنجا میِ ناب و انگبين خواهد بود
گر ما می و معشوق گزيديم چه باک
چون عاقبتِ کار همين خواهد بود
ضبطِ متفاوتِ مآخذِ ديگر، که موردِ نظرِ گوينده بوده (ازجمله: ها/55):
گويند بهشت و حورعين خواهد بود
آنجا میِ ناب و انگبين خواهد بود

عمود = 1 ـ ستون، چوبِ خيمه 2 ـ گرز 3 ـ... 5 ـ آلتِ تناسلِ مرد [معين]
مولانا عبيد در نقيضه‌یِ شاهنامه فرمايد:
بر آورد هومان عمودی چو دود
بدانسان که پيرانْش فرموده بود
چنان در زهِ کونِ رستم سپوخت
که از زخمِ آن کير/کونِ رستم بسوخت
دگر باره هومان در آمد به زير
تهمتن به سانِ هژبرِ دلير
بدو در سپوزيد يک کيرِ سخت
که شد کونِ هومان همه لخت‌لخت
...
(اخلاق الاشراف)


[43m] همان (43).


[44] طربخانه، 153.
زين گونه که من کارِ جهان می‌بينم
عالم همه رايگان بر آن می‌بينم
سبحان اللّه به هرچه در می‌نگرم
ناکامیِ خويش اندر آن می‌بينم

بدلِ مصرعِ 2:
کون و کسِ عالمی عيان می‌بينم

«خفتار، خوران، گايمان» اسمِ مصدر است، از «خفتن، خوردن، گاييدن». از اين ميان، تنها «خفتار» در لغت‌نامه ذکر شده -از يادداشتِ مؤلّف- بدونِ شاهد. پس دو فقره‌یِ ديگر نياز به توضيح و شايد توجيه دارد.
در فرهنگِ معين، يکی از کارکردهایِ پسوندِ «ان» چنين ذکر شده: «3 ـ پسوند حاصل مصدر است در آخر ريشه‌یِ فعل: چادر دران کردن، چادر دری؛ راه جامه‌دران، راه جامه‌دريدن.» -به‌گُمانِ نگارنده، به استنادِ تنها اين دو فقره نمی‌توان برایِ «ان» چنين کارکردی قائل شد. (در لغت‌نامه نيز اين توضيح و شواهد عيناً آمده.) پس می‌توان گفت که فقره‌یِ ساخته‌یِ نگارنده مجعول است!
وامّا، استناد و تکيه‌یِ من به چه بوده؟ در زبانِ برخی فارسی زبانانِ امروز -و شايد در همين اواخر- الفاظِ «کشان» و بيشتر به‌صورتِ ترکيب با فعلِ «دادن»: کشان‌دادن، به‌معنیِ ترياک‌کشی، بساطِ فور برپاکردن؛ و «خوران[دادن]» به‌معنیِ عرق‌خوری؛ و «کُنان[دادن]» به‌معنیِ حال‌کردن (= گردهمايي!)، به‌کار می‌رود. شمّ و پسندِ زبانیِ نگارنده آن را پذيرفته است.
همچنين در دو کارکردِ ديگرِ «ان» که در فرهنگِ معين و لغت‌نامه ذکر شده، چيزی از حالتِ مصدری هست:
1 - افاده‌یِ کثرت و استمرار می‌کند، مانندِ: گلريزان، برگريزان،...
2 - پسوندِ دال بر جشن و آذين و شادمانی و سور: آشتی‌کنان، آينه‌بندان،... (برایِ شواهد و توضيحاتِ بيشتر، بنگريد به لغت‌نامه)
نکته: در برخی از گونه‌هایِ زبانی به‌جایِ «ختنه‌سوران»، «ختنه‌سوری» به‌کار می‌رود (ازجمله در گويشِ طبسِ گيلکی: خنده‌سوری/خنده‌سُری)؛ يعنی دقيقاً به‌جایِ «ان»، «ی» نشسته است! («ي»ِ مصدري داريم به‌جايِ «ان»)
نيز در شواهدِ اين کارکرد، در لغت‌نامه، موردی ذکر شده که بسيار درخورِ تأمّل است: «طلبان‌کردن، عبارتی است زنانه که چون شوی آنان را خوانَد گويند آقا طلبان کرده است. و از آن به مزاح اين خواهند که اين رسمی نوين است بی‌سابقه.» و سپس آمده است: «ظاهراً الف و نونِ چراغان نيز از اين‌قبيل باشد.» - براين فقره بيفزايم که: در برخی گويش‌هایِ خراسان (ازجمله طبسِ گيلکی) «چراغان، چراغانی، چراغان‌داشتن» به‌معنیِ «شب‌نشينی،...» است.
و امّا گايمان – اين واژه که در فرهنگِ معين و لغت‌نامه ديده نمی‌شود، به استناد و به‌قياسِ «زايمان» ساخته شده. در فرهنگِ معين، نوعِ اين واژه ذکر نشده، امّا در لغت‌نامه آمده است: «زايمان. (اِ مص) اسم مصدر از زاييدن است و به‌معنیِ همان. (فرهنگِ نظام) (در تداول عامه) زايش: حمام زايمان.» [نيز رک: فرهنگِ معين، ذيلِ «مان»] پس در درستیِ «گايمان» جایِ ترديد نيست!


[45] طربخانه، 185.
من می نه ز بهرِ تنگدستی نخورم
يا از غمِ رسوايی و مستی نخورم
من می ز برایِ خوشدلی می‌خوردم
اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم

بدلينِ مصرعِ 4:
اکنون که تو کُس به خانه هستی، نکنم
: اکنون که تو بر چلم نشستی، نکنم

نتوان، به‌معنیِ «نتوانستگی، ناچاری،...» را از رویِ نتوان، و در «تنگليگاه»ِ (tangoligäh-e) شعر ساخته‌ام. اهلِ فند خواهند بخشود! – مصرع در اصل چنين بود:
يا از ناچاری و تنگدستی نکنم
سکته‌ای را که به سببِ تبديلِ دو هجایِ کوتاه به يک هجایِ بلند پديد می‌آيد، نپذيرفتم. و البتّه اين تبديل جز در برخی اوزان که به پيدايیِ وزنی ديگر می‌انجامد، کاملاً مجاز، و موردی عادی است؛ به‌ويژه در شعرِ متقدّمان، از خراسانيان و غيرِ ايشان. و در بحرِ ترانه، اين تبديل زمينه‌ای فراخ‌تر دارد. در نقيضه‌یِ شماره‌یِ 36 -و نيز اصلِ آن-: پيری ديدم به خوابِ مستی خفته، در همين مصرع، اين تبديل هست و بسيار به‌آهنگ و زيباست. امّا: هر بدل جايی و هر سکته مقامی دارد!
[ضمناً، برایِ موردی که گفتم تبديلِ دو هجایِ کوتاه به يک هجایِ بلند، وزنی ديگر پديد می‌آورد، به يک نمونه اشاره می‌کنم: در ديوانِ انوری دو قصيده‌یِ 130 و 131 - از چاپِ مدرّسِ رضوی - چنين اختلافِ وزنی دارد:
130 - ای خنجرِ مظفّرِ تو، پشتِ ملکِ عالم
ـ ـ ^ ـ ^ ـ ^ ^ ـ ـ ^ ـ ^ ـ ـ
مفعول ُ فاعلاتُ مفاعيلُ فاعلاتن
131 - ای رايت رفيعت، بنياد نظم عالم
ـ ـ ^ ـ ^ ـ ـ / ـ ـ ^ ـ ^ ـ ـ
مفعولُ فاعلاتن مفعولُ فاعلاتن
و همين نزديکیِ وزن (و البتّه يکسانیِ قافيه) باعث شده که ابياتی (جمعاً ده بيت) از قصيده‌یِ 131 به 130 راه يافته است. شماره‌یِ ابيات از قصيده‌یِ 130: 5، 6، 11، 12، 13، 15، 17، 18، 26، و 27. به جز سه بيتِ 17 و 26 و 27، ديگر ابيات -بعضاً با مختصر تفاوتی- در قصيده‌یِ 131 هست. ضمناً بيتِ 17 [130] با بيتِ 29 [131] مشابهت دارد و ممکن است که يکی بدلِ آن ديگر بوده باشد. (در مصرعِ دومِ بيتِ 17 [130] «تقديرهام» درست است، يعنی «م» ساقط شده و بايد افزوده شود.)
نه مدرّسِ رضوی متوجّهِ اين خلط شده و نه سعيد نفيسی (که در چاپِ مصحَّحِ وی نيز همين آميختگی هست). حتّی شمسِ قيسِ رازی، اديب و ناقدِ بزرگِ سده‌یِ هفتم نيز متوجّهِ آن نشده است؛ و از بحثی که وی کرده و قولِ معترضی را که بر انوری عيب گرفته نقل نموده (المعجم، ص 107) معلوم می‌شود که آميختگیِ مزبور در نسخه‌هایِ آن روزگار نيز وجود داشته؛ و آن معترض نيز ازآن سبب که متوجّه نشده، خطا کرده و به‌گُمانِ خود بر يکی از سه تن پيمبرانِ شعرِ پارسی عيب گرفته است! [و صرفِ نظر از اين، البتّه نکته‌یِ سخنِ وی کاملاً به‌جاست.] (در قصيده‌یِ 130 چند مصرع و بيتِ ديگر هم هست که نيازمندِ بررسی است، امّا اينجا مجال نيست. همين‌قدر هم که نوشتم محضِ حاشيه‌روی بود...!)]


[46] هزلِ آزاد است.


[47] طربخانه، 437 (شماره‌یِ549 نيز به همين قافيه و رديف است).
ای بس که نباشيم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
زين‌پيش نبوديم و نَبُد هيچ خلل
زين‌پس چو نباشيم همان خواهد بود

بدلِ مصرعِ 2:
کير از پیِ کون و کُس دوان خواهد بود
بدلِ مصرعِ 4:
اين حضرتِ گای، جاودان خواهد بود


[48] طربخانه، 200.
تا کی عمرت به خودپرستی گذرد
يا در پیِ نيستی و هستی گذرد
می نوش که عمری که اجل در پیِ اوست
آن به که به خواب يا به مستی گذرد

بدلِ مصرعِ 2:
يا در پیِ نيستی و هستی گذرد
بدلِ مصرعِ 3:
می‌گای که اين عمر که مرگ از پیِ اوست
فقره‌یِ مصرعِ 2، عيناً همان است که در اصلِ ترانه آمده؛ و موردِ مصرعِ 3، ناظر به ضبطِ متفاوتِ مصرع در ترانه‌یِ اصلی است:
می نوش که اين عمر که مرگ از پیِ اوست


[49] طربخانه، 425.
در مسجد اگرچه با نياز آمده‌ايم
واللّه که نه از بهرِ نماز آمده‌ايم
روزی اينجا سجاده‌ای دزديديم
آن کهنه شده‌ست، باز بازآمده‌ايم

بدلِ ضعيفِ مصرعِ 3:
ديشب، پسری قُر زده بوديم، اينجا
بدلِ زنانه‌یِ مصرعِ 4:
کيرش مزه کرده، باز بازآمده‌ايم
(و صدالبتّه مردانه نيز تواند بود!)


[50] با اين بيان، به اختلافِ قافيه، چند ترانه در طربخانه هست: شماره‌هایِ 76، 82، 107، 169، (230)، 439. سه فقره‌یِ 82، 169، و 439 را نقل می‌کنم:
هر سبزه که بر کنارِ جويی رسته‌ست
گويی ز لبِ فرشته‌خويی رسته‌ست
پا بر سرِ سبزه تا به‌خواری ننهی
کان سبزه ز خاکِ ماهرويی رسته‌ست

هر ذرّه که در خاکِ زمينی بوده‌ست
خورشيدرخی، زهره‌جبينی بوده‌ست
گرد از رخِ نازنين به‌آزرم فشان
کان‌هم رخِ خوبِ نازنينی بوده‌ست

در هر دشتی که لاله‌زاری بوده‌ست
آن لاله ز خونِ شهرياری بوده‌ست
هر برگِ بنفشه کز زمين می‌رويد
خالی‌ست که بر رخِ نگاری بوده‌ست

پَرت: در فرهنگِ معين و لغت‌نامه نيامده. در گويش -يا: فارسیِ گونه‌یِ- طبسِ گيلکی، به موضعی گفته می‌شود که با آلتی تيز پاره شود. پيش از پاره‌شدن، و همزمان با وقوعِ فعل نيز، از موضعِ اصابت و پارگی با اين لفظ ياد می‌شود: چاقويی به پرتِ خيکش انداختند.
و البتّه، کُس هميشه «پَرت» دارد!

$
ويرايشِ حروف‌نگاری:
29 ارديبهشتِ 1393؛ 19 می 2014

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen