عرق و عرّوگوز!
(نقيضه، برای غزلِ حافظ)
صبا به تهنيت پيرِ لخّهدوز آمد
که موسمِ عرق و، وقتِ عرّ و گوز آمد
درفش را ز کف افکند و، عزم جزم نمود
که مُشته کرد ورم؛ از درِ سُپوز آمد!
ز خانه، تور بهکف رفت و، لحظهای نگذشت
که با پسرچهی نارُسته مو هنوز، آمد
چنان به بچّهی مردم سُپوخت، کُسکشِ خر
که کونِ بچّه دريد و، چُلاش بهسوز آمد!
بداد فحش زناش را و، پير خندان گفت:
(چو يادِ وی، ز شب و نازِ آن عجوز آمد)
به نيمهشب، در کوناش زدم تفی و: علیییی...
چو طفره رفت زن و، مايلِ نُشوز آمد!
بلی، چو کُس نَبُوَد، کون کنيم در همهحال
که اين تلمبهی ماتم، دوگانهسوز آمد!
خرابِ قافيهی تنگِ اين نقيضه شدم
چُنان که قمریِ طبعام به گوزگوز آمد!!
چُنان که قمریِ طبعام به گوزگوز آمد!!
?
بيتِ نخست، چند سال پيش بر لفظِ مبارک ما رفته، و همينطور ابتر مانده بود.
اينک، به خردادماه يکهزار و سيصد و نود، برابر ژوئن 2011، به خاکِ «نوشَهير»، پلوردگارمان شيطون رجيم، لطف فرمودند و، بارِ حمل بر زمين نهاديم؛ و ايدون، اين نطفهی اعلایِ زنا، بر خاک افتاد...
سر سنت ميتيلاتوسِ قديّسِ کبيرِ بزرگِ اعظم
ملقّب به «شاؤولبناسرائيلبنيهوه»
ملقّب به «شاؤولبناسرائيلبنيهوه»
$
متن عکسی