ماييم درين گنبدِ ديرندهاساس
فارغ ز بهشت و دوزخ و ميل و هراس
تيزيده به ريشِ شيخکانِ خنّاس
وافتاده پیِ کون و کُس و چخچخ و لاس!
(32) [32]
اينک که بُوَد به کيرِ پرزورم باد
در سر هوسِ کُسانِ موبورم باد!
کُس کُس بدهد، من نکنم؟! - دورم باد!
گر ياوهیِ شيخ بشنوم، کورم باد!!
(33) [33]
گويند که می به شرع ناپاک شدهست
صد لعنتِ حق به شيرهیِ تاک شدهست
گويم: به نخوردنم رفو نپذيرد
کونی که ز دين به خوردنم چاک شدهست!
(34) [34]
خيّام اگر ز باده مستی، خوش باش!
گر بر سرِ کيرِ خر نشستی، خوش باش!
آن غصّه مخور، که نيست کيری فردا
اکنون که به زيرِ کير هستی، خوش باش!!
(35) [35]
گر دست دهد شبی کُسِ ارزانی
وز شيره دو حبّی وُ عرق چندانی
با کيرِ شخی چو رستمِ دستانی
بر پيش و پساش، همیکنم جولانی!
(36) [36]
پيری ديدم به خوابِ مستی خفته
موی از درِ کون به تيغِ ژيلت رُفته
يک چشمزدن، ذکر نهادم به درش
شد خرزهیِ خر به کونِ خر بنهفته!
(37) [37]
کون میکنم و، مخالفان از چپ و راست
گويند مکن، که کردنِ کون نه رواست
گويم که گلو چو کونِ خود پاره کنيد
کير است و، به هر چه خواست برخواهد خاست!!
(38) [38]
گويند مکن زنی که شوهر دارد
بدعاقبت است و لعن در بردارد
آری، نکنم؛ وليک اين کافرِ کور
دينِ دگر و مرامِ ديگر دارد!
(39) [39]
تا کی غمِ آن خورم که شادم يا نه
کون و کُسِ اين و آن نهادم يا نه
شد فرصتِ عمر و مانده اين پرسشِ سخت
کآنجا که کُننده بود دادم يا نه!؟
(40) [40]
کونی که در آن جوی فرو نتوان کرد
ماليد توان بر در و، تُو نتوان کرد
چون يک سرِ شب به خرزهام گشت سوار
بدريده چنان شد، که رفو نتوان کرد!
?
[31] همان. (رك: 30) *
☺
بدلِ مصرعينِ 3 و 4:
کوریِّ دو چشمِ دينمدارِ خنّاس/نسناس
افتاده پیِ کون و کُس و چخچخ و لاس!
و اين ترانه که از هزل دور شده و نقيضه هم نيست؛ اقتفا و استقبال است:افتاده پیِ کون و کُس و چخچخ و لاس!
دوزخ چه بُوَد، بهشت کو، ای نسناس
شک کن به يقينِ شيخکانِ خنّاس
خود نيست بهشت غيرِ آزادیِ ما
وين سايهیِ شومِ شيخ، دوزخ به قياس!
بدلِ مصرعِ 4:شک کن به يقينِ شيخکانِ خنّاس
خود نيست بهشت غيرِ آزادیِ ما
وين سايهیِ شومِ شيخ، دوزخ به قياس!
وين سايهیِ شيخ، دوزخ از رویِ قياس
[32] طربخانه، 179. (برکا/65 و ک/1، با جابهجايیِ دومصرعِ 1 و 2، و مختصر تفاوتهایِ ديگر. از ک نقل میکنم:)
در سر هوسِ بتانِ چون حورم باد
بر کف همه ساله آبِ انگورم باد
گويند به من خدا ترا توبه دهاد
او خود ندهد، من نکنم، دورم باد
مصرعِ چهارم در طربخانه «او خود بدهد،...» (حاشيه: گر او دهد و من نکنم...) و در برکا «گر او بدهد من نکنم...» آمده. تصوّر میکنم که در اصل چنين بوده است:بر کف همه ساله آبِ انگورم باد
گويند به من خدا ترا توبه دهاد
او خود ندهد، من نکنم، دورم باد
او خود ندهد؛ من بکنم؟! دورم باد!
[33] طربخانه، 190.
ساقی گل و سبزه بس طربناک شدهست
درياب که هفتهیِ دگر خاک شدهست
می نوش و گلی بچين که تا در نگری
گل خاک شدهست و سبزه خاشاک شدهست
و نيز اين ترانه که در طربخانه نيست، و از ها/29 نقل میشود:درياب که هفتهیِ دگر خاک شدهست
می نوش و گلی بچين که تا در نگری
گل خاک شدهست و سبزه خاشاک شدهست
بنگر ز صبا دامنِ گل چاک شدهست
بلبل ز جمالِ گل طربناک شدهست
در سايهیِ گل نشين که بسيار اين گل
از خاک برآمدهست و در خاک شدهست
بلبل ز جمالِ گل طربناک شدهست
در سايهیِ گل نشين که بسيار اين گل
از خاک برآمدهست و در خاک شدهست
[34] طربخانه، 370.
خيام اگر ز باده مستی خوش باش
گر با صنمی دمی نشستی خوش باش
پايانِ همه کارِ جهان نيستی است
انگار که نيستی، چو هستی خوش باش
مصرعِ سوّم، در متنِ کريستنسن (ش 3) ـ که بدان نظر داشتهام ـ چنين است:گر با صنمی دمی نشستی خوش باش
پايانِ همه کارِ جهان نيستی است
انگار که نيستی، چو هستی خوش باش
آن غصّه مخور که نيست گردی فردا
☺بدلِ مصرعِ 1:
خيام چو کون دهی به مستی خوش باش!
[35] طربخانه، 126.
گر دست دهد ز مغزِ گندم نانی
وز می دو منی، ز گوسفندی رانی
وانگه من و تو نشسته بر ايوانی
عيشی بُوَد آن، نه حدِّ هر سلطانی
☺وز می دو منی، ز گوسفندی رانی
وانگه من و تو نشسته بر ايوانی
عيشی بُوَد آن، نه حدِّ هر سلطانی
ارزان= ارزنده، ارزمند، درخور و شايسته (و در اينجا: گاييدنی!)
اين معنیِ اصلیِ واژه است در پهلوی (بنگريد به: فرهنگِ کوچکِ زبانِ پهلوی، تأليفِ ديويد نيل مکنزی). احتمالاً در پارسیِ دریِ کهن نيز چنين بوده، ليکن بعدها درست به معنیِ ضدِّ اين بهکار رفته است؛ تا به امروز: «کمبها، بیارزش،...»
در لغتنامه (و نيز فرهنگِ معين) اين معنایِ اصلی و نخستين ذکر شده امّا برایِ آن شاهدی ارائه نشده است. و البتّه بر اين اساس نمیتوان حکم کرد که در فارسیِ دری به اين معنا بهکار نرفته. («ارزانی» و شواهدِ آن نشان میدهد که بايد داشته بوده باشيم.) عجالةً، بيتِ حاضر را میتوان به عنوانِ شاهد ـ يا مثال ـ پذيرفت!
(تنگدستیِ اهريمنآفريده، مجال نداده که يکدانه مدرنيته بخرم که بتوانم انبوهِ يادداشتهایِ اين سالها را مرتّب کنم. شک ندارم که بهويژه در پنجسالهیِ گذشته، شواهدی از اين معنی يادداشت کردهام؛ امّا واجُستنِ آن، مثلِ گشتنِ هزارپایِ نر ميانِ پاهایِ هزارپایِ ماده است برایِ يافتنِ فرجِ او!) (و حالا، که دارم اين چيزها را با مدرنيتهیِ به وامِ قرضیْ خريده مینگارم، میبينم که خيلی دير شده و با اين کندیِ انگشتهایِ پيرشده به 42 سالگی، سنگريزه به چاهِ سيصدباز میافکنم و بس! ـ 3/9/82)
☺
بدلِ مصرعينِ 3 و 4:
مستش کُنَم و کَنَم ازو تُمبانی
وز پيش و پساش برآورم توفانی
وز پيش و پساش برآورم توفانی
[36] طربخانه، 314.
پيری ديدم به خوابِ مستی خفته
وز گردِ شعور خانهیِ تن رُفته
می خورده و مست و خفته و آشفته
اللّهُ لطيفٌ بعبادِه گفته
☺وز گردِ شعور خانهیِ تن رُفته
می خورده و مست و خفته و آشفته
اللّهُ لطيفٌ بعبادِه گفته
بدلِ مصرعِ 1 (تصرّفِ م. م. ل.):
ديدم پدرت (/پدرم) به خوابِ مستی خفته
بدلِ مصرعِ 3:يک دم به دمِ پدر نهادم ذکرم
(البدلُ الانا: يک دم به دمِ پدر نهادم زِ کرم!)بدلِ مصرعِ 4:
واللهُ لطيفٌ بعبادِه گفته!
(يعنی همان اصلِ ترانه!)مولانا عبيد فرموده (در بيتِ دوّمِ يک قطعهیِ دو بيتی، که در 27/1/82 ديدم):
در کونِ لطيفش کن، از حشر مينديش
خوش باش، که اللهُ لطيفٌ بعبادِه
[چاپِ انتشاراتِ اقبال، بخشِ دوّم، ص 75./چاپِ دکتر محجوب، (امريكا) ص 228.]خوش باش، که اللهُ لطيفٌ بعبادِه
[37] طربخانه، 265.
مَی میخورم و مخالفان از چپ و راست
گويند مخور باده که دين را اعدا ست
چون دانستم که می عدویِ دين است
باللّه بخورم خونِ عدو را، که روا ست
☺گويند مخور باده که دين را اعدا ست
چون دانستم که می عدویِ دين است
باللّه بخورم خونِ عدو را، که روا ست
بدلِ مصرعِ 3:
گيرم که گلو چو کونِ خود پاره کنند
[38] طربخانه و سايرِ مآخذ ندارد. هزلیست آزاد.
[39] طربخانه، 192؛ با اختلافِ قافيه.
تا کی غمِ آن خورم که دارم يا نه
وين عمر به خوشدلی گذارم يا نه
پر کن قدحِ باده که معلومم نيست
کاين دم که فرو برم، برآرم يا نه
☺وين عمر به خوشدلی گذارم يا نه
پر کن قدحِ باده که معلومم نيست
کاين دم که فرو برم، برآرم يا نه
بدلِ مصرعِ 1:
تا کی غمِ آن خورم که گادم يا نه
[40] طربخانه، 535.
در ميکده جز به می وضو نتوان کرد
وان نام که زشت شد نکو نتوان کرد
خوش باش که اين پردهیِ مستوریِ ما
بدريده چنان شد که رفو نتوان کرد
وان نام که زشت شد نکو نتوان کرد
خوش باش که اين پردهیِ مستوریِ ما
بدريده چنان شد که رفو نتوان کرد
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen