Friday, May 10, 2013

شنيدم که سعدی...

شنيدم که سعدی به گرمابه‌اندر
يکی خوشْ‌پسر ديد، رعنا و دلبر
هلويی چکيده، خوش‌اندام و لُمبه
سُرين، يک‌به‌يک صدْ دماوند دمبه!

نظر، منطبق چون که می‌شد به منظر
به جنبش در از شيخ، صد خرزه‌یِ خر!

درآن تيره‌مِه‌گون، چو ابليسِ شهوت
برانگيخت‌اش باره، زی کانِ نعمت
بلغزاند خود را، به‌نرمی، به‌سوی‌اش
به‌آهستگی، برد دستی به موی‌اش

چو رخ کرد زين‌سو و، ديدش به‌آيين
ز يک چشم، محروم بُد، آن نگارين

فروبست، فی‌الفور، يک چشمِ خود، شيخ
تو گفتی که از مام، يک‌چشم بُد شيخ!

در اين بين، گرمابه کم‌کم تهی شد
همانا که فصلِ خوشِ برنهی شد!!

به گوشِ پسر خواند زين‌گونه افسون
که: لطفی نمايی بدين پيرِ محزون؟
جهان‌بين، يک از مام، ناکار دارم
به‌دل، زين‌سبب، رنجِ بسيار دارم
شنيده‌ست‌ام از کاردانانِ بخرد
به‌نقل از طبيبانِ يونان، مؤکّد
که گر کس جماعی کند، ايدر-م، گرم
بگيرم به کون، کيرش از رویِ آزرم
شود چشمِ معيوبِ من، پاک روشن [1]
کنون، می‌کنی لطف، ای‌جان، تو با من!؟

پسر، نرم‌نرم، اندر او ديد و، باری
رگِ لطف، جنبيدش از خارخاری
دو چشم‌اش به اندامِ سعدی به‌دُوْدُوْ [2]
تکان داد سر. يعنی: آری! دمر شو!

فروخفت شيخ و، پسر در وی انداخت
نهالی، بدان بيشه‌یِ ژرف بنشاخت
به‌دل بر، نبُد شيخ را دادنِ کون
ولی از سپوزِ پسر، گشت مفتون
به‌رغبت، همی قمبل آورد بالا
که يعنی: بزن! تازه گردان صِبا را!!

ز ايلاج و اخراجِ چونان نگاری
طرب، گشته در رگ‌رگِ شيخ، جاری
کمر از پسر، کون ز سعدی، به‌جنبش
دوصد عرش ازين‌حال، درحالِ رُمبش!!

به‌ناگاه، ظن برد کآن ورپريده
سری می‌خماند، به احوالِ ديده!
چو نيک از سرِ شک، سفر زی يقين کرد
به‌پا جست و، بر کيرِ وی آفرين کرد
گشود آن دو پلکِ ز حيلت به‌هم‌بر
که: اينک! بنازم به کيرِ تو دلبر!
چو برداشتی عيب از چشمِ پيرم
سزا باشد ار پيشِ کيرت بميرم!!

پسر، خرزه‌یِ شخ به‌کف، مات مانده
دل اندر کفِ حيف و هيهات مانده
چو ديد آن جهان‌بينِ او، هردو روشن
دو نرگس، مقارن، به اکنافِ گلشن
به شيخ اندرآويخت، خواهان، به‌زاری
که: ای پير! بر خواهش‌ام «نه» نياری
ببين! من هم ايدون، ز يک چشم، کورم
دل‌ام پر تمنّاست؛ گرچه صبورم
برآمد چو کامِ تو، زين کارسازی
تو هم، بايد ای پير، کارم بسازی
چه پنهان کنم؟ لذّتی از تو بردم
که (باور کنی يا نه) صدبار مردم!
بدين کيف، دانم تو ناآشنايی
که چلّه‌نشين زاهدی می‌نمايی
ببين و بنه، کونِ بگزيده‌یِ من
طرب از تو؛ بينايی از ديده‌یِ من!

همی‌گفت و، بر فرشِ گرمابه خسپيد
که: ای‌جان، بيا... زود...! بايست جنبيد!

به‌دل، پوزخندی بزد شيخِ ملعون
که: شيطانْ‌خدايا! هلويی تو!! ممنون! [3]

برآمد به پشتِ پسر، شاد و خرّم
به‌کف‌بر، هيونی؛ سرشِ گرزِ رستم!
به صد شوق، ليسيد سولاخِ کون را
به مرزِ خريّت، رسانده جنون را
برآن پنبه‌یِ نرم، بنهاد باهو
همی‌گفت: يا حق! همی‌گفت: يا هو!
گرفت از سرِ شانه، خوشگل‌پسر را
فرو کرد، يک‌ضرب، ثلثِ ذکر را

پسر، آتش افتاده در پنبه‌زارش
به گردون همی برشد آوایِ زارش:
خوش‌ام بُد، که بينم جهان با دو ديده
وليکن، نيرزد به کونِ دريده! [4]
تو افکندی ای پير، در اشتباه‌ام
هلا! بس کن! آن چشمِ ديگر نخواهم!
شنيدی؟ فرود آی ای گمره‌آيين
که مُردم ز دردش؛ نخواهم جهان‌بين!

شنيده، همی‌کرد نشنيده، سعدی
به گازِ گران، تاخت زی فازِ بعدی!
بر او حلقه کرده دو بازو، چو بوآ
دوثلثِ دگر را، فرو کرد، يک‌جا!

بپيچيد کودک به‌خود؛ ناتوان شد
وز او نعره‌ای سخت بر آسمان شد:

بکش از من ای قحبه‌مادر، که ايدون
همان چشمِ سالم، هم افتاد بيرون!


حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
دوشنبه تا جمعه، 16 تا 20 ارديبهشتِ 1392، 6 تا 10 می 2013

$
پی‌دی‌اف
http://naqhayez.files.wordpress.com/2013/09/shenidam_ke_sadi.pdf
نسخه‌یِ پيشين
http://naqhayez.files.wordpress.com/2013/05/shenidam_ke_sadi.pdf

?
پابرگ-نسخه‌بدل‌ها:
[1] وجهِ نخست:
شود چشمِ معيوبِ من، باز و روشن
[2] وجهِ نخست:
به اندامِ سعدی، دو چشم‌اش به‌دُوْدُوْ
[3] وجهِ نخست:
خدا... ای خدا... ای خداوند...! ممنون!!
[4] وجهِ نخست:
نمی‌ارزد امّا، به کونِ دريده!

$


%


No comments:

Post a Comment