Dienstag, Dezember 20, 2011

مثنویِ هزل: و لهُ اَيضاً؛ از کورِ بی‌پير گلايه فرمايد:

مثنویِ هزل
و لهُ اَيضاً؛ از کورِ بی‌پير گلايه فرمايد:

کافری، داده در رهِ دين، سر
کورِ يک‌چشمِ بی‌پدرمادر
گَه، بُنِ کوه، غار می‌سُنبد
گه، در اشکفتْ‌برکه می‌جنبد

گرچه من مر ورا خداوندم
منترِ اوست، بند در بندم
تا به صد جاکشی نيفکَنَدَم
کورِ نکبت، رها نمی‌کنَدَم
گه به کُس نارسيده، کرده قيام
گه پیِ کون، برون شده ز نيام
وز کُس و کون چو برکَنَد شلوار
ليسَ فی‌الدّار غيرهُ ديّار!
دست‌اش ار خود به اين‌دو می‌نرسد
با کفِ دستِ بنده می‌لاسد
بس که ما را سُپوزبان انگاشت
زندگانی برای‌مان نگذاشت
تا نکرده‌ست‌مان درونِ لحد
کاش عنّين شود، فرو خسپد!
حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيس کبيرِ بزرگِ اعظم
شنبه؛ 26 آذرماه 90؛ 17 دسامبر 2011
PDF

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen