Montag, Januar 31, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (8)

(VIII)
کُس گرچه ثمربخشِ حياتِ ذکر است
کون گرچه بهشت است و، چو قرصِ قمر است
چون ناز کنند کافرِ کورِ مرا
جلق است که بابِ دلِ اين بی‌پدر است!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (7)

(VII)
آن کون که مدام می‌پرستی، هيچ است
وآن کُس که دريده‌ای به مستی، هيچ است
می‌خسب و، به کيرِ مرگ، کون اندر ده
کآن‌هم که زدی جلقِ دودستی، هيچ است!!

Freitag, Januar 28, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (6)

(VI)

درياب، ز کون و کُس جدا خواهی رفت

چون گوز به صحرایِ فنا خواهی رفت

بشنو سخنِ گایعليشاهِ بزرگ:

میگای که عاقبت بهگا خواهی رفت!![1]



[1] دوستِ عزيز، م. م. ل. ی.، در اوانِ جوانی، از سویِ حلقهیِ ياران، به «گایعليشاه» ملقّب گشت؛ خوشاش آمد و، آن را برایِ خود حفظ فرمود...

اين ترانه را به حضرتاش پيشکش میکنم که میدانم دوست خواهد داشت. به اميدِ هرچه زودتر رهايیاش.

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (5)

(V)

در فصلِ بهار اگر بتی حورسرشت

بر سبزهیِ جويبار خسبد لبِ کشت[1]

کون و کُسِ وی حرامِ کيرم بادا

گر گايم و ياد آرم از حور و بهشت!!



[1] «بر سبزهیِ زينبا بخسبد...» هم میتوان گفت! (فقط برایِ طُبسیها!!)

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (4)

(IV)
ايزد چو بساخت کون و، کُس را آراست
خود گشت ذکر؛ به‌احترام از جا خاست
وآنگه چو به تکيه‌گه نيارش افتاد
من، مسندِ او شدم که «ايزد با ماست»!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (3)

(III)
ديشب کيرم خوابِ کُس و کون می‌ديد
می‌جست ز جای و، گردِ آن می‌گرديد
می‌رفت فرو، گاه به کُس، گاه به کون
والبتّه، به کُسِّ مادرش می‌خنديد!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (2)

(II)
اين کافرِ يک‌چشم، که نام‌اش کير است
از بهرِ کُس و کونِ تو در تدبير است
دست‌اش نرسد گر به کُس و کون، ناچار
با خويش کند جماع و، بی‌تقصير است!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (1)

(I)
تا کی کمرِ خرزه بگيريم به مشت
مهجوریِ کُس، دوریِ کون، ما را کشت
کی گيرَمَت از پشت در آغوش و، نَهَم
بر کون و کُسِ نازکِ تو، کيرِ درشت؟!

Mittwoch, Januar 05, 2011

چند نقيضه‌یِ به‌دست‌آمده از ميانِ يادداشت‌هایِ اسکن‌شده

(I)
گفتم: ز دَرَت؟ گفت: دَرَم پاره شده‌ست
گفتم: ذکرم؟ گفت که آواره شده‌ست
گفتم: چو توان کرد به کون...؛ گفت: مگو
کآن نيز گشادِ کيرِ صدباره شده‌ست![1]

(II)
يارب! ز برایِ من بتی ساده بيار
آن‌سان که چنو نه هيچ‌کس گاده، بيار
از حور و میِ طهور گفتی صدبار
هر صد گفتم که «کُس مگو! باده بيار!»!![2]

(III)
کيرم که جهان به قبضه‌یِ قدرتِ اوست
دارد به جهان دو چيز و، آن هردو نکوست
هم سيرتِ آن که دوست دارد کُس را
هم صورتِ آن، که کُس ورا دارد دوست!![3]

(IV)
من کارِ هزار شخصِ نااهل کنم
دشوار بُوَد گناه؟ -من سهل کنم!
کون‌کردنِ «من»، حق ز ازل می‌دانست!؟
جلقی بزنم؛ "علم"ِ خدا "جهل" کنم!![4]

(V)
کون گرچه به شرع زشت‌نام است، خوش است
بی حاجتِ قاصد و پيام است، خوش است
تنگ است و، حرام است و، خوش‌ام می‌آيد
هرچيز که تنگ است و حرام است، خوش است!![5]

?
پابرگ‌ها:
[1] سروده در: 13800401. به‌گُمان‌ام جايی رباعی‌يی با اين قافيه، به نامِ مولوی ديده‌ام. در ديوانِ کبير (ج7) گشتی زدم؛ موردی به‌نظر نيامد. لابد جایِ ديگر ديده بوده‌ام...
[2] يحتمل از ساخته کرده‌هایِ سال‌هایِ 81 و 82 باشد...
[3] در مذکّرِ احباب (تأليفِ سيدحسن خواجه نقيب‌الاشرافِ بخاری [تأليفِ ميانه‌یِ سال‌هایِ 974 تا 1005 هجریِ قمری]؛ تصحيحِ استاد مايلِ هروی؛ نشرِ مرکز، چاپِ اوّل، 1377 – ص221) اين رباعی، ذيلِ ذکرِ معصوم خواجه‌یِ عشقی آمده (و مؤلّف معلوم نکرده که از کيست)؛ و الحق خود نقيضه‌ست!!
ايزد که جهان به قبضه‌یِ قدرتِ اوست
داده‌ست تو را دوچيز، کآن هردو نکوست
هم سيرتِ آن که دوست داری کس را
هم صورتِ آن که کس تو را دارد دوست!

[4] سروده: 13870113
[5]کريستن‌سن، شماره‌یِ 49:
مَی گرچه به شرع زشت‌نام است، خوش است
چون از کفِ شاهد و غلام است خوش است
تلخست و حرامست و خوشم می‌آيد
ديری‌ست که تا هرچه حرام است خوش است!

(مصرع 4، در اصلِ متن: ديرست...)

سه ترانه‌یِ هزل

(1)
تا کی ز غمِ کُسِ تو دلْ‌خون باشم؟
چون کيرِ خود از فراق واژون باشم؟
مهری که مرا بود، ز تو برگيرم
بدْهم به برادرت؛ پیِ کون باشم!

(2)
در فصلِ بهار، شخْ‌ذکر بايد بود
جز کون و کُس از جهان به‌در بايد بود
خوش باد و هوايی‌ست، نباشد کُس و کون
اندر پیِ گایِ ماچه‌خر بايد بود!

(3)
نوروز، وجودِ خود صفا خواهم داد
در دشتِ طبس، دلی هوا خواهم داد
يک ماچه‌خرِ خوب اگر دست دهد
دادِ دلِ کيرِ بی‌نوا خواهم داد!!
اسفندِ 1387

Montag, Januar 03, 2011

آبجيات!

آبجيات!

(به فارسیِ گونه‌یِ مِشِدی)

آبجيات خيلِ جِوُونَن؛ مِدِنُم
آبجيات خوش‌کس‌وکونَن؛ مِدِنُم
هرجِ يَک کيرِ کلفتِ مِبِنَن، غَش مُکُنن
واز بِرَی کيرِ دِگَه، چِش‌نِگَرونَن؛ مِدِنُم
آبجی‌فاطی‌ت که کُسِ‌ش دِروَزَه‌دُولابَه، مِگی
حورِيَه جخ بِرَی اوُنا که نَکِردَن؛ مِدِنُم!
خُردُويَه رِ مُ، خودِ مُ، ليسِ مِزِنُم؛ گُوتَه بخور
هی مِگه: دخترکی‌ش رِ وِرنِدُشتَن! مِدِنُم!
تو دِری مُ رِ سِيا مِنی، برو کُس‌کشِ خر
نِنه‌بابات که به ريشِ مُ مِخَندَن؛ مِدِنُم!!!


C
فی‌التّاريخِ يوم‌الثّالث‌العَشَر کما يوم‌الحَشَر، فی شهر ذی‌ماه، سينه‌یِ (آخ جون!!) يَک‌هَزاروسيصد‌الهشتاد‌النّوه‌الهجری‌الشمسيّه.
‏01‏/03‏/2011‏ 07:31:01 ب.ظ

?
بايد عرض‌مو به درزتون بذارم که: فقيرِ نامُراد، لهجه‌یِ «شيرين‌تر از عسل»ِ مشهدی را خوب نمی‌داند؛ و ايدون، فقطط تقليدی کرده بيده‌ايم!! مشهديّون بخواهندمان وَخشيت!

$
PNG