[قصيده]
ما که جز فسق در جهان نکنيم
از چهرو فسقِ خود عيان نکنيم؟
شاعران را-ست مدحِ عشقِ مجاز
ما به فسقِ حقيقی، آن نکنيم!؟
به برآشفتِ زهدِ کونِخران
ريشْگاویست، گر چنان نکنيم!
تپّهماهورِ کون و درّهیِ کُس
عوض، ای دوست، با جنان نکنيم
روز نه، کز قفایِ کون ندويم
شب نه، کز عشقِ کُس فغان نکنيم
نپذيريم وصفِ چکّش و جو
تنگیاش گر خود امتحان نکنيم
شبِ کون، گر به وازلين نرسيم
بازگرديم و، گايمان نکنيم
به فشار و فُشور و، با زِزِزِرت
گای با قشرِ نوجوان نکنيم
تا ندادهست مُتمُت، اذنِ دخول
ميل، محرم به سرمهدان نکنيم
زآنسپس نيز، جز به نرمی و رفق
اژدها را سبکعنان نکنيم
"تُلرانت"ايم، زينسبب، ناگاه
صاف، تا بيخِ خايگان نکنيم
ثلثِ آخر، بهرغمِ کافرِ کور
تا نگويند: "آخ! جان!" نکنيم!
گرچهمان نيست مردهريگ ز خر
پاره گر شد، شده؛ ضمان نکنيم!
قصد، اتمامِ حجّت است؛ وليک
تا توانيم، آنچُنان نکنيم
عشق و کيفِ دوسويه در نظر است
گای، چون اهلِ طيلسان نکنيم
الغرض، دختر و پسر که ورا
بکر يابيم، ناگهان نکنيم
گرچه داريم کير، انسانايم
جانوروار و بیامان نکنيم
سرهوحشِ طريقتِ عشقايم
اهلیِ کير را رَمان نکنيم
دمبهدم گرچه شخ بُوَد حمدان
کمر از ماست؛ هرزمان نکنيم
به ائمّه چو بند کنيم، خفن
خُبثِ حمدانِ خر، نهان نکنيم
تا بميرند، در حسادتِ شوُی
زوجهها را دُبُلچُپان نکنيم
درسپوزيم پور و دُخت، بهعُنف
گوش زی ضجّههایِشان نکنيم
صبغةالحیِّ کفرِ ماست فُسوق [1]
زندگان، ترکِ آرمان نکنيم [2]
عمرِ کوته، فدایِ کيرِ دراز
فکرِ نفع و ضرر ازآن نکنيم
از چهرو فسقِ خود عيان نکنيم؟
شاعران را-ست مدحِ عشقِ مجاز
ما به فسقِ حقيقی، آن نکنيم!؟
به برآشفتِ زهدِ کونِخران
ريشْگاویست، گر چنان نکنيم!
تپّهماهورِ کون و درّهیِ کُس
عوض، ای دوست، با جنان نکنيم
روز نه، کز قفایِ کون ندويم
شب نه، کز عشقِ کُس فغان نکنيم
نپذيريم وصفِ چکّش و جو
تنگیاش گر خود امتحان نکنيم
شبِ کون، گر به وازلين نرسيم
بازگرديم و، گايمان نکنيم
به فشار و فُشور و، با زِزِزِرت
گای با قشرِ نوجوان نکنيم
تا ندادهست مُتمُت، اذنِ دخول
ميل، محرم به سرمهدان نکنيم
زآنسپس نيز، جز به نرمی و رفق
اژدها را سبکعنان نکنيم
"تُلرانت"ايم، زينسبب، ناگاه
صاف، تا بيخِ خايگان نکنيم
ثلثِ آخر، بهرغمِ کافرِ کور
تا نگويند: "آخ! جان!" نکنيم!
گرچهمان نيست مردهريگ ز خر
پاره گر شد، شده؛ ضمان نکنيم!
قصد، اتمامِ حجّت است؛ وليک
تا توانيم، آنچُنان نکنيم
عشق و کيفِ دوسويه در نظر است
گای، چون اهلِ طيلسان نکنيم
الغرض، دختر و پسر که ورا
بکر يابيم، ناگهان نکنيم
گرچه داريم کير، انسانايم
جانوروار و بیامان نکنيم
سرهوحشِ طريقتِ عشقايم
اهلیِ کير را رَمان نکنيم
دمبهدم گرچه شخ بُوَد حمدان
کمر از ماست؛ هرزمان نکنيم
به ائمّه چو بند کنيم، خفن
خُبثِ حمدانِ خر، نهان نکنيم
تا بميرند، در حسادتِ شوُی
زوجهها را دُبُلچُپان نکنيم
درسپوزيم پور و دُخت، بهعُنف
گوش زی ضجّههایِشان نکنيم
صبغةالحیِّ کفرِ ماست فُسوق [1]
زندگان، ترکِ آرمان نکنيم [2]
عمرِ کوته، فدایِ کيرِ دراز
فکرِ نفع و ضرر ازآن نکنيم
پول، ندْهيم و، نيز، نستانيم
کُس و کون، جز بهرايگان نکنيم!
کُس و کون، جز بهرايگان نکنيم!
حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
جمعه، 24 آبان 1392، 15 نوامبر 2013؛ و شنبه، 9 آذر 1392، 30 نوامبر 2013
جمعه، 24 آبان 1392، 15 نوامبر 2013؛ و شنبه، 9 آذر 1392، 30 نوامبر 2013
$
پیدیاف:
http://naqhayez.files.wordpress.com/2014/01/nakonim.pdf
?
پابرگ(نسخهبدل)ها:
[1] يا:
چون فُسوق است مغزِ هستیِ ما
[2] يا:ابداً ترکِ آرمان نکنيم
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen