Donnerstag, August 30, 2012

ابنِ سينا

با کُسِ بکرِ گرم و باده‌یِ سرد
بشنو از من: به گِردِ زهد مگرد [1]
کابنِ سينا که بُد به دانش، فرد
مست، بالایِ کُس، اُوردُز کرد!!

سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم
آذرماهِ 1390

?
پابرگ (نسخه‌بدل)


[1] بدليّات:
گورِ بابایِ دين و وجدانْ‌درد
يا:
گورِ بابایِ آن‌که دين آورد
يا:
تا برآرد ز لشکرِ غم، گرد
ابنِ سينا که بُد به دانش، فرد



$
نسخه‌یِ عکسی

Montag, August 27, 2012

فی مذمّة‌النّسوان و مدح‌الغلمان

اگرچه کون به کُس‌اش يار و همنشين باشد
جماعِ ماده مکن؛ گرچه حورِعين باشد!
مگو که هردو جماع است، کون و کُس؛ هشدار
يگانه نيست به کيری که تيزبين باشد!

کُس ارچه لذّت و عيشِ فراخ می‌بخشد
هزار و يک نگرانی، به وی عجين باشد
به‌غيرِ بچّه، بسی هست عيبِ کُس‌کردن
که در امان بُوی از وی، گرت جبين باشد
نخست اين‌که تو را ملکِ خويش پندارد
وزآن پس‌اش، همه‌کاری به "هان و هين" باشد
وليک، کون به‌خصيصه، درست برعکس است
که صاحب‌اش، پسِ گادن، تو را معين باشد
به‌سانِ برّه‌یِ آمُخته، از پی‌ات بدود
چو يک اشاره کنی، نقشِ بر زمين باشد!
دگر، که از تو نخواهد که بهرِ گادنِ او
دو حبِّ شيره، مدام‌ات در آستين باشد!

ز من اگر شنوی، گردِ کُس مگرد، هَگَرز
که گایِ کُس، نه به‌صرفه، نه راستين باشد
زر از تو، لذّت ازو، بنده نيز می‌گردی!؟
چو نيک درنگری، گادن‌ات يقين باشد!
سه‌ديگر آن‌که چو با خوش‌پسر درآويزی
توانی اين که شوی موم و، او نگين باشد!

خدای را که شدم پير، در فراقِ جماع
وزآن که کير نخيزد، دل‌ام حزين باشد
چو ياد آيدم از روزگارِ کون‌بازی
هزار اندُهِ ديرينه در کمين باشد
چقدر کونِ سپيد، از کنار و گوشه‌یِ شهر
بُدی مرا و، کنون، حال اين‌چُنين باشد
که گاه اگر صنمی، رحمتی کند به جماع
به خوابِ مرگ چُل‌ام، بندِ وازلين باشد!
روم، دهم به جوانانِ کون‌کُنِ شخ‌کير
سزایِ کون‌کُنِ خسپيده‌کير، اين باشد!!

سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم و غيره
13870222 (عنوان و بيتِ مطلع: 13870503)

$
http://naqhayez.files.wordpress.com/2012/08/fi_mazammat.pdf

Sonntag, August 26, 2012

مقعديّه، يا: ای وای! مقعدم!

مقعديّه، يا: ای وای! مقعدم!
از سرودش‌هایِ حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظمِ خيلی توپ (جلّ جلاله)
دوش اندر مقعدم برپا هزاران شور بود
اسفنکتر باز بود و، اندرون پُر نور بود
چلچراغ از عرشِ کون آويخته، "سبز"ِ مليح
نور می‌پاشيد و با وی "جنبش"ی موفور بود
ضرطه تا ندْهد خبر، زين بزمِ قدسی، تا پگاه
از بواسيرم، دو دربان، بر دو سو، مأمور بود!
جای‌جایِ مقعد، از روحِ امامِ مرتحل
نيکْ قدس‌آباد و، همچون مرقدش معمور بود
شادمان، يک‌پارچه، آن‌جا، چو حشری معتبر
هرکه بود از خستران، با روحِ وی محشور بود
ميرِ دوران، موسوی، بر صفّه بنشسته به‌ناز
شيخِ کرّوبی به چفت‌اش، از طرب کيفور بود
سازگارا بود و، نوری‌زاده، آق‌عبدالکريم
وز کديور تا به گنجی، جنسِ مجلس جور بود
در طرب بودند اهل‌الله و، کون زآن پای‌کوب
از در و ديوار، تا سقف و پی‌اش، ناسور بود
نيمه‌شب، ناگاه، قلبِ مير، -زرتی- ريپ زد
وز دعا، مقعد، لبالب، غلغلِ پُر زور بود
رفع شد، الحمدُ لله، چون بلا از دينِ حق
تا سحر، محفل، فقط شادی و کيف و شور بود
خرجِ اين بزم و دعا و مقعد و، هجوِ خفن
سربه‌سر، بر عهده‌یِ بی‌بی‌سیِ مغفور بود!


سرمنشیِ حضرتِ حکيم
آدينه و شنبه، 4-3 شهريور 1391؛ 5-24 اوت 2012

$
پی‌دی‌اف:
http://naqhayez.files.wordpress.com/2012/08/maqhadiyye_hazl.pdf