Montag, Dezember 29, 2014
نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (122)؛ «باشد...»
(CXXII)
موجِ دُبُلات، قتلِ من امضا کرده
باشد به کُسات رسم شبی، مست و، بهعُنف
تا خايهیِ آخر، از عقب، جاکرده!
«باشد...»
ای نازِ تو، خوارمادرِ ما، کردهموجِ دُبُلات، قتلِ من امضا کرده
باشد به کُسات رسم شبی، مست و، بهعُنف
تا خايهیِ آخر، از عقب، جاکرده!
9 مهر و 8 دی 1393
نسخهیِ عکسی:
Sonntag, Dezember 28, 2014
Mittwoch, November 12, 2014
فردایِ روشن: ناگزيريم اگر که «ناگذر»يم!
فردایِ روشن: ناگزيريم اگر که «ناگذر»يم!
ناگزيريم اگر که «ناگذر»يم!
چون ز-امرِ قَدَر، مايهیِ تقصير برآيد
هر فال زنی، باز، بهنامِ ذکر آيد!!
تا چُنين است که از فسق، به منع و حذريم
به جهان، از سرِ سودایِ ذکر مینگريم
تابعِ حکمِ ازل، نسلبهنسل، از پس و پيش
کُشتهیِ غصّهیِ فرجايم و، ز کون خونجگريم
قومِ حسرتکشِ عشقايم که شب، بعدِ جماع
گر طرف کون ندهد، در پیِ جلقِ سحريم!
شک مکن، زآنکه برافراشتهپرچم چو شويم
دور ازين نازبتان! ناگذر از ماچهخريم!
با چُنين دلبرکان، وای! خدا را! حرجی
نيست بر سنگ! نه بر ما، که کمی هم بشريم!!
جمعه، 28 شهريور 1393؛ 19 سپتامبر 2014
J
به بهانهیِ اين خبر:
Freitag, Oktober 17, 2014
اينکه گويی اين کنم يا آن کنم!
البيوتالمشترکالسّاخت فیالمياناليَدَينِ اين مولانا و آن مولانا
::::
اينکه گويی اين کنم يا آن کنم
رفعِ وهمِ اختيار است ای صنم!
ورنه، جبریمسلکام من؛ مثلِ سگ
میزنم، هم اين و هم آن، تویِ رگ!!
::::
سری به اصلِ تمثال:
کاملاً، ++++18
http://sinns.com/item/108271/kailena---attraction
http://khodavandan.blogspot.com/2014/10/kailena-ii.html#12
http://khodavandan.blogspot.com/2014/10/kailena-ii.html#12
Freitag, Oktober 03, 2014
يا ما يا تو!
يا ما يا تو!
يا بهل ما بر تو افتيم ای صنم
يا تو بر ما يورشی جرّاره کن
يعنی ای نامهربان، يا ما چُنوُ
يا تو سِندِرقيتِ ما را پاره کن!!
پنجشنبه، 3 مهر 1393؛ 25 سپتامبر 2014
J
برایِ «سندرقيت»، بنگريد به اين نوشته:
Montag, September 15, 2014
فرياد در عَلَن! (دوبيتی)
فرياد در عَلَن!
از جورِ کون و کُس، دلِ کيرم، شکست و، رفتدستاش گرفت دستام و، عهدی ببست و، رفت! [1]
شيطان کُناد باد به کبر اندرش، بروت [2]
کز مهرِ هردُوان، به نَمی تُف، گسست و، رفت!!
?
پابرگها:
[1] صورتِ نخست (که تفاوتِ چندانی ندارد؛ امّا...!):دستام گرفت دستاش و، عهدی ببست و، رفت!
[2] صورتِ نخست:شيطان بُواد حافظِ اين کورِ کافرم
حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
13930625، 20140916
13930625، 20140916
نسخهیِ عکسی:
Samstag, Juli 19, 2014
نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (121)؛ «بیاذن!»
(CXXI)
گويی بدميد در سرش نفخهیِ صور
برخاست به "قد قامت" و، بی اذنِ دخول
تا خايه به کون رفت! زهی کافرِ کور!!
«بیاذن!»
خرزه چو به خانه ديد کُس، نوچه و بورگويی بدميد در سرش نفخهیِ صور
برخاست به "قد قامت" و، بی اذنِ دخول
تا خايه به کون رفت! زهی کافرِ کور!!
جمعه، 3 آبان 1392، 25 اکتبر 2013
نسخهیِ عکسی:
نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (120)؛ «کَره!»
(CXX)
خوشگلپسری، به پول، راضی کردم
تا قافيه را نبازم از تنگیِ کونْش [1]
قدری کره نيز کارسازی کردم!!
a
پيرانه، خيالِ سرفرازی کردم
يادِ جو و چکّش، خردم تيز نمود
قدری کره نيز کارسازی کردم!!
?
«کَره!»
ديشب چو هوایِ بچّهبازی کردمخوشگلپسری، به پول، راضی کردم
تا قافيه را نبازم از تنگیِ کونْش [1]
قدری کره نيز کارسازی کردم!!
جمعه، 16 اسفند 1392؛ 7 مارچ 2014
a
صورتِ پيشين و اوّليّه:
ديشب چو هوایِ بچّهبازی کردمپيرانه، خيالِ سرفرازی کردم
يادِ جو و چکّش، خردم تيز نمود
قدری کره نيز کارسازی کردم!!
جمعه، 3 آبان 1392، 25 اکتبر 2013
?
پابرگها:
[1] بدل:چون قافيه را باختم از تنگیِ کونْش
نسخهیِ عکسی:
Sonntag, Juni 08, 2014
گفتم بهچشم!!
گفتم بهچشم!!
(نقيضهای برایِ غزلِ مشهور و جانانهیِ کمالِ خجند)
گفت يار از غير ما پوشان نظر؛ گفتم: بهچشم!
گفت يار: امشب زنات را کن دودر! گفتم: بهچشم!
وآنگهی، بر نِهْ مرا چون ماچهخر! گفتم: بهچشم!
گفت: چون لب بر شکرزارِ لبام خواهی نهاد
مشت کن جفتِ ممه، پر شور و شر! گفتم: بهچشم!
گفت: چون چوچولهام مالی بهشست، از رویِ شوق
سویِ کون هم، يک سرانگشتی ببر! گفتم: بهچشم!
گفت: خواهی کوزهام نيکو بترکد، بیصدا
سر بنه، ليسی بزن گلبرگِ تر! گفتم: بهچشم!
چون به فرجاش آتشی ز-ايلاج و اخراجام فروخت
داد میزد: وای مُردم! بيشــــتر!! گفتم: بهچشم!!
گفت: غلتی زن که بالا آيم و، ارگاسم را
بر سر کيرت، کنم رقص کمر! گفتم: بهچشم!
بر سرش بنشست، باسنْچرخ و قرريزان کمر
گفت: از تو جنبش و، از ما ظفر! گفتم: بهچشم!
گفت: صد درويش میچرخند در قونيّهام
بر دفِ کون، چنگ زن، ای پر هنر! گفتم: بهچشم!
میشخودم پيکرش، ديوانهسان، با عشوه گفت:
خواهمات چون خود، ز شهوت کور و کر! گفتم: بهچشم!
رعشهها شد بيش و، ناگه، سست گشت و ناله کرد:
برکشام زين سيلِ موجاش بال و پر! گفتم: بهچشم!
چشم بربسته، شده رنگاش ز رخ، افتاد و گفت:
سکّه بُد کيرت؛ چه میخواهی؟ بخر! گفتم: بهچشم!
خرزهام بگرفت و خندان گفت: مولانا، هنوز
دارد از راهِ دگر، قصدِ سفر! گفتم: بهچشم!!
گفت: داديمات کُس و، ديدی چه تنگ و غنچه بود!
کون هم ار خواهی، مرو جایِ دگر! گفتم: بهچشم!!
گفت: بنگر، اين هلویِ لمبه و گرد و لطيف
پس، مکن با وی برابر صد قمر! گفتم: بهچشم!
گفت: وای از تنگیاش! جو چيست!؟ قدرِ ارزنی
گر توانستی، بگير اذنِ گذر! گفتم: بهچشم!
گفت: اوّل بر درم کش، نرمنرم و خوشخوشک
اندکی داخل، ولی، باقی بهدر! گفتم: بهچشم!
چون سرش –کآن اصلِکاری هست- خواند اذنِ دخول
بیپدر! اندر سپوز آن کيرِ خر! گفتم: بهچـــــــــشم!!
گفت: کن تا خايهیِ آخر، خر اندر پنبه گم
سفت کن، شل کن، فسار، افشان شرر! گفتم: بهچشم!
گفتم: ای جانام فدایِ کونِ تنگات! گفت: واییی!
بر کَن امشب از درم، ديوار و در! گفتم: بهچشم!
گفت: ای من ديوِ شهوت! کُن بدين ابليسْخوی
زمزمِ قدسام، لبالب آبِ شر! گفتم: بهچشم!! [1]
چون نکو بسپوختم وآبام روان شد، در سرم
آمد آوايی که: خوش بشنو خبر! گفتم: بهچشم!
گفت: بر بُن، زاقتفایِ ضايعِ آن شعرِ ناب
وازلين میمال، از خوفِ ذکر! گفتم: بهچشم!
گفت: پس بِنغوُش! کز تبريز میتوفد کمال
تات گايد زين نقيضه، خشک و تر! گفتم بهچشم!!!
تات گايد زين نقيضه، خشک و تر! گفتم بهچشم!!!
حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
آغاز: حدود نيم بامدادِ چهارشنبه، 7 خرداد 1393
پايان: حدود 2 بامدادِ دوشنبه، 19 خرداد 1393؛ 9 جون 2014
آغاز: حدود نيم بامدادِ چهارشنبه، 7 خرداد 1393
پايان: حدود 2 بامدادِ دوشنبه، 19 خرداد 1393؛ 9 جون 2014
$
پیدیاف:
https://naqhayez.files.wordpress.com/2014/06/goftam_bechashm.pdf
?
پابرگ (نسخهبدل):
[1] متن: سهشنبه، 20 خرداد 1393. صورتِ پيشين:زمزمِ خشکام، لبالب آبِ شر! گفتم: بهچشم!
J
J
غزلِ کمالِ خجند
خجندی. [خُ جَ] (اِ. خ.) کمالالدين مسعود از عرفا و شعرای مشهور است که در خجند متولد شد و بسال 793 هـ. ق. درگذشت. وی در اوائل عهد شباب از خجند مهاجرت کرد و در تبريز اقامت گزيد. ظهورش در زمان سلطان حسين جلايری بود و او کمال را در دربار خود پذيرفت و اسباب آسايش او را فراهم ساخت و صومعهای نيز برای او برپا کرد. بسال 787 هـ. ق. تغتامشخان شهر تبريز را مسخر کرد و بهتقليد اميرتيمور فضلا و ادباء را کوچانيد و در شهر «سراي» پايتخت خود اقامت داد. کمال ناچار تبريز را ترک گفت و در سرای اقامت گزيد و پس از چهار سال باز بدانجا مراجعت نمود. وفات او را سالهای 793 و 803 و 804 هـ. ق. نوشتهاند. تذکرهی مرآتالخيال نويسد: «کمال خجندی در اواخر حال خواجه ميزيسته ولی يکديگر را ملاقات نکردهاند. کمال وقتی غزل زيرين را ساخت [و] نزد حافظ فرستاد:يار گفت از غير ما پوشان نظر گفتم بهچشم
وآنگهی دزديده در ما مينگر گفتم بهچشم
گفت اگر يابی نشان پای ما بر خاک راه
برفشان آنجا بدامنها گهر گفتم بهچشم
گفت اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا
تا سحرگاهان ستاره ميشمر گفتم بهچشم
گفت اگر سر در بيابان غمم خواهی نهاد
تشنگان را مژدهای از ما ببر گفتم بهچشم
گفت اگر بر آستانم آب خواهی زد به اشک
هم به مژگانت بروب آن خاکِ در گفتم بهچشم
گفت اگر داری خيال درّ وصل ما کمال
قعر اين دريا بپيما سربهسر گفتم بهچشم
حافظ چون اين غزل بخواند بر اين مصراع «تشنگان را مژدهای از ما ببر گفتم بهچشم» وجد کرد فرمود: مشرب اين بزرگوار عالیست.
نقل از: لغتنامه
http://www.loghatnaameh.org/dehkhodaworddetail-d1fcd9427fed41a38e29fc8d7371000c-fa.html
دو فقره اصلاحِ ضروری انجام شد. اين بيت هم از قلم افتاده:
گفت اگر گردد لبت خشک از دمِ سوزانِ ما
باز میسازش چو شمع از ديده تر، گفتم بهچشم
باز میسازش چو شمع از ديده تر، گفتم بهچشم
{
هلالی جغتايی نيز غزلی بهاقتفایِ کمال دارد:
يار گفت از ما بکن قطع نظر گفتم بهچشمگفت قطعاً هم مبين سوی دگر، گفتم بهچشم
گفت يار از غير ما پوشان نظر گفتم بهچشم
وانگهی دزديده در ما مينگر گفتم بهچشم
گفت با ما دوستی ميکن بهدل گفتم بهجان
گفت راه عشق ما ميرو بهسر گفتم بهچشم
گفت با چشمت بگو تا در ميان مردمان
سوی ما هر دم نيندازد نظر گفتم بهچشم
گفت اگر با ما سخن داری به چشم دل بگو
تا نگردد گوش مردم باخبر گفتم بهچشم
گفت اگر خواهی غبار فتنه بنشيند ز راه
برفشان آبی به خاک رهگذر گفتم بهچشم
گفت اگر خواهد دلت زين لعل ميگون خندهاي
گريهها ميکن به صد خون جگر گفتم بهچشم
گفت جای من کجا لايق بود؟ گفتم به دل
گفت ميخواهم جز اين جای دگر گفتم بهچشم
گفت اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا
تا سحرگاهان ستاره ميشمر گفتم بهچشم
گفت اگر دارد هلالی چشم گريانت غبار
کحل بينايی بکش زين خاک در گفتم بهچشم
منبعِ نقل:
http://ganjoor.net/helali/ghazalh/sh247
(متنِ غزل، از ديوانِ هلالی [چ. سعيد نفيسی] اصلاح شد. دو بيت از غزلِ کمال هم داخلِ غزل هست، که در ديوان نيز، به همينصورت است و درآن تصرّف و دخالتی نکردم...)
Samstag, Mai 10, 2014
(غنا)
(غنا)
جلقی زديم، در عدمالشّیءِ کردنیغلغل ز عرش خاست، که: "اينک! هوالغنی!"
حبلالمتينِ دستِ تو، سرلوحهیِ غناست
وآنگه، تو بُلْه، با کُس و کون، چانه میزنی!؟
حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم(جلّ جلاله)
چهارشنبه، 16 ارديبهشت 1393، 7 می 2014
چهارشنبه، 16 ارديبهشت 1393، 7 می 2014
D
متنِ عکسی (1):
متنِ عکسی (2):
Montag, März 17, 2014
خداوندِ کون...
چُنين گفت فردوسی هرزهپوی
برآنام که کوته کنم گفتوگوی
چو ايدر بشد عزمِ من سخت راست
به تخمام که هزل است يا نارواست
عکس از:
https://www.facebook.com/OfficialAlexisTexas/photos/a.554802664542540.1073741826.554365147919625/678097528879719/?type=1&permPage=1
a
نسخهیِ عکسی:
برآنام که کوته کنم گفتوگوی
چو ايدر بشد عزمِ من سخت راست
به تخمام که هزل است يا نارواست
خداوندِ کون گر کنند انتخاب
من و رأی و صندوق و اين کونِ تاپ!
من و رأی و صندوق و اين کونِ تاپ!
عکس از:
https://www.facebook.com/OfficialAlexisTexas/photos/a.554802664542540.1073741826.554365147919625/678097528879719/?type=1&permPage=1
حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم(جلّ جلاله)
دوشنبه، 26 اسفند 1392؛ 17 مارچ 2014
دوشنبه، 26 اسفند 1392؛ 17 مارچ 2014
a
نسخهیِ عکسی:
Mittwoch, März 05, 2014
پيریِ کير و، غمِ بیادبیش!
پيریِ کير و، غمِ بیادبیش!
چندیست بندِ پيریِ کيرم؛ خدا گواست
بيچاره من، که از غم و يأسام، کمر دوتاست
پيریست مايهیِ ادب، امّا ز بختِ ما
اين بیپدر، چو پير شد، از وی ادب بکاست!
پا داد دوش کونِ سپيدی، وُ اين خبيث [1]
يکدم حيا نکرد و، ز جا هيچ برنخاست!
بيچاره من، که از غم و يأسام، کمر دوتاست
پيریست مايهیِ ادب، امّا ز بختِ ما
اين بیپدر، چو پير شد، از وی ادب بکاست!
پا داد دوش کونِ سپيدی، وُ اين خبيث [1]
يکدم حيا نکرد و، ز جا هيچ برنخاست!
حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
چهارشنبه، 14 اسفند 1392؛ 5 مارچ 2014 (مصرعِ اوّلِ بيتِ آخر: جمعه، 16 اسفند)
چهارشنبه، 14 اسفند 1392؛ 5 مارچ 2014 (مصرعِ اوّلِ بيتِ آخر: جمعه، 16 اسفند)
?
پابرگها:
[1] وجهِ نخست:
ديشب، برایِ کونِ سفيدی چو قرصِ ماه
^^^^^
^^^^^
نسخهیِ عکسی:
::::
صورتِ پيشين (با اختلافِ يک مصرع):
Montag, März 03, 2014
سپری شد... سپری شد... سپری!!
(در حاشيهیِ يک خبرِ مسرّتبخش!)
مثنوی؛ در نکوهشِ مادينگان، و ستايشِ دلبرانِ سيليکونی
آه! کاين مايهیِ دق، ماچهخرانجَوْرشان کُشته همه خرزهوران
دائم، از نق، به جگر نيش زنند
طعن در کيسهیِ درويش زنند
بستر از نقنق و نازِ خرکی
سرد سازند، شباشب، الکی
تا بری دست به سویِ ممهشان
گرگ گويی شده اندر رمهشان!
"شل نمیخوام بشه، بهش دس نزنی"
گويی انگار نه مردی نه زنی!
گرچه مِلکِ تو و، در دسترس است
دادناش، بسته به کِرم و هوس است
ننه گايد ز تو صدبار، نخست
تا تو يکبار، بگايیش درست!
زينهمه باز بتر، آنکه اگر
بعدِ عمری، هوسِ کوه و کمر-
بهسرت افتد و، آریش بهزير
گوييا گفتهای او را که: بمير!
غرّد و بر سرت آوار شود
وحشی و بیادب و هار شود
به روانکاویات اقدام کند
کونی و عقدهایات نام کند
گويدت: گمشو، برو کونیِ رذل
کونِ من نيست چو تو نذریِ بذل!
کردهاندت اگر الواطِ محل
بچّگیهات و، به واتابِ عمل
عقدهیِ پارگیِ کون داری
جایِ ديگر ببر اين بيماری!
غرض، آنقدر زند ياوهیِ مفت
که تو گويی به خود: ای پوستکلفت!
خاک بر سر! ز چهای گشته ذليل؟
خيز و بر پنجهیِ خود بند، دخيل!!
میروی تا ز کفِ همّتِ خويش
بارهیِ عشق، برانی پس و پيش
ناگه از نت، خبر آيد که جهان
ز تحوّل، شده جنّت به نران!
ستمِ ماده، برانداختهايم
ز سليکون، کس و کون ساختهايم!
مادگان! ای شده بر خرزه سوار
زده بر صاحباش از جور، مهار
خانگی! فاحشه و، گرلفرند!
نقنقو! کيسهبُر و، قرتی و رند!
روزِ بازارِ شما گشت کساد
ياد باد آنکه کسیتان میگاد!
کيرمندان، همه گشتند رها
از زن و زرزر و از منّتِ گا!
...
آه! برخيز، اخوی! جشن بگير
که دگر حضرتِ چُل نيست اسير
بعد ازين هرچه بخواهيم، همان
کسومُس، شب بهبغل باشدمان!
خواهی ار بور و هلو، با ککومک
میفرستندت، بی دوز و کلک
هوسِ برفی اگر در سرِ توست
صبح، میزنگی و، شب، در برِ توست!
سبزه گر باشدت ای دوست پسند
لب، دو عنّاب و، دو گيسوش کمند
ممه خوشدست و، مطبّق باسن
کن رها اژدر و، بگشای رسن
که تو ننهاده تليفون بهزمين
پُستاش، آورده درِ خانه! همين!!
هر کُسی کاو بُوَدَت توپ بهکام
عکسِ او میدهی و، زِرت! تمام!!
دخترِ خانه اگر، يا کُسِ کس
اينک از توست، چو کردی تو هوس
زنِ هرکس که بُوَد... کُسِّ ننهاش
برود کشک بسابد، تنهلش!!
ور دلات برده چو حافظ، بتِ چين
لب بجنبان و، بکوباش بهزمين!
نوز ناکرده ورانداز ورا
شورتِ خود نيز درآورده ز پا
زو نپرسيده که "نامات چه نهم؟"
گويد: آقا! بخورم يا بدهم!؟
الغرض، هرچه دلات خواست، بخر
هر شبِ هفته، يکی گير بهبر
ور دلات رفت به يک ورژنِ نو
کهنهخر هست، صدایاش بشنو:
دستِ دوّم را، با کسریِ کم
هرچه داری، همه را مشتریام!!
وه کزين لعبتکان، ماهوشان
که شدهستند به بازار، روان
دستکارِ بشرِ تکنولوژيست
همه مهپاره، هلو، دلبر و، بيست
شادمانايم ز بندازِ خفن
به چنين حالِ خوش از دورِ زَمَن
وز طربناکیِ ما خرزهوران
نعره پيچيده در اقصایِ جهان:
خرزه آزاد شد از فتنه و شر
زنذليلی به عدم کرد سفر
سپری شد... سپری شد... سپری
دورهیِ در پیِ کُس دربهدری!!
زنذليلی به عدم کرد سفر
سپری شد... سپری شد... سپری
دورهیِ در پیِ کُس دربهدری!!
حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم(جلّ جلاله)
بامدادانِ دوشنبه و سهشنبه، 12 و 13 اسفند 1392؛ 3 و 4 مارچ 2014
بامدادانِ دوشنبه و سهشنبه، 12 و 13 اسفند 1392؛ 3 و 4 مارچ 2014
پیدیاف:
$
"آر دی"، شريکِ جنسیِ ساختهیِ دستِ بشر، در عصرِ سيليکون
فردایِ روشن: الشّرحالمصاديق فی ارشادالزّناديق!! (منظومهای کوتاه، در طنز)
فردایِ روشن: الشّرحالمصاديق فی ارشادالزّناديق!! (منظومهای کوتاه، در طنز)
ای شاعرِ کهنهرند و قلّاش
شيطان مَپَرست و، با خدا باش
گيرم به سخن، ز خوشنوايی
زين کافرکان، دلی ربايی
تا چند زنی به دينِ حق، نيش
از روزِ جزا، کمی بينديش
فردا که به حشر آورندت
از هم بدرند بندبندت
با تو به جحيم، لايککاران
سر بر درِ توبه، زارزاران!
سودی نکند، که بیحياييد
خصمِ خود و دشمنِ خداييد!
ای گشته بهسُخره، منکرِ حق
قهرش، چه کنی به نامه ملصق؟
هان! ای بنهاده بد، ترازو
انصاف بده، مکن هياهو
يعنی همه معجزاتِ الله
بودهست چرند و چَرت؟ -واه واه!
آنلحظه که ديوِ شهوه، بيدار
اژدر کند از عصات! ياد آر!!
معراج، که زی تو امرِ شاق است
بندِ دو چليم بنگِ چاق است!
در هر بتِ مهسُرين، بهتأييد
شقّالقمری، عيان توان ديد!
(تا چند، به کوچهیِ علیچپ
اُغلوطه دهی، به پيچشِ گپ!
ای خود زده صدهزار تقّه
کرده قمرات، شقّهشقّه!)
در قطعهیِ ايرج، آنکه از بر
داری تویِ فحلِ بر يلان سر
«واکردماش...» ار بهخاطر آری
اقرار کنی و، سر نخاری!
ايرج که رسولِ حق نبوده
اعجازنکرده، شق نموده!!
کافر، داند مرين هنر را
عاجز شمری پيامبر را؟!؟
...
کاملِ متن:
http://fardayerowshan.blogspot.com/2014/02/blog-post_28.html
الشّرحالمصاديق فی ارشادالزّناديق!
(منظومهای کوتاه، در طنز)
ای شاعرِ کهنهرند و قلّاش
شيطان مَپَرست و، با خدا باش
گيرم به سخن، ز خوشنوايی
زين کافرکان، دلی ربايی
تا چند زنی به دينِ حق، نيش
از روزِ جزا، کمی بينديش
فردا که به حشر آورندت
از هم بدرند بندبندت
با تو به جحيم، لايککاران
سر بر درِ توبه، زارزاران!
سودی نکند، که بیحياييد
خصمِ خود و دشمنِ خداييد!
ای گشته بهسُخره، منکرِ حق
قهرش، چه کنی به نامه ملصق؟
هان! ای بنهاده بد، ترازو
انصاف بده، مکن هياهو
يعنی همه معجزاتِ الله
بودهست چرند و چَرت؟ -واه واه!
آنلحظه که ديوِ شهوه، بيدار
اژدر کند از عصات! ياد آر!!
معراج، که زی تو امرِ شاق است
بندِ دو چليم بنگِ چاق است!
در هر بتِ مهسُرين، بهتأييد
شقّالقمری، عيان توان ديد!
(تا چند، به کوچهیِ علیچپ
اُغلوطه دهی، به پيچشِ گپ!
ای خود زده صدهزار تقّه
کرده قمرات، شقّهشقّه!)
در قطعهیِ ايرج، آنکه از بر
داری تویِ فحلِ بر يلان سر
«واکردماش...» ار بهخاطر آری
اقرار کنی و، سر نخاری!
ايرج که رسولِ حق نبوده
اعجازنکرده، شق نموده!!
کافر، داند مرين هنر را
عاجز شمری پيامبر را؟!؟
...
کاملِ متن:
http://fardayerowshan.blogspot.com/2014/02/blog-post_28.html
Freitag, Februar 21, 2014
بيتاللُطَف!
از افاضاتِ آخوند (ص):من و شما حق نداريم به نظر شخصی خود عمل نماييم چون من و شما مجتهد نيستيم... من و شما حق نداريم به نظرات دوست و رفيق و قوم [و] خويش هم اعتنايی کنيم چون احتمالاً آنان هم مجتهد نمیباشند..."
بيتاللُطَف
زينسان که ز عقل و مقل، ما بیچيزيموز خود، الکی، طرح نبايد ريزيم...
يعنی شبِ جمعه هم، نعوظٌ بالله
بايد به زنِ مجتهدين آويزيم!؟؟؟
آخوند اماما! که بدين فکرِ متين
بر خرزهیِ کفرِ ما، بُری جامهیِ دين
زين فکرِ متين و جامهیِ لطفِ چُنين
بيتاللُطَفیست خانهیِ مجتهدين!!
حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم(جلّ جلاله)
پنجشنبه، اوّلِ اسفند 1392؛ 20 فوريه 2014
پنجشنبه، اوّلِ اسفند 1392؛ 20 فوريه 2014
ويدئو از صفحهیِ «وبلاگ نقدِ قرآن»:
https://www.facebook.com/photo.php?v=632458006827700
نگاشت by وبلاگ نقد قرآن.
بشنويد:
https://soundcloud.com/alcoranaa/xvswclhvg7mq
نسخهیِ عکسی:
Sonntag, Februar 16, 2014
سايزِش منو کشته!!
در حاشيهیِ اين مطلب-خبر:
سايزبالا هلويی، از ايندست
که کند قصدِ جان، قد و بالاش
به پروپاچه، برده چون دل و دين
به ممه نيز، جان کنيم فداش!!
(2)
سايزبالايی اينچنين دلبر
سيمساق و هلو و سيمينبر
به پروپاچه، دشمن دل و دين
وای اگر جامه برکشد ز سُرين!
ممهها، آخ! وای ازآن ممهها!
گر بخواهد، دهيم جان به بها!!
وآن بَوابيقِ جان، چو مشت کنيم
به نعيمِ بهشت پشت کنيم!
سايزبالا اگر چُنين باشد
که سراپاش انگبين باشد
گرچه بوديم پيش ازين کافر
به خدا و به دين و پيغمبر
به خدايیِّ وی کنيم اقرار
ليس فیالدّار جز هلو ديّار!!
پیدیاف:
http://naqhayez.files.wordpress.com/2014/02/size_baalaa.pdf
انقلابی نوين در صنعت مد
http://iranwire.com/fa/blogs/picture/5013
در جهانی زندگی میکنيم که روی جلد مجلات و بيلبوردها در انحصار مدلهايیست با کمرهای باريک، پاهای کشيده و سينههايی برجسته. اينبار اما فروشگاه زنجيرهای دبنمز Debenhams در حرکتی متفاوت از مدلهايی با سايزهای بالا و معلولين در طرحهای تبليغاتی شرکت خود استفاده کرده است...
https://www.facebook.com/Iranwire/photos/a.242344662578609.1073741828.214009095412166/419173008229106/?type=1
سايزِش منو کشته!!
(1)سايزبالا هلويی، از ايندست
که کند قصدِ جان، قد و بالاش
به پروپاچه، برده چون دل و دين
به ممه نيز، جان کنيم فداش!!
(2)
سايزبالايی اينچنين دلبر
سيمساق و هلو و سيمينبر
به پروپاچه، دشمن دل و دين
وای اگر جامه برکشد ز سُرين!
ممهها، آخ! وای ازآن ممهها!
گر بخواهد، دهيم جان به بها!!
وآن بَوابيقِ جان، چو مشت کنيم
به نعيمِ بهشت پشت کنيم!
سايزبالا اگر چُنين باشد
که سراپاش انگبين باشد
گرچه بوديم پيش ازين کافر
به خدا و به دين و پيغمبر
به خدايیِّ وی کنيم اقرار
ليس فیالدّار جز هلو ديّار!!
حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
بامدادِ دوشنبه، 28 بهمن 1392؛ 17 فوريه 2014
بامدادِ دوشنبه، 28 بهمن 1392؛ 17 فوريه 2014
پیدیاف:
http://naqhayez.files.wordpress.com/2014/02/size_baalaa.pdf
Samstag, Februar 15, 2014
ممهپوش (برایِ صدسالگیِ "سوتين")
ممهپوش
بود نامات قديم "پستانبند""کرست" و "سوتين" شدی يکچند
بس گشايند و باز بندندت
تا دگرباره نام چهنْهندت!!
ممهدانا! خجسته بادت روز
جشنِ صدسالگیِّ تو پيروز
همه از توست، شکل و فرمِ ممه
هرچه مدحات کنم، هنوز کمه!
سازمان دادهای تشکّلِ او
گرد و سفت از تو گشته، هر شُلِ او
آنکه عريان، شل است و آويزان
چون تو جلدش شوی، هلوست، همان!!
شل و ول را نموده چون ليمو
بز گرفته تو-مان و هم هالو!!
وآنکه باشد برون ز مشت و، درشت
شود از لطفِ تو، قوارهیِ مشت!
کوچک، از تو، بهسايز، گرد و کلان
مزدحمسازِ خيلِ چشمچران
هرچه را تو کنی بهسايز مدد
چشم، غالب کند، به رایِ خرد
نوعِ لرزافکنات که هست جديد
چشم، از وی، چه صحنهها که نديد
آيد از دور دور، موجِ ممه
کز تو داريم، عصرِ اوجِ ممه
گر تو نزديکشان بههم نکنی
حرص کی در دو چشمِ ما فکنی؟
جز تو نزديکشان بههم نکند
چشم، هيز و، فُلان عَلَم نکند!
از تو وُ زورِ تو نشان دارد
چاکِ پستان که کشتگان دارد!!
ما که فسقی و عاشقِ گنهايم
ممهدانانپرست، مردِ رهايم!!
چون برون آوريمات از گَلِ يار
ليس فیالدّار غيرِ ما ديّار!!!
ليس فیالدّار غيرِ ما ديّار!!!
حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
بامدادِ يکشنبه، 27 بهمن 1392؛ 16 فوريه 2014
بامدادِ يکشنبه، 27 بهمن 1392؛ 16 فوريه 2014
صدسالگیِ سوتين:
https://iranwire.com/fa/blogs/6297/5176
پیدیاف:
http://naqhayez.files.wordpress.com/2014/02/mamaepoosh.pdf
Mittwoch, Januar 15, 2014
نکنيم!
[قصيده]
ما که جز فسق در جهان نکنيم
از چهرو فسقِ خود عيان نکنيم؟
شاعران را-ست مدحِ عشقِ مجاز
ما به فسقِ حقيقی، آن نکنيم!؟
به برآشفتِ زهدِ کونِخران
ريشْگاویست، گر چنان نکنيم!
تپّهماهورِ کون و درّهیِ کُس
عوض، ای دوست، با جنان نکنيم
روز نه، کز قفایِ کون ندويم
شب نه، کز عشقِ کُس فغان نکنيم
نپذيريم وصفِ چکّش و جو
تنگیاش گر خود امتحان نکنيم
شبِ کون، گر به وازلين نرسيم
بازگرديم و، گايمان نکنيم
به فشار و فُشور و، با زِزِزِرت
گای با قشرِ نوجوان نکنيم
تا ندادهست مُتمُت، اذنِ دخول
ميل، محرم به سرمهدان نکنيم
زآنسپس نيز، جز به نرمی و رفق
اژدها را سبکعنان نکنيم
"تُلرانت"ايم، زينسبب، ناگاه
صاف، تا بيخِ خايگان نکنيم
ثلثِ آخر، بهرغمِ کافرِ کور
تا نگويند: "آخ! جان!" نکنيم!
گرچهمان نيست مردهريگ ز خر
پاره گر شد، شده؛ ضمان نکنيم!
قصد، اتمامِ حجّت است؛ وليک
تا توانيم، آنچُنان نکنيم
عشق و کيفِ دوسويه در نظر است
گای، چون اهلِ طيلسان نکنيم
الغرض، دختر و پسر که ورا
بکر يابيم، ناگهان نکنيم
گرچه داريم کير، انسانايم
جانوروار و بیامان نکنيم
سرهوحشِ طريقتِ عشقايم
اهلیِ کير را رَمان نکنيم
دمبهدم گرچه شخ بُوَد حمدان
کمر از ماست؛ هرزمان نکنيم
به ائمّه چو بند کنيم، خفن
خُبثِ حمدانِ خر، نهان نکنيم
تا بميرند، در حسادتِ شوُی
زوجهها را دُبُلچُپان نکنيم
درسپوزيم پور و دُخت، بهعُنف
گوش زی ضجّههایِشان نکنيم
صبغةالحیِّ کفرِ ماست فُسوق [1]
زندگان، ترکِ آرمان نکنيم [2]
عمرِ کوته، فدایِ کيرِ دراز
فکرِ نفع و ضرر ازآن نکنيم
از چهرو فسقِ خود عيان نکنيم؟
شاعران را-ست مدحِ عشقِ مجاز
ما به فسقِ حقيقی، آن نکنيم!؟
به برآشفتِ زهدِ کونِخران
ريشْگاویست، گر چنان نکنيم!
تپّهماهورِ کون و درّهیِ کُس
عوض، ای دوست، با جنان نکنيم
روز نه، کز قفایِ کون ندويم
شب نه، کز عشقِ کُس فغان نکنيم
نپذيريم وصفِ چکّش و جو
تنگیاش گر خود امتحان نکنيم
شبِ کون، گر به وازلين نرسيم
بازگرديم و، گايمان نکنيم
به فشار و فُشور و، با زِزِزِرت
گای با قشرِ نوجوان نکنيم
تا ندادهست مُتمُت، اذنِ دخول
ميل، محرم به سرمهدان نکنيم
زآنسپس نيز، جز به نرمی و رفق
اژدها را سبکعنان نکنيم
"تُلرانت"ايم، زينسبب، ناگاه
صاف، تا بيخِ خايگان نکنيم
ثلثِ آخر، بهرغمِ کافرِ کور
تا نگويند: "آخ! جان!" نکنيم!
گرچهمان نيست مردهريگ ز خر
پاره گر شد، شده؛ ضمان نکنيم!
قصد، اتمامِ حجّت است؛ وليک
تا توانيم، آنچُنان نکنيم
عشق و کيفِ دوسويه در نظر است
گای، چون اهلِ طيلسان نکنيم
الغرض، دختر و پسر که ورا
بکر يابيم، ناگهان نکنيم
گرچه داريم کير، انسانايم
جانوروار و بیامان نکنيم
سرهوحشِ طريقتِ عشقايم
اهلیِ کير را رَمان نکنيم
دمبهدم گرچه شخ بُوَد حمدان
کمر از ماست؛ هرزمان نکنيم
به ائمّه چو بند کنيم، خفن
خُبثِ حمدانِ خر، نهان نکنيم
تا بميرند، در حسادتِ شوُی
زوجهها را دُبُلچُپان نکنيم
درسپوزيم پور و دُخت، بهعُنف
گوش زی ضجّههایِشان نکنيم
صبغةالحیِّ کفرِ ماست فُسوق [1]
زندگان، ترکِ آرمان نکنيم [2]
عمرِ کوته، فدایِ کيرِ دراز
فکرِ نفع و ضرر ازآن نکنيم
پول، ندْهيم و، نيز، نستانيم
کُس و کون، جز بهرايگان نکنيم!
کُس و کون، جز بهرايگان نکنيم!
حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
جمعه، 24 آبان 1392، 15 نوامبر 2013؛ و شنبه، 9 آذر 1392، 30 نوامبر 2013
جمعه، 24 آبان 1392، 15 نوامبر 2013؛ و شنبه، 9 آذر 1392، 30 نوامبر 2013
$
پیدیاف:
http://naqhayez.files.wordpress.com/2014/01/nakonim.pdf
?
پابرگ(نسخهبدل)ها:
[1] يا:
چون فُسوق است مغزِ هستیِ ما
[2] يا:ابداً ترکِ آرمان نکنيم
Abonnieren
Kommentare (Atom)















