Posts mit dem Label حافظيّات werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label حافظيّات werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Mittwoch, Mai 02, 2012

... يا قصّه کوتاه!

(نقيضه برایِ دو غزلِ حافظ)

کُس گرچه باشد خورشيد و، کون، ماه
از جلق توبه؟! نستغفرالله!
نستغفرالله!!!


مطلع مکن غصب، ای کافرِ رذل
زين ياوه تا چند؟ کن قصّه کوتاه!

...
با کير ما را، عمری‌ست دعواست
ما: گريه، هق‌هق؛ او: خنده، قهقاه!
ما می‌پرستيم، کون را و کُس را
ليکن نخواهد اين کورِ گمراه
گويد که نتوان کون و کُسی يافت
تنگ و گشادی‌ش، جمله به‌دلخواه!

چون پا نداده، او را کُس و کون
ياوه سُرايد، پفيوزِ بدخواه
ورنه بسی دوست دارد کُس و کون
هرشب ز حسرت، کارش بُوَد آه!
با چارضرب‌اش، اين بدقلندر
يک‌چشم هم هست؛ واه واه واه واه!!!
بی‌پير، يک‌دم ساکن نباشد
جنبد چو اژدر، هر گاه و بی‌گاه
چون تن بشويد در برکه‌ی کُس
پويد ز سرما، زی غار کون، راه
گردِ کهولت بر وی چو بنشست
در زهد گردد، شهره به افواه
پيرِ دغايی‌ست؛ دعوی همه کذب
خفته همه شب! خيزد سحرگاه!
حاشا! مپندار بهرِ نماز است
شاش‌اش گرفته، ديّوثِ خودخواه!!!

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم و غيره
يکشنبه‏، 10 مهر، دوّم اکتبر‏، 2011


J
پی‌دی‌اف:
https://naqhayez.files.wordpress.com/2012/05/qhesse_kootah_naqhize_hafez.pdf

Mittwoch, April 04, 2012

ترور (نقيضه برایِ غزلِ حافظ)

دی پيرِ می‌فروش، که ذکرش به‌خير باد!

دی، کيرِ هرزه‌پوی، که دائم نعوظ باد
گفتا به کون: بيا که غمِ کُس بَرَم ز ياد
ديشب، ترور شده‌ست و، به خون غوطه می‌خورَد
رفتم خبر بپرسم و، حاجب ره‌ام نداد!
اينک، به‌جایِ کُشته‌یِ همسايه، کن دهش
ای پادشاهِ قلعه‌نشينِ سريرِ گاد!

کون گفت: سخت باز شود اين در، ای کچل
گفتا: قبول! "می‌کنم" و، هرچه باد، باد!!

چون سر نهاد بر درِ کون، از کمر خميد
کون، قهقهيد و، لرزه به گنبد دراوفتاد:
بی‌وازلين، نمی‌شود اين قلعه را گشود
صاحب! بزن تفی، که شود کار بر مراد!
من، خيس کردم آن درِ سيمين و، نرم‌نرم
خرزه چنان دخول، که عمرش دراز باد!!


حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم
دوشنبه، سوّم بهمن 1390، 23 ژانويه 2012

Montag, Oktober 10, 2011

نقيضه، برای دو غزل حافظ

نقيضه، برای دو غزل حافظ
(قزوينی؛ 139-138)

کيرم که جز به کویِ کُس و کون سفر نکرد
دوش از فراق، خواب به چشم‌اش گذر نکرد
گاهی به يادِ کُس، میِ اندوه می‌گسارد
کامشب چه شد که ياد ازين دربه‌در نکرد؟
گه، باز، يادِ کون، به دل‌اش خنج می‌کشيد
کزچه، گذر به ما، چو نسيمِ سحر نکرد؟
فی‌الجمله، پيشِ چشمِ وی، از عشرتِ قديم
جز يادهای گای پياپی گذر نکرد
زآن‌شب که سر به عرش همی‌سود، و تا سحر
زان‌سان هنر نمود که صد کير خر نکرد!
اذن دخول خوانده-نخوانده، به ضرب و زور
جا کرد و، هيچ رحم به گلبرگِ تر نکرد!

ناليد کون به خايه، که اين کورِ بدسرشت
تا دسته رفت در کُس و، ما را خبر نکرد!
از شرم، کير، بر درِ کون، اشکِ عذر ريخت
کون اخم داشت؛ در دلِ تنگ‌اش اثر نکرد!!
نازم شجاعتِ بتِ دلبر، که زخمِ کير
صدبار خورد و، جز کُس و کون را سپر نکرد!


سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيس
17 مهرماه، 9 اکتبر 2011

$
PDF

Donnerstag, September 29, 2011

تکيه آن بِه که برين بحرِ معلّق نکنيم...

تکيه آن بِه که برين بحرِ معلّق نکنيم...
(نقيضه، برایِ غزلِ حافظ)

ما هوس جز به میِ نابِ مروّق نکنيم
خرزه را جز به رهِ جلق، مشوَّق نکنيم
زآن غناپرورِ جلق‌ايم که نازِ کُس و کون
گر کسی گفت بکش، گوش به احمق نکنيم!
خود کمر بر درِ کون، خم شود از خيزِ ذکر
ما کمر راست بداريم و، ذکر شق نکنيم
آبکندِ کُس اگر چند نمايد پاياب
"تکيه آن بِه که برين بحرِ معلّق نکنيم"!
تا به تردستیِ‌مان فخر بُوَد در همه عمر
کُس و کون، مصلحت آن است که مطلق نکنيم!!
ليک، گر خرزه شود منحرف از جاده‌یِ جلق
جز کُسِ بکرِ نو و کونِ مطبّق نکنيم!
ور شود حضرتِ حق دخترِ هژده‌ساله
استفاده ز چه رو ما ز چنين حق نکنيم!؟
سر پيغمبر چُل، بر پس و پيش‌اش چو نهيم
سفت چسبيده ورا، زود مطلّق نکنيم!
کرده تا بيخ به گاراژ، اُتُل، وز سرِ ناز
چرخ را، بر سرِ آن‌ايم که ملحق نکنيم!
مسلمين را که به‌حق بايد گاييد به‌عُنف
عيشِ‌مان تلخ شده کزچه به‌ناحق نکنيم!؟

سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيس
هفتم مهرماه، 29 سپتامبر 2011

Freitag, September 09, 2011

در پيری آن جناب گويد...

در پيری آن جناب گويد...
(نقيضه برای غزلِ حافظ)

کير از غمِ کُس و کون، يک‌دم امان ندارد
کوری‌ست کآرزوهاش، شرح و بيان ندارد
از چاه و چشمه‌سارش، حاشا که برکَنَد دل
کاين شوخِ سربريده، راهی جز آن ندارد!

می‌گفتم اين و، دلبر، نازان، به‌غمزه می‌گفت
تا نيک تشنه نَبْوَد، لطفی چُنان ندارد!

دردا! ز پا در افتاد، از چشم‌زخم گردون
زخمی که هيچ ساحر، تعويذ آن ندارد
يوم‌الشّباب طی شد، کيرم به‌کل ز کف رفت
کيری که هيبت او، شير ژيان ندارد
زندانی کهولت، گشت و، پی‌اش گرفتم
گفتند: حکم قطعی‌ست؛ وجه‌الضّمان ندارد!
از هر کرانه برخاست، بانگ عزا و شيون
کز چه دگر جناب‌اش، ميلی به‌مان ندارد؟!
خود هردو کاف دلبر، مرتد شدند و کافر
کاينک، خدای‌مان سر، زی آسمان ندارد!
اين، چاک زد گريبان؛ وآن، زد به کوه، زاندوه
خود حضرت‌اش خبر نيز، زآن هردوان ندارد!

کُس، شهرِ دل‌گرفته؛ کون، روستای غربت
اين، کدخداش مرده؛ وآن پهلوان ندارد!

...
کيرِ خميده‌قامت، خيزد اگر به‌زحمت
زرتی دوباره خسپد؛ طفلک توان ندارد!
با اين چُلِ خميده، وطیِ دُبُر محال است
وامرِ محال، ابله! هی امتحان ندارد!!
شد پير، بس‌که با جلق، بيهوده‌اش چزانديم
اينک که کون و کُس هست، نایِ کُنان ندارد!!
چون بر درش نهادم، کيرِ وياگرايی
گفتا: "چُنان" شده، ليک؛ زورِ چُنان ندارد!!
آری! جوان شود کير، سحرِ وياگرا را
ليکن، کمر چو نَبْوَد، کُس امتنان ندارد!
آيد شبی که بينم، زآوُرد و بُردِ چون خر
کُس فوت کرده از درد، کون نيز جان ندارد!؟
...
زين ياوه تا کی و چند، ای مستمند مسکين
ديگر توقّعی کس، زين ناتوان ندارد!
از کردن ار فتادی؛ دادن نرفته جايی
فرموده‌ی عبيد است؛ شکّ و گُمان ندارد!
شش بار اگر که دادی، باز اُبنه‌ات نخوابيد
رو تا مقامِ ششصد؛ دادن زيان ندارد!!

گفتم که نشر چون شد، تاريخ فوت کيرم
گفتا که فيس‌بوک است؛ چيزی نهان ندارد
کُس قهر کرد و کيرم، قبل از رحيل، فرمود:
آن‌کس که اين ندارد، حقّی به آن ندارد!
اسرار کُس مگوييد در پيشگاه حضرت
کوری سياه‌مست است؛ بند زبان ندارد!!

سر سنت ميتيلاتوس
عثمانی، نوشهير؛ شهريور، 2011

PDF

Samstag, Juni 25, 2011

عرق و عرّوگوز!

عرق و عرّوگوز!

(نقيضه، برای غزلِ حافظ)

صبا به تهنيت پيرِ لخّه‌دوز آمد
که موسمِ عرق و، وقتِ عرّ و گوز آمد
درفش را ز کف افکند و، عزم جزم نمود
که مُشته کرد ورم؛ از درِ سُپوز آمد!
ز خانه، تور به‌کف رفت و، لحظه‌ای نگذشت
که با پسرچه‌ی نارُسته مو هنوز، آمد
چنان به بچّه‌ی مردم سُپوخت، کُس‌کشِ خر
که کونِ بچّه دريد و، چُل‌اش به‌سوز آمد!
بداد فحش زن‌اش را و، پير خندان گفت:
(چو يادِ وی، ز شب و نازِ آن عجوز آمد)
به نيمه‌شب، در کون‌اش زدم تفی و: علی‌ی‌ی‌ی...
چو طفره رفت زن و، مايلِ نُشوز آمد!
بلی، چو کُس نَبُوَد، کون کنيم در همه‌حال
که اين تلمبه‌ی ماتم، دوگانه‌سوز آمد!
خرابِ قافيه‌ی تنگِ اين نقيضه شدم
چُنان که قمریِ طبع‌ام به گوزگوز آمد!!


?
بيتِ نخست، چند سال پيش بر لفظِ مبارک ما رفته، و همين‌طور ابتر مانده بود.
اينک، به خردادماه يک‌هزار و سيصد و نود، برابر ژوئن 2011، به خاکِ «نوشَهير»، پلوردگارمان شيطون رجيم، لطف فرمودند و، بارِ حمل بر زمين نهاديم؛ و ايدون، اين نطفه‌ی اعلایِ زنا، بر خاک افتاد...

سر سنت ميتيلاتوسِ قديّسِ کبيرِ بزرگِ اعظم
ملقّب به «شاؤول‌بن‌اسرائيل‌بن‌يهوه»

$
متن عکسی

Freitag, März 04, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (32) (حافظيّات 1)

(XXXII)
امشب عرقی به يادِ کون خواهم زد
وز هجرِ کُس‌ات، سر به جنون خواهم زد
باور نکنی، وصل کنم وب‌کمِ خويش
تا درنگری که جلق چون خواهم زد!!

?
در رباعيّاتِ حافظ (و يا به‌هرحال در منسوباتِ به وی) اين ترانه‌یِ بسيار زيبا و دل‌انگيز آمده است:
امشب ز غم‌ات ميانِ خون خواهم خفت
وز بسترِ عافيت، برون خواهم خفت
باور نکنی خيالِ خود را بفرست
تا درنگرد که بی‌تو چون خواهم خفت!

از حافظه‌ی درب و داغون نقل کردم. اگر خطايی شده باشد (که گُمان نمی‌کنم)، خواهيد بخشود...
و هم‌چُنين، از بابتِ شوخیِ بی‌رحمانه‌یِ سر سنت ميتيلاتوسِ کبير!!
ايشان سال‌هاست عزم جزم فرموده‌اند که در اين عرصه، به هيچ‌کس رحم نفرمايند؛ و از همين رو بوده که نخست به بزرگ سرورشان خيّامِ نشابور بند فرموده‌اند.
وعليکم...

Mittwoch, Dezember 15, 2010

نقيضه، برایِ غزلِ حافظ

(نه هرکه چهره برافروخت، دلبری داند)
نه هرکه فحشِ نبی داد، کافری داند
نه هرکه خرزه کلان کرد، نرْخری داند
هزار خرزه‌یِ از خر بَتَر ببايد خورد
نه هرکه کونیِ دهر است، «رهبری» داند!
غلامِ خرزه‌یِ آن‌ام که چون دريد به‌زور
به سيم و زر، فن و طرزِ رفوگری داند
تو خرزه شخ کن و، بر درزِ کون به‌سجده درآر (1)
که کونْ‌خدای رهِ خرزه‌پروری داند
به نوجوانیِ خود، دادِ کونِ خويش بده
که «کون» چو پير شود، دادگستری داند
چو پير گشته‌ای و، شرم می‌کنی از خلق
مده چُنان به‌عيان کون، که ديگری داند
ز مول‌خواهیِ خود می‌دهد نشان، زنکی
که گایِ شوهرِ بدبخت، سرسری داند
زنی که زيرِ کسان خفت و، قدرِ کير شناخت
رسد به مرتبه‌یِ «کُس»، چو دلبری داند!
به علمِ گای، کسی دست می‌تواند يافت
که در قيادتِ عُظمیٰ، نوآوری داند
فزون ز دانشِ خود، در فنونِ داد و ستد
مقامِ کير و کُس و کونِ مشتری داند!
عجب ز ميتی و حافظ مدار، نقضِ کسی
که عشق را –به‌مَثَل- "خاک‌برسری" داند!!

سِر سَنْت ميتيلاتوسِ طبسی
20 و 23 آبانِ 1389
Sir Saint Mitilatus of Tabas

?
::::پس‌انداز (سوّم مهرماه 1390)::::
(1) بدل ارجح از اصل (که متأسّفانه بی‌دليل کنار گذاشته شده بوده!!):
تو خرزه شخ کن و، بر قاچِ کون به سجده درآر