Sonntag, Februar 27, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (31)

(XXXI)
خوش! خرزه‌یِ ما، که کونِ ايمان بدَرَد
گايد مَلَک و، پرده‌یِ غُفران بدرد
روزی که گناهِ ما به ميزان سنجند
برخيزد و، کونِ صاب‌ميزان بدرد!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (30)

(XXX)
تا کون و کُسی باشد و، من خواهم بود
پيوسته پیِ گایِ خفن خواهم بود
فردا که به صحرایِ کُس و کون برسيم
من پيروِ کيرِ خويشتن خواهم بود!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (29)

(XXIX)
تا کی شنوم هزار و يک ياوه‌یِ سرد
کز کردنِ کون، دلِ خدا گيرد درد؟!
تا حضرتِ خرزه هست در قيدِ حيات
کون، کرده‌ام و، می‌کنم و، خواهم کرد!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (28)

(XXVIII)
مرگ‌ام چو رسد، کيرِ مرا فوت کنيد
گرد از رخِ وی پاک به ماهوت کنيد
از پشمِ کُسِ بور، ببافيد سبد
وآن را بَدَل از تخته‌یِ تابوت کنيد!

?
يا:
از پشمِ کُسِ تنگ...

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (27)

(XXVII)
دختر که به کوی در به در می‌گردد
پيداست که در پیِ ذکر می‌گردد
چون گشت عروس و، خير از شوی نديد
اين‌بار، پیِ خرزه‌یِ خر می‌گردد!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (26)

(XXVI)
اين کافرِ کور اگر که ناحق می‌بود
کی مسندِ وی کونِ مطبّق می‌بود
ور کون ز برایِ صرفِ ريدن بودی
کی صاحبِ اين رواج و رونق می‌بود؟!!

Samstag, Februar 26, 2011

ابوسعيديّات

به‌واسطه‌یِ دوستی بسيار عزيز، نسخه‌ای از اشعارِ ابوسعيد الوالخير، ايميلاً به‌دست‌ام رسيد. صدالبتّه، پيش از اين با سروده‌هایِ منسوب به اين صوفیِ بزرگ آشنايی داشتم؛ و اين که اصلاً شعر نسروده! (به تصريحِ نوادگان‌اش، در دو کتابی که نوشته‌اند: محمّد بن منوّر، نويسنده‌ی «اسرارالتّوحيد» و قدری پيش از او، پسرعموی‌اش ...، نويسنده‌یِ «حالات و سخنان»، ابوسعيد جز يکی‌دو بيت، شعر نسروده). البتًه، اين صوفیِ نامدار، شعرباز و شعرشناسی درجه‌اوّل بوده، و در تفسير و تأويلِ اشعار به سود و سویِ طريقتِ صوفيانه، بايد او را از پيشاهنگانِ «شعرِ صوفيانه-عرفانیِ فارسی» –و پيشگامِ نوابغِ اين عرصه: احمد غزّالی و پرورده‌یِ او عين‌القضاتِ همدانی- برشمرد.
بگذريم. در همان گشت‌و‌گذارِ مختصر و سريعِ اوّليّه، رباعی‌يی نظرم را جلب کرد، و فی‌الفور، نقيضه‌ای شکل گرفت. و آن‌چه را که ملاحظه می‌فرماييد، به خدمتِ ايشان ايميل شد. گفتم شايد خوانندگانِ اين صحيفه‌یِ مقدّسه هم بدشان نيايد!

ابوسعيديّات

گفتم که، کارِ خوبی نکرديد!
مرا تحريک کرديد که با ابوسعيد هم، بعله!

می‌فرمايد:
کارم همه ناله و خروش‌ست امشب
نی صبر پديدست و نه هوش‌ست امشب
دوش‌ام خوش بود ساعتی؛ پنداری
کفّاره‌ی خوش‌دلیّ ِ دوش‌ست امشب

و ما (سر سنت ميتيلاتوسِ طُبَسی) السّاعه فرموده کرديم که:

گيرم که چراغِ ما خموش‌ست امشب
چه جایِ گلايه و خروش‌ست امشب
ياد آر که دوش کير می‌مُرد ز هجر
صد شکر که خايه نيز توش‌ست امشب!!

تا شما باشيد دوباره برایِ سر سنت ميتيلاتوسِ کبير، ديوانِ شعر بفرستيد!
(شوخی می‌کنم، اتفاقاً من همين‌جور مرتّب شعر و کتاب جمع می‌کنم؛ و کمی هم می‌خوانم. از بابتِ ابوسعيد هم خيلی ممنون!!! اين بيچاره را شما دمِ تيغ داديد؛ يادتان باشد!)

‏02‏/25‏/2011‏ 08:57:09 ب.ظ

$
پس‌نوشت (جمعه، 17 آبان 1392، 8 نوامبر 2013):
اين‌هم اشعارِ منسوب به ابوسعيد
ابوسعيد ابوالخير (رباعيات)
ابوسعيد ابوالخير (سايتِ گنجور)

Dienstag, Februar 22, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (25)

(XXV)
شب نيست که خرزه زار و دلخون نشود
وز ليلیِ کون، تالیِ مجنون نشود
کُس، تنگ و لطيف و غنچه و بکر و قشنگ
خود را بکُشد به‌هم‌کَشَد، "کون" نشود!!!

?
بدلِ مصرع 4:
خود را بکشد، به تنگیِ کون نشود!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (24)

(XXIV)
رندان که به عشقِ کون، ذکر برپای‌اند
يک نيم‌نگاه هم به کُس ننمايند
دنيا همه گر فرش شود از کُسِ ناب
غلتی بدهند و، جمله از کون گايند!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (23)

(XXIII)
رندان ادبِ گای فراموش کنند
پرهيز ز بوس و لوس و آغوش کنند
چون خرزه برآورند، گويند: علی‌ی‌ی!
وآنگه، ننهاده بر درش، توُش کنند!!

رواية‌الاُخریٰ:
ما چون ادبِ گای فراموش کنيم
پرهيز ز بوس و لوس و آغوش کنيم
چون خرزه برآوريم، گوييم: علی‌ی‌ی!
وآنگه، ننهاده بر درش، توش کنيم!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (22)

(XXII)
با اَولَده‌یِ حق چو شبی گِرد آيم
چون توُش کنم، "جهانِ دين" را گايم!
الله غضب کند؟ شود کيرم خشک؟!
يک تف بزنم؛ دوباره توش فرمايم!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (21)

(XXI)
آن را مَنِگر که پاره‌کون آيد مرد
در عهدِ ذکر، نگر که چون آيد مرد
چون خسبد و، يک گز بخورَد کيرِ کلفت
هرشب، به هوایِ آن برون آيد مرد!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (20)

(XX)
آن بی‌خبران که درِّ کون می‌سُفتند
وآنان که به سَبلَت درِ کُس می‌رُفتند
آگه چو ز سرِّ جلق گشتند، شبی
يک دست زدند و، اين رباعی گفتند!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (19)

(XIX)
آنان که ذکر بر درِ کون فرسودند
واندرِ پیِ کُس، نصفِ جهان پيمودند
آگه اگر از دستِ مبارک بودند
هرشب، دوسه‌بار جلق می‌فرمودند!!

Sonntag, Februar 20, 2011

سوک‌سرودی برایِ پروفسور حمدان (ص)

ای وای مرده کيرم؛ بهرش عزا بگيريد
ماتم برایِ کوری بی دست و پا بگيريد
اين خايه بسترش بود، در لحظه‌هایِ آخر
عکسی به يادگاری، با خايه‌ها بگيريد
تيرش خطا نمی‌رفت، گردون قدش کمان کرد
صد تيرِ آه و نفرين، سویِ خدا بگيريد
ای کون و کُس شما را، بس دوست داشت، مرحوم
اينک برایِ نعش‌اش، آغوش وا بگيريد!!
گاهی مغاره می‌رفت، گه غارِ کوه می‌سُفت (1)
بايد عزا برای‌اش در هردو جا بگيريد
سرسختِ نرم‌پی بود؛ ای دلبران! عزای‌اش
هرچند اشقيا بود، چون اتقيا بگيريد!
بُبريده‌سر شهيدی، رفته ز کف، خدا را
بهرش عزا مفصّل، چون کربلا بگيريد
تا بهره‌اش ز غُفران، باشد تمام، ختم‌اش
ای کون و کُس! دو مجلس، هريک جدا بگيريد!!
تين‌ايجران! دلِ او، هرلحظه با شما بود
خير است اگر خبر گاه زآن مبتلا بگيريد!!

حضرتِ سر سنت ميتيلاتوس
3 تا 4 عصر؛ اوّلِ اسفندِ 1389
20 فوريّه‌یِ 2011

?
پابرگ:
(1) صورتِ بعدی:
گه فُلْکِ بحر می‌شد، گه غارِ کوه می‌سُفت

نسخه‌یِ عکسی

Mittwoch, Februar 16, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (18)

(XVIII)
چوچوله‌یِ کُس، ز مُلکِ کاووس بِه است
گِرداله‌یِ کون، ز مسندِ طوس بِه است
يک جلقِ دودستی که به گرمابه زنی
از صد ويلایِ جاده‌چالوس بِه است!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (17)

(XVII)
خود را ز برایِ کون و کُس، غم ندهم
افسارِ چُل‌ام به دستِ ماتم ندهم
کون و کُس اگر به کير بفروشد ناز
يک جلقِ دودستی، به دو عالم ندهم!

باباطاهريّات (خدا منو مرگ بده...)

خدا منو مرگ بده؛ با باباطاهرم شوخی کرده‌م!
اِوا خاکِ عالم، خُب خودش لُخ شده بود ببه‌م!!

Freitag, Februar 11, 2011

باباطاهريّات (3)

باباطاهريّات
(3)
نسيمی کز کُسِ آن دختر آيو
چو بويُم، يادِ مو از لمبر آيو
چو شَو گيرُم کُس و کونِش در آغوش
به کيرُم زورِ صد کيرِ خر آيو!!

باباطاهريّات (2)

باباطاهريّات
(2)
بگايُم اوُ زَنايی کاهلِ دين‌َن
که با کيرِ مو دايم غرقِ کين‌َن
زَنن طعنه که: کيرِت ورنخيزه
خدايا خود وَرِش کن تا ببينن!!

باباطاهريّات (1)

باباطاهريّات
(1)
هوایِ گايمون تا در دل‌ُم بی
غمِ عالم، همه، پشمِ چُل‌ُم بی
چُلِ ورخاسته‌یِ چون گرزه‌مارُم
به صحرایِ کُس و کون، دُلدُل‌ُم بی!!

Dienstag, Februar 08, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (16)

(XVI)
هر کاو رقمی ز عقل در دل بنگاشت
يک لحظه‌یِ کيرِ خويش ضايع نگذاشت
يا همچو شتر بر درِ کون زانو زد
يا خر شد و، پا داد که پايی برداشت!!

Donnerstag, Februar 03, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (15)

(XV)
می‌کُن کُس و کون، که عمرِ جاويد اين است
ابطال‌گرِ ياوه‌یِ «توحيد» اين است!
ما خرّمیِ دوبُن‌پرستيم و، ذکر
پيغمبرِ ماست؛ راهِ «تقليد» اين است!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (14)

(XIV)
دوشينه يکی دخترکِ مثلِ حرير
بردم به سرای و، افکنيدمش به‌زير
گفتم کَمَکی بمالم اندر درِ او
ناگه، زِزِزِرت شد فرو اين بی‌پير!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (13)

(XIII)
تنگی و گشادی که به کون و کُسِ اوست
چون وقتِ جماع می‌رسد، هردو نکوست
اوّل بنهم در کُس و، چون شخ گرديد
کون‌اش بدرم، که خرزه کون دارد دوست!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (12)

(XII)
کُس چاکِ گريبان بدريد از غمِ کير
کون، قلعه‌نشين شده‌ست از ماتمِ کير
بی‌پير، نهاده سر به کف، می‌گويد:
می‌زن که بُوَد جلق بهين عالمِ کير!

Mittwoch, Februar 02, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (11)

(XI)
کون از تبرِ ذکر، چو شقّ‌القمر است
آلاله‌یِ کُس، ز کير خونين‌جگر است
در کرب و بلایِ عشق، از بهرِ جماع
کير از غم‌ِشان شهيد و بُبريده‌سر است!!

Dienstag, Februar 01, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (10)

(X)
آن کُس که چو گلبرگِ ترِ ياسمن است
وآن کون که بهين‌ترينِ اعضایِ تن است
دين کرده حرام و، گويد اين مرتدِ کور:
کون و کُسِ تنگ، دين و آيينِ من است!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (9)

(IX)
زهر است غمِ جهان و، کُس چاره‌یِ آن
پرهيز مکن ز بکر و از پاره‌یِ آن
خوبیِّ کُس اين است که کون هم با اوست
ارزد که شده کيرِ من آواره‌یِ آن!!