در پيری آن جناب گويد...(نقيضه برای غزلِ حافظ)
کير از غمِ کُس و کون، يکدم امان ندارد
کوریست کآرزوهاش، شرح و بيان ندارد
از چاه و چشمهسارش، حاشا که برکَنَد دل
کاين شوخِ سربريده، راهی جز آن ندارد!
میگفتم اين و، دلبر، نازان، بهغمزه میگفت
تا نيک تشنه نَبْوَد، لطفی چُنان ندارد!
دردا! ز پا در افتاد، از چشمزخم گردون
زخمی که هيچ ساحر، تعويذ آن ندارد
يومالشّباب طی شد، کيرم بهکل ز کف رفت
کيری که هيبت او، شير ژيان ندارد
زندانی کهولت، گشت و، پیاش گرفتم
گفتند: حکم قطعیست؛ وجهالضّمان ندارد!
از هر کرانه برخاست، بانگ عزا و شيون
کز چه دگر جناباش، ميلی بهمان ندارد؟!
خود هردو کاف دلبر، مرتد شدند و کافر
کاينک، خدایمان سر، زی آسمان ندارد!
اين، چاک زد گريبان؛ وآن، زد به کوه، زاندوه
خود حضرتاش خبر نيز، زآن هردوان ندارد!
کُس، شهرِ دلگرفته؛ کون، روستای غربت
اين، کدخداش مرده؛ وآن پهلوان ندارد!
...
کيرِ خميدهقامت، خيزد اگر بهزحمت
زرتی دوباره خسپد؛ طفلک توان ندارد!
با اين چُلِ خميده، وطیِ دُبُر محال است
وامرِ محال، ابله! هی امتحان ندارد!!
شد پير، بسکه با جلق، بيهودهاش چزانديم
اينک که کون و کُس هست، نایِ کُنان ندارد!!
چون بر درش نهادم، کيرِ وياگرايی
گفتا: "چُنان" شده، ليک؛ زورِ چُنان ندارد!!
آری! جوان شود کير، سحرِ وياگرا را
ليکن، کمر چو نَبْوَد، کُس امتنان ندارد!
آيد شبی که بينم، زآوُرد و بُردِ چون خر
کُس فوت کرده از درد، کون نيز جان ندارد!؟
...
زين ياوه تا کی و چند، ای مستمند مسکين
ديگر توقّعی کس، زين ناتوان ندارد!
از کردن ار فتادی؛ دادن نرفته جايی
فرمودهی عبيد است؛ شکّ و گُمان ندارد!
شش بار اگر که دادی، باز اُبنهات نخوابيد
رو تا مقامِ ششصد؛ دادن زيان ندارد!!
گفتم که نشر چون شد، تاريخ فوت کيرم
گفتا که فيسبوک است؛ چيزی نهان ندارد
کُس قهر کرد و کيرم، قبل از رحيل، فرمود:
آنکس که اين ندارد، حقّی به آن ندارد!
اسرار کُس مگوييد در پيشگاه حضرت
کوری سياهمست است؛ بند زبان ندارد!!
سر سنت ميتيلاتوس
عثمانی، نوشهير؛ شهريور، 2011
عثمانی، نوشهير؛ شهريور، 2011
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen