Mittwoch, April 27, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (41)

(XLI)
شادی به‌دمی برفت و، غم دير بماند
از "بزمِ طرب"، خمارِ بی‌پير بماند
وز ما چو به‌گوز گشت ايّامِ شباب
صد جلقِ قضا، به گردنِ کير بماند!!

?
مصرعِ سوّم، در اصل و اوّل چنين بود:
وز ما چو به‌گوز گشت آن عمرِ شريف

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (40)

(XL)
دائم میِ فسق نوش می‌بايد کرد
حرفِ چُلِ خويش گوش می‌بايد کرد
سولاخ اگر ز مارِ کبرا هم بود
تُف‌نازده، صاف توش می‌بايد کرد!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (39)

(XXXIX)
خوشگل‌بچه گر کونِ کلانی دارد
اقبالِ خوش و، بختِ جوانی دارد
هم باده دهند و کير و، هم سيم و زرش
گو شاد بزی که خوش دکانی دارد!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (38)

(XXXVIII)
در دهر هرآن‌که کونِ نابی دارد
شب، جامِ شراب و جایِ خوابی دارد
زين‌جمله فزون، چو بر درش بگذارند
گويی ز بهشت فتحِ بابی دارد!