تا کی ز غمِ کُسِ تو دلْخون باشم؟
چون کيرِ خود از فراق واژون باشم؟
مهری که مرا بود، ز تو برگيرم
بدْهم به برادرت؛ پیِ کون باشم!
(2)
در فصلِ بهار، شخْذکر بايد بود
جز کون و کُس از جهان بهدر بايد بود
خوش باد و هوايیست، نباشد کُس و کون
اندر پیِ گایِ ماچهخر بايد بود!
(3)
نوروز، وجودِ خود صفا خواهم داد
در دشتِ طبس، دلی هوا خواهم داد
يک ماچهخرِ خوب اگر دست دهد
دادِ دلِ کيرِ بینوا خواهم داد!!
اسفندِ 1387
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen