Sunday, June 08, 2014

گفتم به‌چشم!!

گفتم به‌چشم!!
(نقيضه‌ای برایِ غزلِ مشهور و جانانه‌یِ کمالِ خجند)
گفت يار از غير ما پوشان نظر؛ گفتم: به‌چشم!

گفت يار: امشب زن‌ات را کن دودر! گفتم: به‌چشم!
وآنگهی، بر نِهْ مرا چون ماچه‌خر! گفتم: به‌چشم!
گفت: چون لب بر شکرزارِ لب‌ام خواهی نهاد
مشت کن جفتِ ممه، پر شور و شر! گفتم: به‌چشم!
گفت: چون چوچوله‌ام مالی به‌شست، از رویِ شوق
سویِ کون هم، يک سرانگشتی ببر! گفتم: به‌چشم!
گفت: خواهی کوزه‌ام نيکو بترکد، بی‌صدا
سر بنه، ليسی بزن گلبرگِ تر! گفتم: به‌چشم!
چون به فرج‌اش آتشی ز-ايلاج و اخراج‌ام فروخت
داد می‌زد: وای مُردم! بيشــــتر!! گفتم: به‌چشم!!
گفت: غلتی زن که بالا آيم و، ارگاسم را
بر سر کيرت، کنم رقص کمر! گفتم: به‌چشم!
بر سرش بنشست، باسنْ‌چرخ و قرريزان کمر
گفت: از تو جنبش و، از ما ظفر! گفتم: به‌چشم!
گفت: صد درويش می‌چرخند در قونيّه‌ام
بر دفِ کون، چنگ زن، ای پر هنر! گفتم: به‌چشم!
می‌شخودم پيکرش، ديوانه‌سان، با عشوه گفت:
خواهم‌ات چون خود، ز شهوت کور و کر! گفتم:‌ به‌چشم!
رعشه‌ها شد بيش و، ناگه، سست گشت و ناله کرد:
برکش‌ام زين سيلِ موج‌اش بال و پر! گفتم: به‌چشم!
چشم بربسته، شده رنگ‌اش ز رخ، افتاد و گفت:
سکّه بُد کيرت؛ چه می‌خواهی؟ بخر! گفتم: به‌چشم!
خرزه‌ام بگرفت و خندان گفت: مولانا، هنوز
دارد از راهِ دگر، قصدِ سفر! گفتم: به‌چشم!!
گفت: داديم‌ات کُس و، ديدی چه تنگ و غنچه بود!
کون هم ار خواهی، مرو جایِ دگر! گفتم: به‌چشم!!
گفت: بنگر، اين هلویِ لمبه و گرد و لطيف
پس، مکن با وی برابر صد قمر! گفتم: به‌چشم!
گفت: وای از تنگی‌اش! جو چيست!؟ قدرِ ارزنی
گر توانستی، بگير اذنِ گذر! گفتم: به‌چشم!
گفت: اوّل بر درم کش، نرم‌نرم و خوش‌خوشک
اندکی داخل، ولی، باقی به‌در! گفتم: به‌چشم!
چون سرش –کآن اصلِ‌کاری هست- خواند اذنِ دخول
بی‌پدر! اندر سپوز آن کيرِ خر! گفتم: به‌چـــــــــشم!!
گفت: کن تا خايه‌یِ آخر، خر اندر پنبه گم
سفت کن، شل کن، فسار، افشان شرر! گفتم: به‌چشم!
گفتم: ای جان‌ام فدایِ کونِ تنگ‌ات! گفت: وای‌ی‌ی!
بر کَن امشب از درم، ديوار و در! گفتم: به‌چشم!
گفت: ای من ديوِ شهوت! کُن بدين ابليسْ‌خوی
زمزمِ قدس‌ام، لبالب آبِ شر! گفتم: به‌چشم!! [1]

چون نکو بسپوختم وآب‌ام روان شد، در سرم
آمد آوايی که: خوش بشنو خبر! گفتم: به‌چشم!
گفت: بر بُن، زاقتفایِ ضايعِ آن شعرِ ناب
وازلين می‌مال، از خوفِ ذکر! گفتم:‌ به‌چشم!
گفت: پس بِنغوُش! کز تبريز می‌توفد کمال
تات گايد زين نقيضه، خشک و تر! گفتم به‌چشم!!!

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
آغاز: حدود نيم بامدادِ چهارشنبه، 7 خرداد 1393
پايان: حدود 2 بامدادِ دوشنبه، 19 خرداد 1393؛ 9 جون 2014

$
پی‌دی‌اف:
https://naqhayez.files.wordpress.com/2014/06/goftam_bechashm.pdf

?
پابرگ (نسخه‌بدل):
[1] متن: سه‌شنبه، 20 خرداد 1393. صورتِ پيشين:
زمزمِ خشک‌ام، لبالب آبِ شر! گفتم: به‌چشم!

J


J
غزلِ کمالِ خجند
خجندی. [خُ جَ] (اِ. خ.) کمال‌الدين مسعود از عرفا و شعرای مشهور است که در خجند متولد شد و بسال 793 هـ. ق. درگذشت. وی در اوائل عهد شباب از خجند مهاجرت کرد و در تبريز اقامت گزيد. ظهورش در زمان سلطان حسين جلايری بود و او کمال را در دربار خود پذيرفت و اسباب آسايش او را فراهم ساخت و صومعه‌ای نيز برای او برپا کرد. بسال 787 هـ. ق. تغتامش‌خان شهر تبريز را مسخر کرد و به‌تقليد اميرتيمور فضلا و ادباء را کوچانيد و در شهر «سراي» پايتخت خود اقامت داد. کمال ناچار تبريز را ترک گفت و در سرای اقامت گزيد و پس از چهار سال باز بدانجا مراجعت نمود. وفات او را سال‌های 793 و 803 و 804 هـ. ق. نوشته‌اند. تذکره‌ی مرآت‌الخيال نويسد: «کمال خجندی در اواخر حال خواجه مي‌زيسته ولی يکديگر را ملاقات نکرده‌اند. کمال وقتی غزل زيرين را ساخت [و] نزد حافظ فرستاد:

يار گفت از غير ما پوشان نظر گفتم به‌چشم
وآنگهی دزديده در ما مي‌نگر گفتم به‌چشم
گفت اگر يابی نشان پای ما بر خاک راه
برفشان آنجا بدامن‌ها گهر گفتم به‌چشم
گفت اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا
تا سحرگاهان ستاره ميشمر گفتم به‌چشم
گفت اگر سر در بيابان غمم خواهی نهاد
تشنگان را مژده‌ای از ما ببر گفتم به‌چشم
گفت اگر بر آستانم آب خواهی زد به اشک
هم به مژگانت بروب آن خاکِ در گفتم به‌چشم
گفت اگر داری خيال درّ وصل ما کمال
قعر اين دريا بپيما سربه‌سر گفتم به‌چشم

حافظ چون اين غزل بخواند بر اين مصراع «تشنگان را مژده‌ای از ما ببر گفتم به‌چشم» وجد کرد فرمود: مشرب اين بزرگوار عالی‌ست.

نقل از: لغت‌نامه
http://www.loghatnaameh.org/dehkhodaworddetail-d1fcd9427fed41a38e29fc8d7371000c-fa.html
دو فقره اصلاحِ ضروری انجام شد. اين بيت هم از قلم افتاده:
گفت اگر گردد لبت خشک از دمِ سوزانِ ما
باز می‌سازش چو شمع از ديده تر، گفتم به‌چشم


{
هلالی جغتايی نيز غزلی به‌اقتفایِ کمال دارد:
يار گفت از ما بکن قطع نظر گفتم به‌چشم
گفت قطعاً هم مبين سوی دگر، گفتم به‌چشم
گفت يار از غير ما پوشان نظر گفتم به‌چشم
وانگهی دزديده در ما مي‌نگر گفتم به‌چشم
گفت با ما دوستی مي‌کن به‌دل گفتم به‌جان
گفت راه عشق ما مي‌رو به‌سر گفتم به‌چشم
گفت با چشمت بگو تا در ميان مردمان
سوی ما هر دم نيندازد نظر گفتم به‌چشم
گفت اگر با ما سخن داری به چشم دل بگو
تا نگردد گوش مردم باخبر گفتم به‌چشم
گفت اگر خواهی غبار فتنه بنشيند ز راه
برفشان آبی به خاک رهگذر گفتم به‌چشم
گفت اگر خواهد دلت زين لعل مي‌گون خنده‌اي
گريه‌ها مي‌کن به صد خون جگر گفتم به‌چشم
گفت جای من کجا لايق بود؟ گفتم به دل
گفت مي‌خواهم جز اين جای دگر گفتم به‌چشم
گفت اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا
تا سحرگاهان ستاره مي‌شمر گفتم به‌چشم
گفت اگر دارد هلالی چشم گريانت غبار
کحل بينايی بکش زين خاک در گفتم به‌چشم

منبعِ نقل:
http://ganjoor.net/helali/ghazalh/sh247
(متنِ غزل، از ديوانِ هلالی [چ. سعيد نفيسی] اصلاح شد. دو بيت از غزلِ کمال هم داخلِ غزل هست، که در ديوان نيز، به همين‌صورت است و درآن تصرّف و دخالتی نکردم...)

No comments:

Post a Comment