«شاهد!»
دوشام که نَبُد ز بخت يکدم ياریيار آمد و گفت: حالِ کردن داری؟
نالان، يلِ خفته را نشان دادم؛ گفت:
شاهد به قرمساقیِ خود میآری!! [1]
21 ارديبهشت 1392، 11 می 2013
?
پابرگ-نسخهبدلها:
[1] بدلِ بيتِ دوّم:بنمودم و، خفته بود؛ گفت: آییی! ببين!
شاهد به قرمساقیِ خود میآری!!
::::شاهد به قرمساقیِ خود میآری!!
ترانهیِ اصل:
دوشام که ز بخت بود يکدم ياری
يار آمد و گفت: «حال چون میداری؟»
من، زلفِ مشوّشاش بهکف، میگفتم:
«فرياد مرا ازين پريشانکاری!»
[سيّد مرتضی؛ نزهةالمجالس، ترانهیِ 1456، ص291]
يار آمد و گفت: «حال چون میداری؟»
من، زلفِ مشوّشاش بهکف، میگفتم:
«فرياد مرا ازين پريشانکاری!»
[سيّد مرتضی؛ نزهةالمجالس، ترانهیِ 1456، ص291]
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen