(XXXII)
امشب عرقی به يادِ کون خواهم زد
وز هجرِ کُسات، سر به جنون خواهم زد
باور نکنی، وصل کنم وبکمِ خويش
تا درنگری که جلق چون خواهم زد!!
?
در رباعيّاتِ حافظ (و يا بههرحال در منسوباتِ به وی) اين ترانهیِ بسيار زيبا و دلانگيز آمده است:
امشب ز غمات ميانِ خون خواهم خفت
وز بسترِ عافيت، برون خواهم خفت
باور نکنی خيالِ خود را بفرست
تا درنگرد که بیتو چون خواهم خفت!
از حافظهی درب و داغون نقل کردم. اگر خطايی شده باشد (که گُمان نمیکنم)، خواهيد بخشود...
و همچُنين، از بابتِ شوخیِ بیرحمانهیِ سر سنت ميتيلاتوسِ کبير!!
ايشان سالهاست عزم جزم فرمودهاند که در اين عرصه، به هيچکس رحم نفرمايند؛ و از همين رو بوده که نخست به بزرگ سرورشان خيّامِ نشابور بند فرمودهاند.
وعليکم...
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen