Freitag, März 04, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (32) (حافظيّات 1)

(XXXII)
امشب عرقی به يادِ کون خواهم زد
وز هجرِ کُس‌ات، سر به جنون خواهم زد
باور نکنی، وصل کنم وب‌کمِ خويش
تا درنگری که جلق چون خواهم زد!!

?
در رباعيّاتِ حافظ (و يا به‌هرحال در منسوباتِ به وی) اين ترانه‌یِ بسيار زيبا و دل‌انگيز آمده است:
امشب ز غم‌ات ميانِ خون خواهم خفت
وز بسترِ عافيت، برون خواهم خفت
باور نکنی خيالِ خود را بفرست
تا درنگرد که بی‌تو چون خواهم خفت!

از حافظه‌ی درب و داغون نقل کردم. اگر خطايی شده باشد (که گُمان نمی‌کنم)، خواهيد بخشود...
و هم‌چُنين، از بابتِ شوخیِ بی‌رحمانه‌یِ سر سنت ميتيلاتوسِ کبير!!
ايشان سال‌هاست عزم جزم فرموده‌اند که در اين عرصه، به هيچ‌کس رحم نفرمايند؛ و از همين رو بوده که نخست به بزرگ سرورشان خيّامِ نشابور بند فرموده‌اند.
وعليکم...

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen