(XXXVII)
از بس که شنيده بودم اطوارِ کُساش
ناديده، شدم پاک خريدارِ کُساش
وآنشب چو قرار شد که تا تَه بکنم
گشتم دو وجب خرزه بدهکارِ کُساش!!
Donnerstag, März 17, 2011
نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (36)
(XXXVI)
ما گرچه که کافريم و مرتدّ و رديم
باور مکن ای شيخ که آنقدر بديم
چون ترکِ فريضه نيست در مذهبِ کير
ديشب، شبِ جمعه بود و، ما جلق زديم!
?
بدلِ بيتِ ثانی:
ما گرچه که کافريم و مرتدّ و رديم
باور مکن ای شيخ که آنقدر بديم
چون ترکِ فريضه نيست در مذهبِ کير
ديشب، شبِ جمعه بود و، ما جلق زديم!
?
بدلِ بيتِ ثانی:
ديشب، شبِ جمعه بود و، از ترسِ خدا
جلقی که فريضه بود، يک دست زديم!
جلقی که فريضه بود، يک دست زديم!
نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (35)
(XXXV)
کُسها که چُنين به کوی و برزن ولوند
هريک به طريقی به سرِ چُل بدوند
کُس گرچه کهن بُوَد، بکن؛ غصّه مخور
کُسهایِ کهن، مادرِ کُسهایِ نوند!!
کُسها که چُنين به کوی و برزن ولوند
هريک به طريقی به سرِ چُل بدوند
کُس گرچه کهن بُوَد، بکن؛ غصّه مخور
کُسهایِ کهن، مادرِ کُسهایِ نوند!!
نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (34)
(XXXIV)
اين خرزه طريقِ خود دگرگون نکند
دريوزه جز از پنجه و صابون نکند
گر کوچهیِ ما فرش شود از کُس و کون
اين سربههوا، نگا به بيرون نکند!!
?
بدلِ مصرعِ 3:
&
ترانهیِ موردِ نقيضه، از عرفی شيرازیست:
(از نسخهیِ ؟؟؟ - کتابخانهیِ ديجيتال، ص100)
تقصير از خودِ عرفیست؛ نبايد با اين قوافیرديفِ وسوسهانگوز رباعی میگفت!!
اين خرزه طريقِ خود دگرگون نکند
دريوزه جز از پنجه و صابون نکند
گر کوچهیِ ما فرش شود از کُس و کون
اين سربههوا، نگا به بيرون نکند!!
?
بدلِ مصرعِ 3:
کون و کُس اگر به کویِ ما (يا: به کوچهمان) صف بکشند!
&
ترانهیِ موردِ نقيضه، از عرفی شيرازیست:
عرفی دل و کيش را دگرگون نکند
دريوزه جز از درونِ پرخون نکند
سامانِ بهشت اگر درين کوچه کشند
اميد سر از دريچه بيرون نکند
دريوزه جز از درونِ پرخون نکند
سامانِ بهشت اگر درين کوچه کشند
اميد سر از دريچه بيرون نکند
(از نسخهیِ ؟؟؟ - کتابخانهیِ ديجيتال، ص100)
تقصير از خودِ عرفیست؛ نبايد با اين قوافیرديفِ وسوسهانگوز رباعی میگفت!!
نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (33)
(XXXIII)
يکروز بهکودکی به استاد شديم
وز ناز و نوازشاش کمی شاد شديم
پايانِ سخن شنو که آنشب سه رفيق
آورد و، تُلُم زدند و، شخباد شديم!!!
يکروز بهکودکی به استاد شديم
وز ناز و نوازشاش کمی شاد شديم
پايانِ سخن شنو که آنشب سه رفيق
آورد و، تُلُم زدند و، شخباد شديم!!!
Freitag, März 04, 2011
نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (32) (حافظيّات 1)
(XXXII)
امشب عرقی به يادِ کون خواهم زد
وز هجرِ کُسات، سر به جنون خواهم زد
باور نکنی، وصل کنم وبکمِ خويش
تا درنگری که جلق چون خواهم زد!!
?
در رباعيّاتِ حافظ (و يا بههرحال در منسوباتِ به وی) اين ترانهیِ بسيار زيبا و دلانگيز آمده است:
امشب ز غمات ميانِ خون خواهم خفت
وز بسترِ عافيت، برون خواهم خفت
باور نکنی خيالِ خود را بفرست
تا درنگرد که بیتو چون خواهم خفت!
از حافظهی درب و داغون نقل کردم. اگر خطايی شده باشد (که گُمان نمیکنم)، خواهيد بخشود...
و همچُنين، از بابتِ شوخیِ بیرحمانهیِ سر سنت ميتيلاتوسِ کبير!!
ايشان سالهاست عزم جزم فرمودهاند که در اين عرصه، به هيچکس رحم نفرمايند؛ و از همين رو بوده که نخست به بزرگ سرورشان خيّامِ نشابور بند فرمودهاند.
وعليکم...
امشب عرقی به يادِ کون خواهم زد
وز هجرِ کُسات، سر به جنون خواهم زد
باور نکنی، وصل کنم وبکمِ خويش
تا درنگری که جلق چون خواهم زد!!
?
در رباعيّاتِ حافظ (و يا بههرحال در منسوباتِ به وی) اين ترانهیِ بسيار زيبا و دلانگيز آمده است:
امشب ز غمات ميانِ خون خواهم خفت
وز بسترِ عافيت، برون خواهم خفت
باور نکنی خيالِ خود را بفرست
تا درنگرد که بیتو چون خواهم خفت!
از حافظهی درب و داغون نقل کردم. اگر خطايی شده باشد (که گُمان نمیکنم)، خواهيد بخشود...
و همچُنين، از بابتِ شوخیِ بیرحمانهیِ سر سنت ميتيلاتوسِ کبير!!
ايشان سالهاست عزم جزم فرمودهاند که در اين عرصه، به هيچکس رحم نفرمايند؛ و از همين رو بوده که نخست به بزرگ سرورشان خيّامِ نشابور بند فرمودهاند.
وعليکم...
Abonnieren
Kommentare (Atom)