گفتم: ز دَرَت؟ گفت: دَرَم پاره شدهست
گفتم: ذکرم؟ گفت که آواره شدهست
گفتم: چو توان کرد به کون...؛ گفت: مگو
کآن نيز گشادِ کيرِ صدباره شدهست![1]
(II)
يارب! ز برایِ من بتی ساده بيار
آنسان که چنو نه هيچکس گاده، بيار
از حور و میِ طهور گفتی صدبار
هر صد گفتم که «کُس مگو! باده بيار!»!![2]
(III)
کيرم که جهان به قبضهیِ قدرتِ اوست
دارد به جهان دو چيز و، آن هردو نکوست
هم سيرتِ آن که دوست دارد کُس را
هم صورتِ آن، که کُس ورا دارد دوست!![3]
(IV)
من کارِ هزار شخصِ نااهل کنم
دشوار بُوَد گناه؟ -من سهل کنم!
کونکردنِ «من»، حق ز ازل میدانست!؟
جلقی بزنم؛ "علم"ِ خدا "جهل" کنم!![4]
(V)
کون گرچه به شرع زشتنام است، خوش است
بی حاجتِ قاصد و پيام است، خوش است
تنگ است و، حرام است و، خوشام میآيد
هرچيز که تنگ است و حرام است، خوش است!![5]
?
پابرگها:
[1] سروده در: 13800401. بهگُمانام جايی رباعیيی با اين قافيه، به نامِ مولوی ديدهام. در ديوانِ کبير (ج7) گشتی زدم؛ موردی بهنظر نيامد. لابد جایِ ديگر ديده بودهام...
[2] يحتمل از ساخته کردههایِ سالهایِ 81 و 82 باشد...
[3] در مذکّرِ احباب (تأليفِ سيدحسن خواجه نقيبالاشرافِ بخاری [تأليفِ ميانهیِ سالهایِ 974 تا 1005 هجریِ قمری]؛ تصحيحِ استاد مايلِ هروی؛ نشرِ مرکز، چاپِ اوّل، 1377 – ص221) اين رباعی، ذيلِ ذکرِ معصوم خواجهیِ عشقی آمده (و مؤلّف معلوم نکرده که از کيست)؛ و الحق خود نقيضهست!!
ايزد که جهان به قبضهیِ قدرتِ اوست
دادهست تو را دوچيز، کآن هردو نکوست
هم سيرتِ آن که دوست داری کس را
هم صورتِ آن که کس تو را دارد دوست!
دادهست تو را دوچيز، کآن هردو نکوست
هم سيرتِ آن که دوست داری کس را
هم صورتِ آن که کس تو را دارد دوست!
[4] سروده: 13870113
[5]کريستنسن، شمارهیِ 49:
مَی گرچه به شرع زشتنام است، خوش است
چون از کفِ شاهد و غلام است خوش است
تلخست و حرامست و خوشم میآيد
ديریست که تا هرچه حرام است خوش است!
چون از کفِ شاهد و غلام است خوش است
تلخست و حرامست و خوشم میآيد
ديریست که تا هرچه حرام است خوش است!
(مصرع 4، در اصلِ متن: ديرست...)
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen