(هزّالانِ ادبِ پارسی) نخست در نظر داشتم که برای «نقايضالخيّاميّه» مقدّمهوارهای بنويسم و در آن پيرامونِ «هزل در ادبِ فارسیِ دری» مختصر بحثی بکنم، امّا از آنجا که اين نوشته -مطمئناً- بهدرازا میکشيد (و نمیخواهم بر حجمِ کتابچه افزوده شود) و نيز هم از آنروی که نظرِ بنده در اينباره بهگونهایست که - قطعاً - بسيارانی با آن مخالف خواهند بود (و من با متنِ «نقايض...» بهاندازهی کافی مخالف و گهگاه دشمن نيز خواهم داشت) از آن چشم پوشيدم و نوشتنِ آن را به وقتی گذاشتم که مقاديری از مخالفتها -و احيانا ً دشنامها- روان و علانيه شود! امّا موردِ حاضر را نمیتوان به بعد موکول کرد، و آن آوردنِ نمونهای است از هزلِ شاعرانی که «نقايض...» را به ايشان پيشکش نمودهام؛ و ممکن است برخی از خوانندگان بعضی از ايشان را نمیشناخته باشند و اين تصوّر پيش آيد که من نسبتِ دروغ به کسی داده و برای توجيهِ اشتغال به هزلِ خويش، اينهمه نام ذکر کردهام. (و اين در حالیست که هزّالان و هجوگويانِ ادبِ پارسی بسيار بيش ازيناند، و بلکه بهويژه تا سدههای 6 و 7 کمتر شاعری میتوان سراغ کرد که هزل و هجا نگفته باشد؛ و پاکانِ برکنار، اندکْشمارند: فردوسی، ناصرِ خسرو،... - و البتّه در اشعارِ ايشان، ظهورِ خشم بهگونهای ديگر است.) از اين شاعران، برخی، اشعارشان کمابيش يکبار يا بيشتر بهچاپ رسيده، و برخی ديگر يا دفتر و ديوانشان بهدرستی به ما نرسيده و يا مانندِ انوری و شفايی -و تا حدّی يغما- هزلياتِ ايشان از سوی ادبای معاصران و ناظرانِ امرِ کتاب، چه در دورهی گذشته و چه با شدّت و حدّتِ بيشتر در دورهی اخير، موردِ بايکوت و سانسور واقع شده است. از سنايی، مولانا، و سعدی نيز به دلايلی نام نبردهام. ☺ منجيکِ ترمذی (نيمهی دوم سدهی چهارم) نامِ اين شاعرِ بزرگ: در «سخن و سخنوران»، «لغتنامه»، «اعلامِ فرهنگ معين» و کتابِ ارزندهی آقای محمودِ مدبّری «شرحِ احوال و اشعار شاعران بیديوان در قرنهای 3-4-5 هجری قمری» (که البتّه نيازمندِ يک بازنگری اساسی است!...) به چيستیِ اين نام اشارهای نشده. تصوّرِ من بر اين است که «منجيک» عبارت است از: مُنج، بهمعنی زنبورِ عسل + پسوندِ نسبتِ «ايک /ik» که در واژههای «تاريک، نزديک،...» نيز هست؛ و گويا اين نام به سببِ «نيش و نوش» سخنِ وی بوده باشد. (و البتّه بهکالبد نيز ريزوار بوده؛ همچون منج) از بيتی که در لغت فرس و صحاح از وی به شاهدِ «منج» نقل شده، حدسِ نگارنده تأييد میشود (اگرچه نيازی به تأييد ندارد!): هرچند حقيرم سخنم عالی و شيرينْست آری عسلِ شيرين زايد همی از منج (در لغت فرس و شاعران بیديوان، ص222، «... سخنم عالی و شيرين»، و «... نايد مگر از منج» آمده. اختلافِ مصرعِ نخست موردی جدّی است و ناشناختِ «ساکن گردانيدنِ حرفِ متحرّک» که در اشعارِ متقدّمان بهفراوانی ديده میشود، کاتبان -و بعضاً فضلا- را به دستکاری واداشته. البتّه اين احتمال نيز هست که «شيرين» به حذفِ «ن» بوده باشد. اين گونه از حذف را در نثر و نظمِ کهن داريم. در گويشِ امروزينِ طبسِ گيلکی -در جنوبِ خراسان - «شری/šeri» میگوييم. [در ترانهی 1630 نزهة المجالس «منْست/manst» آمده و استاد رياحی آن را تغيير دادهاند.]) خواجه يکی غلامکِ رس دارد کز ناگوارد خانه چو تس دارد ايدون بهطبع کير خورد، گويي چون ماکيان به کون در، کس دارد! ( شاعرانِ بیديوان، ص222) ▲☺ حکّاکِ مرغزی ( نيمهی دومِ سدهی چهارم و...) گر بخواهی که تو را پنبه بفخمند همي من ببايم که يکی فلخم دارم کاری! ( شاعران...، ص288) (در مصرعِ دوّم، در همهی مآخذ « بيايم » آمده. « ببايم » تصحيحِ قياسی نگارنده است.) آن ريش نيست، جَغبُتِ دلّالخانههاست وقتِ جماع، زيرِ حريفان فکندنی است! □ کونْت کاريز و کيرِ من موری است آبِ موریِّ من به رنگ چو دوغ! (شاعران...، ص311 و 316) ▲☺ بندارِ رازی ( نيمهی دومِ سدهی چهارم و...) کُس، قالبِ نقشبندی لاهوت است کون، گلخنِ ابليس و چهِ هاروت است گر کيسهی پر زر است کون هر روزي هر ماه نه کُس حقّهی پر ياقوت است!؟ (شا عران...، 369) به شهرِ ری، به منبر بر، يکی روج همی گت واعظک؛ زين هرزهلايي کی هفت اندامِ مردم روجِ محشر دهد ور کردههای خود گوايي زنی ور عانه میزد دست و میگت وسا ژاژا کی ته آن روج خايی! (شاعران...، 374) ▲☺ لبيبی ( نيمهی اولِ سدهی پنجم ) ☺ کافرکِ غزنوی ( نيمهی دوم سدهی پنجم ) از کافرک متأسفانه جز 5 قطعهی دو بيتی بر جای نمانده. دو قطعهی آن، هريک به کتابی میارزد؛ يکی در نقدِ پديدهی ترک و ديگری در نقدِ فاجعهی عرب. ضمناًً اين دو بيتیها که نه به وزنِ ترانه (/ رباعی) است و نه به وزنِ مشهورِ دو بيتی/فهلويات (هزج مسدّسِ مقصور/محذوف) بهروشنی نشان میدهد که «دوبيتی» قالبی بسيار فراگير و کاملاً نامحدود بوده است. تا ولايت به دستِ ترکان است مردِ آزادمرد، بینان است جهد کن تا دريدهکون باشي روز، روزِ دريدهکونان است! □ هرگه که درآيم ز درِ حجرهی خواجه از بهرِ من آن غر [ز چه] بر پای نباشد؟ ترسد که فرو ريزد کير از درِ کونش چندان که در آن حجره مرا جای نباشد! □ آنچه سرمای بخلِ خواجه کند به مهِ دی درون، دمه نکند از بخيلی که هست، کيرش را به کُسِ زن درون، همه نکند! □ پدرش گر به نانْش دست بَرَد بشکند خورد ناخنانِ پدر پسرش گر به خوانْش در نگرد برکشد چست، ديدگانِ پسر! □ اين قوم را نگه کن، در خونِ يکدگر برخاسته همی به شبيخونِ يکدگر قومی سيفعلون و گروهی سيجعلون کردند پاره پاره همی کونِ يکدگر!! (شاعران...، 598) * افزودهی داخلِ چنگک، در ترانهی دوّم، از نگارنده است؛ بهوجهِ تصحيحِ قياسی. ☺ سوزنی سمرقندی (نيمهی نخستِ سدهی ششم) از ديوانِ وی، که -گويا- يکیدو بار بهچاپ رسيده، متأسّفانه نسخهای ندارم. دو بيت نقل میکنم؛ اوّلی از صحاحالفرس، ذيلِ «پشه» ص268، و دوّمی از حافظه: (نسخهی زيراکسی يکی از چاپها را چند سال پيش، دوسه شبی بهامانت داشتهام.) ز بيقراری کاندر طريقِ مأبونیست همی نهند به کونش، ز پيل تا پشه، شاف! □ ای سنايی بيا و قد خم کن بادِ بوقِ مرا به کون کم کن! ▲ ☺ مهسِتی گنجوی (سدهی ششم) فصّادِ جهودِ بد رگِ کافرکيش آن کُندْزبان که تند دارد سرِ نيش گفتم که رگم تنگ بزن، همچو کُسَم نشنيد و فراخ زد، چو کونِ زنِ خويش!! (ديوانِ مهستی، ص32) گفتی که مرا بیتو بسی غمخوارهست بی رشوت و پاره از توام صد چارهست گر رشوه طلب کنی مرا کون رشوهست ور پاره طلب کنی مرا کس پارهست!! (صحاح، «پاره»، 266) * « پاره » در اينجا بهمعنی « هديه » نيز هست و مهستی با اين معانی بازی کرده! ☺ انوری ابيوردی (سدهی ششم) انوری کاملا ً بینياز از معرّفی است، اگرچه هزليات و اهاجی وی متأسفانه جز معدود ابياتی در هيچيک از دو چاپِ مصحَّحِ مشهورِ ديوانِ وی بازتاب نيافته، و اساتيدان -سعيدِ نفيسی و مدرّسِ رضوی- آن را شايستهی مقامِ حکيم انوری ندانستهاند!! پسْدريده بريدهْپيشی چند که نديمانِ حضرتِ شاهند از پس و پيش خلق میرانند که کُسی چند پاره در راهند! (چاپِ مدرّس، ج2 ص627) دی گفت به طنز، نجمِ قوّال کای بنده سپهرِ آبنوست در زنگوله نشيد دانی؟ گفتم چه دهند ازين فسوست؟ در پردهی راست راه دانم وانگاه به خانهی عروست! (همان، 550) گر خواجه به جای ما گرايد وامروز به نزدِ ما بيايد از وی بنکاهد اين تفضّل بل شادی عيشِ ما فزايد ماييم و شراب و شوربايي يک مطربکی چنانکه بايد خوش بربطکی همی نوازد شيرين غزلی همی سرايد زين ساقيکی ظريف و چابک کز حور چنان پسر نيايد هم خدمتِ خواجگان بداند هم جامهی خواب را بشايد ور خواجه رهِ دگر رود باز آيد سوی قحبگان گرايد زين قحبگکی هنوزمان هست کز حور به غمزه دل ربايد هوشش برود اگر سپوزي هر دو لبت از شره بخايد آموخته بر رهِ بخارا گاهی که بهسوی حضرت آيد ور خواجهی ما طريقِ ديگر بر دخترکانش ميل آيد داريم يکی لطيف دختر کز هيچ پری چنو نزايد ناگفته بدو که «تو چه نامي؟» شلوارکِ خود همی گشايد! ور خواجه بهشيوهی دبيران زين هردو به دستِ چپ گرايد داريم يکی شگرف گنگي بر هاونِ تيز شاف سايد چون دستِ خری، چنانکه خواجه چون بازچشد، خودش ستايد کير و کس و کون هر سه داريم خواهد بهلد، خوهد بگايد اين است به دستِ ما که گفتيم گر خواجه به ماحضر درآيد (چاپِ نفيسی،101) * دو بيت، يکی بعد از بيتِ 6 و ديگری بعد از «شلوارک...» را حذف کردم، چون سَلَندَر مانده بود: وز خواجهی ما طريقِ ديگر + اندر رهِ کودکان گرايد // داريم قوی يکی گروگان + در فخر بزی ما نشايد. محضِ رعايتِ امانتِ نقل، يادآور شدم. ☺ شمسِ طبسی (سدهی ششم) دی سيّدِ شرق، با غلامي كز بارِ غمش، خميده قدّم بر خاك نهاده سينه، میگفت: يك بارِ دگر، به حقِّ جدّم!! (ديوان) ▲☺ عبيدِ زاکانی (سدهی هشتم) اين اعجوبهی طنز و هزل نيز بینياز از معرفی است. مجموعهی آثارِ وی -البتّه با کيفيتی نازل- بارها بهچاپ رسيده. جای بسی خوشوقتی است که در سالهای اخير، استادان: زندهياد دکتر محجوب و دکتر علی اصغر حلبی، به تصحيح و چاپِ آثارِ وی همّت گماشتهاند. (و برای نگارنده، اين دريغ باقی است که نتوانستهام از کارِ اين بزرگواران نسخهای تهيه کنم؛ که اهريمنِ زشترویِ «الفقر» چون بختکی شوم بر من افتاده.) محضِ نمونه دو قطعه نقل میکنم: جانا تو را هنوز بدين حسن و اين جمال نه وقتِ حج رسيده و نه روزه درخور است ♣ گر در پی ثوابی و در بندِ آخرت بشنو حديثِ بنده که اين رای بهتر است بر کيرِ من سوار شو از روی اعتقاد (کاين با هزار حجِّ پياده برابر است) ( لطايف عبيد، انتشارات اقبال، بخش 2، ص65) ♣ در چاپِ دکتر محجوب (ص220) بهجای « روزه »، « توبه » آمده، و همين – توبه - درست است، که با «حج» مناسبتِ تمام دارد! (يادآور شوم که مدتی پس از نگارش متنِ بالا، در 27/1/82، نسخهی زيراکسی چاپِ دکتر محجوب را دوستِ خوبم م. ب. ع. برايم بهامانت آورد و تا امروز 13/12/82 پس نگرفته. بُوَدا که مانندِ چندين کتابِ ديگر، دندانِ اين يکی را هم کنده باشد! اگرچه هميشه پيشِ چشم است که ببيند. دوستِ خوب به عالمی میارزد.) * «پيرزنی را پرسيدند که ديهی دوستر داری يا کيري؟ گفت: من با روستاييان گفت و شنيد نمیتوانم کرد!» (همان، 102) ☺ جهان خاتون به روزگارِ عبيد میزيسته. در تذکرهی دولتشاهِ سمرقندی، چند سطری دربارهی وی آمده: «حکايت کنند که جهان خاتون نام ظريفه و مستعدّهی روزگار و جميلهی دهر و شهرهی شهر بوده و اشعارِ دلپذير دارد و ازآن جمله اين مطلعِ قصيده او راست: مصوّری است که صورت ز آب میسازد ز ذرّه ذرّهی خاک آفتاب میسازد و جهان خاتون را با خواجه عبيد مشاعره و مناظره است و عبيد در بابِ او میگويد: گر غزلهای جهان روزی به هندستان فتد روحِ خسرو با حسن گويد که اين کُس گفته است! گويند که خواجه امينالدّين که در عهدِ شاه ابواسحاق، وزيرِ با قدر و منزلت بوده جهان خاتون را به نکاحِ خود درآورد و خواجه عبيد درآن باب میگويد: وزيرا! جهان قحبهای بیوفاست تو را از چنين قحبهای ننگ نيست؟ برو کُسفراخی دگر را بخواه خدایِ جهان را جهان تنگ نيست! (تذکره الشّعرا، چ محمّد رمضانی، ص218) در روايتی ازاين ماجرا که در مقدّمهی لطايفِ عبيد [مأخذِ پيشين – نشرِ اقبال] نقل شده میگويد: «مولانا عبيد در آن ازدواج اين قطعه بساخت و بیمحابا بخواند و از وزير بهجای سرزنش، نوازشها يافت!». □ اوّلاً اين حکايه نمیتواند ساختگی باشد، چرا که ساختنِ بيت و قطعهی مزبور از زورِ غيرِ عبيد برنمیآيد! (گيرم که در نامِ وزير خطايی رخ داده واحتمالاً «رکنالدّين» بوده باشد.) ثانياً قطعی است که جهان خاتون اهلِ «هزل» نيز بوده. (زنی با عبيد مشاعره و مناظره کند و طرفِ چنين بيت و قطعهای باشد، و خود «هزّال» نبوده باشد!؟) در لغتنامه از جهان خاتون ياد نشده. (بايد در چاپهای آينده، نام و مختصرِ احوالِ وی، گيرم تنها بهاستنادِ همين حکايه، درج گردد.) گويا علّامه دهخدا نيز دربارهی تذکرهی دولتشاه دچارِ برداشتِ نادرستِ همگانی بوده! اقبالِ آشتيانی، رواياتِ دولتشاه راجع به عبيد را نامطمئن دانسته و زندهياد دکتر محجوب نيز پيروی وی نموده. (نسخهی زيراکسی «کليات عبيد» چاپِ دکتر محجوب/امريکا را ديشب 27/1/82 دوستی برايم آورد!) به باورِ نگارنده، اشتباهِ محض است که آثاری چون تذکرهی دولتشاه (و مثلاً «چهارمقاله»يِ نظامی عروضی) را به صرفِ چار اشتباهِ تاريخی که درآن هست، بهکلّ بیاعتبار انگاشته و بهدور افکنيم. بايد «توانِ بررسی و نقد» چنين آثاری را جايگزينِ «طردِ محتاطانه» نماييم. (اگر فرصتی دست دهد که بر «کلياتِ عبيد» تصحيحِ استاد محجوب، تأمّلی بهدلخواه داشته باشم و فراغِ نوشتن باشد، بيشترک گپ خواهم زد و نشان خواهم داد که از همين رواياتِ دولتشاه چه بحثِ بسيار مهمّی در بابِ عبيد گشوده میگردد، و گوشهای مهم از تاريکنای شعرِفارسی به روشنا میآيد. فعلاً که در انبوهِ «الفقر و القرض» اهرمنْآفريده، نای اينيکی نمانده و کارِ فرومانده بسيار است. پفيوز روزگارا اين روزگارِ تيره...) ضمناً، استادان اقبال و محجوب در ذکرِ منابعِ احوالِ عبيد، از کتابِ لطايفالطّوايفِ فخرالدّين علی صفی (درگذشتهی 939) غفلت نمودهاند؛ اگرچه، تاريخِ نوشتهی اقبال 1332 و تاريخِ نخستين چاپِ مصحَّحِ لطايفالطوايف (احمد گلچين معانی) 1336 است؛ اقبال خود نسخهای خطّی از اين کتاب داشته، امّا شايد در اين نسخه -که زندهياد گلچين، آن را بسيار «مغلوط» ديده [رک: مقدّمهی لطايف، ص شانزده]- اين حکايات (يعنی دو حکايتِ ص227 و329) نبوده است. بگذريم؛ با اين آخرين حاشيه که: حکايتِ مربوط به جهان خاتون در لطايفالطوايف نيست. پسنگاره (5/7/82): جهان خاتون آن اندازهها هم که من تصوّر کرده بودهام ناشناخته نيست! جاودانياد دکتر خانلری نوشته است: «از جهان خاتون، بانوی عزيزی که معاصر حافظ بود ديوان مفصلی در دست است. امّا سراسر غزلهای او چنان تکرار مضامين و شيوهی بيان متداول زمانه است که حتی چند بيت در آنها نمیتوان يافت که از روی آنها بتوان بهيقين گفت که گوينده زن است نه مرد.» يادی از صائب (مجله سخن) بازچاپ: هفتاد گفتار، ج3 ص130 در فرصتی که آرزو کردهام -اگر دست دهد!- پس از دستيابی به ديوانِ جهان خاتون، در اين باره گپ خواهم زد. يکی از اين دو تن اشتباه کردهاند! شايد هم آندسته اشعارِ زنانهی جهان، که عبيد بدان نظر داشته از ميان رفته است. ☺ شفايی اصفهانی (سدهی 11) ديوانِ وی به تصحيحِ دکتر عبدالعلی بنان (تبريز، 1362) بهچاپ رسيده؛ با حذفِ کاملِ هزل و هجو! خاتونِ تو بر صورتِ ديوار زند جلق در خانه مده راه جوانِ کنبی را! (چراغ هدايت، ذيلِ «جلقزدن») اگرش حاجت اوفتد به خلال می کند کيرِ کاشی استعمال! (همان؛ ذيلِ «کيرِ کاشی») در هجوِ بينی ملا ذوقی اردستانی رباعيات گفته! ازآن جمله است: ذوقی ز پسِ مرگ به شاشت شويند وز لتّهی حيضِ خواهرت کفن کنند مستی و تو را به خود نمیگيرد گور در دخمهی بينیات مگر دفن کنند! (همان؛ ذيلِ «کفن») ذوقي! ريشت به پشمِ ماشی ماند شَعرت به نمد ز بد قماشی ماند بينیت به سنگِ سرتراشی ماند عينک چو نهی، به کيرِ کاشی ماند! ( تذکرهی ميخانه، ص524) تعليقهی «کيرِ کاشی»: مختصر توضيح و تصحيحی در اين باره هست که ممکن است جای ديگری گير نيايد، پس همينجا میآورم: نامِ کهنترِ آن «چرمينه» و از آن کهنتر «مَچاچنگ» بوده. [بنگريد به فرهنگ معين، ذيلِ مچاچنگ.] مؤلّفِ چراغِ هدايت نوشته است: «کير کاشی /به يای مجهول و شين/ چيزی است که بهشکلِ آلتِ تناسل در کاشان سازند و به کارِ زنانِ حشری آيد و گرانقيمت بُوَد.» شاهدِ وی: اگرش حاجت اوفتد...، که بالا نقل کردم. عبيد، جايی ازآن وصف کرده امّا نام نبرده: ديدم زنکی ساخته از چرم ذکر بر بسته که گادنی کند چون خرِ نر گفتم که به کُس مخند، کيرم بنگر بربسته دگر باشد و بررُسته دگر! (کليات عبيد، دکتر محجوب، ص212) و جايی ديگر (ص217) نام برده میگويد: کُس گفت به کير: دير و زودم تو بِهي وز جان و دل و بود و نبودم تو بِهي از نيمهی شمع و کيرِ کاشی وُ اديم ديدم همه را و آزمودم؛ تو بِهی! (اين هردو شعر در چاپِ انتشاراتِ اقبال -ص83 و 87- مغلوط است. ضمناً در لتِ سوّم در اصلِ متنِ مصحَّحِ دکتر محجوب «کاشیّ و...» آمده، امّا چون من اين اعمالِ تشديد را نادرست میدانم، وجهی را که خود درست میدانم آوردهام.) میبينيد که خان آرزو (که پژوهندهی پردانشی هم بوده) اينجا را خطا کرده، که پای کاشان را به ميان کشيده! يکی از تعريفاتِ عبيد (در رسالهی تعريفات) نشان میدهد که «کاشی» جنس است: «مشغلةالبطّالين: کيری که خواتين از اديم و کاشی و غيرِ آن سازند.» (چاپِ محجوب، ص330) و البتّه اين احتمال هست که اين جنسِ خاص -که شايد گونهای چرم بوده- در کاشان بهدست میآمده؛ امّا ساختن کير ربطی به کاشان نداشته است. ☺ فوقی يزدی (سدهی 11) فوقالدّين احمد يزدی تفتی، درگذشتهی حدودِ 1050 هجری، هزّالی است بسيار شيرين سخن و متأسّفانه بسيار ناشناخته. اشعارِ وی با نامِ «هزلياتِ فوقی» با تصحيح و مقدّمهی مدرّس گيلانی در 1342 بهچاپ رسيده است. و البتّه نمیتوان دانست كه اين، چه مقدار از اشعارِ اوست. (نسخهی نگارنده زيراکسی است.) از «شيرين و فرهاد»: ز بيدادِ عجوزِ دهر فرياد که طفلِ فتنه را از راهِ کون زاد! (ص10) (بيتی است بسيار مهم. من نيز جداگانه به همين رسيدهام: اهريمن، زادگانِ خويش را میريند!) نگاهِ پاک از دوران برافتاد هرآن کس را که ديدی بايدش گاد! (ص12) از غزليات: آخر نصيبِ زاهدِ بيچاره کوری است از بس که صرفِ جلق کند روز و ماه را! (ص42) فوقی اين دل که بدان قامتِ موزون بند است همچو خايه است که هرگز نشد از کير جدا! (ص44) ماچها دادی، ولی کيرم ز جا سر برنداشت عمده در انگيز و شوخی، کير برپا کردن است! (ص46) ☺ يغما جندقی بیترديد يغما را بايد شاعرترين شاعرِ سدهی سيزدهمِ هجری، در دورهی پيش از مشروطه -در ايران- دانست. مجموعهی آثارِ وی در دو مجلّد (نظم و نثر) بهاهتمامِ سيدعلی آل داوُد بهچاپ رسيده، امّا دربردارندهی همهی اشعار و نوشتههای وی نيست؛ بهويژه هزليات و اهاجی وی که بسيار زيباست، بهطورِ کامل نشر نيافته. (اگر درين سالها چيزِ ديگری چاپ شده، من بیخبرم.) و با توجّه به طرزِ نگرشِ طابعِ آثارِ وی، نبايد به نشرِ کاملِ آن اميدوار بود: «قاضینامه از نظر استواری بيان و استحکام الفاظ در ميان آثار يغما کمنظير است وليکن بهخاطر رکاکت الفاظ (؟!) و پستی معانی بههيچوجه قابل نقل در مجموعهی آثار يغما نيست...» [مقدمهی جلد اوّل، ص45] با اينهمه، تلاشهای ارزندهی آقای آل داود درخورِ هزار گونه سپاسگزاری است. □ در کاشان زيرزمينی را که در داشته باشد «تُو» و بیدر را «زيره» میگويند. و يغما گفته است: ای شيخ زيرهای که تو داری در اندرون خويشانْت چند بر سرِ آن گفتگو کنند آنش کند عمارت و اينش کند خراب هريک تصرّفی متخالف دراو کنند هر ميخِ مدخلی که بکوبند اندر آن تو برکشی و باز به عُنفش فرو کنند مخروبهای که مزبلهی خاص و عام بود رادان کجا تملّکِ آن آرزو کنند دندان به دل فرو بر و قطعِ خلاف کن بگذار تا درش بگذارند و تو کنند! (مقدمهی جلدِ اوّل، ص51) ... آشکارا و نهان گاه به زر گاه به زور به همان شيوه که در فنِّ سپوز استادم به نعوظِ شتر و ايرِ خر و ضربهی گاو مرده و زندهی هفتاد و دو ملّت گادم! (ج 1، ص366) ☺ ايرج ميرزا اين بزرگوار ديگر حقيقةً نيازی به معرّفی و نمونهی اشعار ندارد! با اينهمه: امردی رفت تا نماز کند کرد کونِ سفيدِ خود بالا فاسقی زود جست بر پشتش گفت: سبحان ربی الاعلی! ( ديوانِ ايرج؛ هديهی خسرو، ص315) |
|
Abonnieren
Kommentare (Atom)
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen