ديالوگ لطيف اوساحمد و کَلْاسمال
(لطيفهای روستايی، از خراسان باستان)
اوُساحمد چو از درو برگشت
ديد آخَيْشاوُفَيْش میآيد
پا به دالان نهاد و ديد... چه ديد؟
صحنهای کآن به وصف در نايد
خفته بر دخترش، کَلاسماعيل
گايد او را؛ چنانکه میبايد!
بانگ برداشت: شرم کن کز تو
عصمتِ دخترم بيالايد
خيز! ديّوث! مردکِ الدنگ!
کمرت پيش و پس چه پيمايد!؟
...
...
هرچه او میشد از شرارهی خشم
پایْکوب استری، که سُم سايد!
بُد کَلاسمال، همچنان مشغول
منتظر، کآبِ دخترک آيد!
پس، برآورد سر؛ نگاهی کرد
همچو بخرد، که بُلْه را پايد!
يا رسيده به جاهلی، عاقل
مر ورا، کيلکيل پيمايد!
گفت: کلپتره چند میبافی!؟
دخترِ تو، خودش دلاش خايد!
ورنه، دارم دو زن، بهسانِ هلو
هرسهمان را يکی دگر گايد!!
شهريور 1390، آگوست 2011
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen