Posts mit dem Label قصيده werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label قصيده werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Mittwoch, Januar 15, 2014

نکنيم!

[قصيده]
ما که جز فسق در جهان نکنيم
از چه‌رو فسقِ خود عيان نکنيم؟
شاعران را-ست مدحِ عشقِ مجاز
ما به فسقِ حقيقی، آن نکنيم!؟
به برآشفتِ زهدِ کونِ‌خران
ريشْ‌گاوی‌ست، گر چنان نکنيم!
تپّه‌ماهورِ کون و درّه‌یِ کُس
عوض، ای دوست، با جنان نکنيم
روز نه، کز قفایِ کون ندويم
شب نه، کز عشقِ کُس فغان نکنيم
نپذيريم وصفِ چکّش و جو
تنگی‌اش گر خود امتحان نکنيم
شبِ کون، گر به وازلين نرسيم
بازگرديم و، گايمان نکنيم
به فشار و فُشور و، با زِزِزِرت
گای با قشرِ نوجوان نکنيم
تا نداده‌ست مُت‌مُت، اذنِ دخول
ميل، محرم به سرمه‌دان نکنيم
زآن‌سپس نيز، جز به نرمی و رفق
اژدها را سبک‌عنان نکنيم
"تُلرانت"‌ايم، زين‌سبب، ناگاه
صاف، تا بيخِ خايگان نکنيم
ثلثِ آخر، به‌رغمِ کافرِ کور
تا نگويند: "آخ! جان!" نکنيم!
گرچه‌مان نيست مرده‌ريگ ز خر
پاره گر شد، شده؛ ضمان نکنيم!
قصد، اتمامِ حجّت است؛ وليک
تا توانيم، آن‌چُنان نکنيم
عشق و کيفِ دوسويه در نظر است
گای، چون اهلِ طيلسان نکنيم
الغرض، دختر و پسر که ورا
بکر يابيم، ناگهان نکنيم
گرچه داريم کير، انسان‌ايم
جانوروار و بی‌امان نکنيم
سره‌وحشِ طريقتِ عشق‌ايم
اهلیِ کير را رَمان نکنيم
دم‌به‌دم گرچه شخ بُوَد حمدان
کمر از ماست؛ هرزمان نکنيم
به ائمّه چو بند کنيم، خفن
خُبثِ حمدانِ خر، نهان نکنيم
تا بميرند، در حسادتِ شوُی
زوجه‌ها را دُبُل‌چُپان نکنيم
درسپوزيم پور و دُخت، به‌عُنف
گوش زی ضجّه‌هایِ‌شان نکنيم
صبغة‌الحیِّ کفرِ ماست فُسوق [1]
زندگان، ترکِ آرمان نکنيم [2]
عمرِ کوته، فدایِ کيرِ دراز
فکرِ نفع و ضرر ازآن نکنيم
پول، ندْهيم و، نيز، نستانيم
کُس و کون، جز به‌رايگان نکنيم!

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
جمعه، 24 آبان 1392، 15 نوامبر 2013؛ و شنبه، 9 آذر 1392، 30 نوامبر 2013

$
پی‌دی‌اف:
http://naqhayez.files.wordpress.com/2014/01/nakonim.pdf

?
پابرگ(نسخه‌بدل‌)ها:
[1] يا:
چون فُسوق است مغزِ هستیِ ما
[2] يا:
ابداً ترکِ آرمان نکنيم

Montag, Oktober 07, 2013

هلاک

هلاک
(مرغِ همسايه...)
حکمتی هست بس کهن، ديرند
اندرين چپّه‌ديرِ بی در و بند
زنِ همسايه گرچه زشت و کريه
حور آيد به چشم و چُل، به‌پسند
چشمِ آهو، ازو دو کونِ خروس
نار و ليمو، دو مشکِ دوغ‌آکند
ساقِ چون پاچه‌یِ بزش، به‌دمی
می‌کند عرش‌سای خرزه بلند
زنِ‌همسايه‌گای، تا کامی
گيرد از آن به‌زعمِ خود دلبند
بگذرد از هزارگونه حصار
افکند خويش را به صد جَرکَند
چون دهد دست، شاد، از پس و پيش
زند و، نيست هيچ‌گونه نژند
که ورا هست لعبتی به سرای
به‌صلا، خوان نهاده، قنداقند
يا به عفّت درون، بمانده هلاک
چشم بر در، که يک جهان بکنند!!

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
سه‌شنبه، 15 مرداد و پنج‌شنبه، 11 مهر 1392

Montag, April 15, 2013

اندر ستايشِ کونِ کودکیِ خود فرمايد...

اندر ستايشِ کونِ کودکیِ خود فرمايد...

افسوس، کودکی‌م، که کون تنگِ تنگ بود
گرد و سفيد، لُمبه و مست و ملنگ بود
با کيرِ لوطيانِ محلّه به‌جنگ بود
يکّه، حريفِ يک‌دوسه گردان و هنگ بود
بس کيرِ شخ به بحرِ عميق‌اش نهنگ بود
پيوسته جسرِ دجله و جيحون و گنگ بود
در سجده، سخت صابر و اهلِ درنگ بود
خاصه که در حفاظتِ يک تخته‌سنگ بود!
از عشقِ زخمه، گرچه خميده چو چنگ بود
نی می‌نهاد بر لب و، زيرش دو زنگ بود
دائم سرش جدال و هياهو و جنگ بود
وآماجِ رشکِ صد کُسِ بورِ فرنگ بود
بزم‌اش، محيطِ خرزه ز هر نوع و رنگ بود
معبودِ هرچه کور و کلِ کلّه‌سنگ بود
از جهلِ خلق، طعنه‌یِ صد تيرِ انگ بود
ليکن، به گوشِ وی، همه چرت و جفنگ بود
من هم چو وی فراغت‌ام از نام و ننگ بود
پول‌ام به جيب، غرقِ جرنگاجرنگ بود!
...
وين يادکردِ تلخ، که ما را شرنگ بود
بهرِ نشاط و خنده‌یِ دل‌هایِ تنگ بود!!

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
30 فروردينِ 1391 و 26 فروردين 1392

Montag, September 24, 2012

ای بهترين...

(چامه‌ای در ستايشِ امامِ مظلوم: نقی)
ای بهترين ائمّه‌یِ اطهارِ روزگار
سربابِ نسکِ ضُحکه‌یِ اشرارِ روزگار [1]
مظلوم‌وار، خسته‌یِ کنجِ خُمولِ خويش
بودی؛ چو در صدف، دُرِ شهوارِ روزگار
گم، نام‌ات از ميانه و، فضلِ تو ناشناس
بخت‌ات لميده در شبِ ادبارِ روزگار
نک، بردريده سترِ کسادِ قرون و، چُست
بگرفته راهِ رونقِ بازارِ روزگار
ای از خُمود برشده ناگه، زمان‌زمان
چون خرزه، زی قوابلِ ابکارِ روزگار [2]
گمنامیِ تو عينِ ستم بود و، عصرِ نت
شوريد بر حريفِ ستمکارِ روزگار
اينک، تو شهره‌ای؛ همه‌کس می‌شناسدت
پُر گشته از تو، ديده‌یِ نظّارِ روزگار
گشته امامِ عصر، کم از پشمِ خايه‌ات
نقشی، پريده‌رنگ، به ديوارِ روزگار
نازم به مامی‌ات، که تو را مرده‌ری‌ست صفر
زآن خارکسته حيدرِ کرّارِ روزگار! [3]
جز تو، امام می‌نشناسيم و، نيست کس
هم‌قدرِ تو، به پلّه‌یِ سنجارِ روزگار [4]
هر چرت و پرت، کز تو به دفتر کنند نقل
صد حکمت است و، زبده‌یِ آثارِ روزگار
ما شيعيانِ خلّصِ تو، خرزه کرده تيز
تا بردريم خشتک و شلوارِ روزگار
شاهين، شرِ شرورِ جهان، مدح‌خوانِ توست
گايد به نغمه، مادرِ انکارِ روزگار
زين‌پس "نقی نقی" نفتد از زبانِ دهر
ای بهترين ائمّه‌یِ اطهارِ روزگار!

سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم
18 و 30 شهريور 1391، 8 و 20 سپتامبر 2012

?
پابرگ‌ها:
[1] سربابِ نسک – بدل: حُسن‌الختام/ختم‌المقال
[2] قوابل= جمعِ ساختگیِ من‌درآوردیِ «قُبُل»!
[3] مُرده‌ری =مُرده‌ريگ =از مرده بازمانده، ميراث. (اين بيت، بعداً، در دوشنبه، 3 مهر 91، افزوده شد.)
[4] بدل: به سنجه‌یِ معيارِ روزگار

pdf
http://naqhayez.files.wordpress.com/2012/09/behtarin.pdf

Montag, August 27, 2012

فی مذمّة‌النّسوان و مدح‌الغلمان

اگرچه کون به کُس‌اش يار و همنشين باشد
جماعِ ماده مکن؛ گرچه حورِعين باشد!
مگو که هردو جماع است، کون و کُس؛ هشدار
يگانه نيست به کيری که تيزبين باشد!

کُس ارچه لذّت و عيشِ فراخ می‌بخشد
هزار و يک نگرانی، به وی عجين باشد
به‌غيرِ بچّه، بسی هست عيبِ کُس‌کردن
که در امان بُوی از وی، گرت جبين باشد
نخست اين‌که تو را ملکِ خويش پندارد
وزآن پس‌اش، همه‌کاری به "هان و هين" باشد
وليک، کون به‌خصيصه، درست برعکس است
که صاحب‌اش، پسِ گادن، تو را معين باشد
به‌سانِ برّه‌یِ آمُخته، از پی‌ات بدود
چو يک اشاره کنی، نقشِ بر زمين باشد!
دگر، که از تو نخواهد که بهرِ گادنِ او
دو حبِّ شيره، مدام‌ات در آستين باشد!

ز من اگر شنوی، گردِ کُس مگرد، هَگَرز
که گایِ کُس، نه به‌صرفه، نه راستين باشد
زر از تو، لذّت ازو، بنده نيز می‌گردی!؟
چو نيک درنگری، گادن‌ات يقين باشد!
سه‌ديگر آن‌که چو با خوش‌پسر درآويزی
توانی اين که شوی موم و، او نگين باشد!

خدای را که شدم پير، در فراقِ جماع
وزآن که کير نخيزد، دل‌ام حزين باشد
چو ياد آيدم از روزگارِ کون‌بازی
هزار اندُهِ ديرينه در کمين باشد
چقدر کونِ سپيد، از کنار و گوشه‌یِ شهر
بُدی مرا و، کنون، حال اين‌چُنين باشد
که گاه اگر صنمی، رحمتی کند به جماع
به خوابِ مرگ چُل‌ام، بندِ وازلين باشد!
روم، دهم به جوانانِ کون‌کُنِ شخ‌کير
سزایِ کون‌کُنِ خسپيده‌کير، اين باشد!!

سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم و غيره
13870222 (عنوان و بيتِ مطلع: 13870503)

$
http://naqhayez.files.wordpress.com/2012/08/fi_mazammat.pdf

Sonntag, August 26, 2012

مقعديّه، يا: ای وای! مقعدم!

مقعديّه، يا: ای وای! مقعدم!
از سرودش‌هایِ حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظمِ خيلی توپ (جلّ جلاله)
دوش اندر مقعدم برپا هزاران شور بود
اسفنکتر باز بود و، اندرون پُر نور بود
چلچراغ از عرشِ کون آويخته، "سبز"ِ مليح
نور می‌پاشيد و با وی "جنبش"ی موفور بود
ضرطه تا ندْهد خبر، زين بزمِ قدسی، تا پگاه
از بواسيرم، دو دربان، بر دو سو، مأمور بود!
جای‌جایِ مقعد، از روحِ امامِ مرتحل
نيکْ قدس‌آباد و، همچون مرقدش معمور بود
شادمان، يک‌پارچه، آن‌جا، چو حشری معتبر
هرکه بود از خستران، با روحِ وی محشور بود
ميرِ دوران، موسوی، بر صفّه بنشسته به‌ناز
شيخِ کرّوبی به چفت‌اش، از طرب کيفور بود
سازگارا بود و، نوری‌زاده، آق‌عبدالکريم
وز کديور تا به گنجی، جنسِ مجلس جور بود
در طرب بودند اهل‌الله و، کون زآن پای‌کوب
از در و ديوار، تا سقف و پی‌اش، ناسور بود
نيمه‌شب، ناگاه، قلبِ مير، -زرتی- ريپ زد
وز دعا، مقعد، لبالب، غلغلِ پُر زور بود
رفع شد، الحمدُ لله، چون بلا از دينِ حق
تا سحر، محفل، فقط شادی و کيف و شور بود
خرجِ اين بزم و دعا و مقعد و، هجوِ خفن
سربه‌سر، بر عهده‌یِ بی‌بی‌سیِ مغفور بود!


سرمنشیِ حضرتِ حکيم
آدينه و شنبه، 4-3 شهريور 1391؛ 5-24 اوت 2012

$
پی‌دی‌اف:
http://naqhayez.files.wordpress.com/2012/08/maqhadiyye_hazl.pdf