Donnerstag, September 29, 2011

تکيه آن بِه که برين بحرِ معلّق نکنيم...

تکيه آن بِه که برين بحرِ معلّق نکنيم...
(نقيضه، برایِ غزلِ حافظ)

ما هوس جز به میِ نابِ مروّق نکنيم
خرزه را جز به رهِ جلق، مشوَّق نکنيم
زآن غناپرورِ جلق‌ايم که نازِ کُس و کون
گر کسی گفت بکش، گوش به احمق نکنيم!
خود کمر بر درِ کون، خم شود از خيزِ ذکر
ما کمر راست بداريم و، ذکر شق نکنيم
آبکندِ کُس اگر چند نمايد پاياب
"تکيه آن بِه که برين بحرِ معلّق نکنيم"!
تا به تردستیِ‌مان فخر بُوَد در همه عمر
کُس و کون، مصلحت آن است که مطلق نکنيم!!
ليک، گر خرزه شود منحرف از جاده‌یِ جلق
جز کُسِ بکرِ نو و کونِ مطبّق نکنيم!
ور شود حضرتِ حق دخترِ هژده‌ساله
استفاده ز چه رو ما ز چنين حق نکنيم!؟
سر پيغمبر چُل، بر پس و پيش‌اش چو نهيم
سفت چسبيده ورا، زود مطلّق نکنيم!
کرده تا بيخ به گاراژ، اُتُل، وز سرِ ناز
چرخ را، بر سرِ آن‌ايم که ملحق نکنيم!
مسلمين را که به‌حق بايد گاييد به‌عُنف
عيشِ‌مان تلخ شده کزچه به‌ناحق نکنيم!؟

سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيس
هفتم مهرماه، 29 سپتامبر 2011

Montag, September 26, 2011

هستم!

هستم!

خوانی اگرم کونیِ دوران، هستم!
ملحد، کافر، مريدِ شيطان، هستم!
در دايره‌یِ فسق، به پرگارِ فجور
هر کيرِ خری، به‌جز مسلمان، هستم!!

حضرت سر سنت ميتيلاتوس قدّيس کبير بزرگ اعظم
دوشنبه، 4 مهر، 26 سپتامبر 2011؛ 15:10

Freitag, September 16, 2011

دو ترانه‌ی هزل، در مايه‌ی ارتحال!

دو ترانه‌ی هزل، در مايه‌ی ارتحال!
(شماره‌های LX و LXI)

از جورِ کُس و کون، دلِ کيرم چو شکست
عمری پیِ جلق رفت؛ هرشب دوسه دست (1)
پنجاه نداشت بيش و، در اوجِ شباب
اندک اندک، به رحمتِ حق پيوست! (2)

کيرم چو ز عشقِ کون و کُس خورد شکست
عمری، پیِ جلق بود، هرشب دوسه دست
وينک چو شنيد کون و کُس گشته گشاد
بشکست دل‌اش؛ به رحمت حق پيوست!

عثمانیِ قديم، نوشهير؛ 25 شهريور، 16 سپتامبر 2011

?
(1) بدل:
خو کرد، به گایِ خشک و تر، با کفِ دست

(2) بدل برای بيت دوّم:
چون عمرِ شريفِ وی به پنجاه رسيد
ديشب، ناگه، به رحمتِ حق پيوست!

Montag, September 12, 2011

(LIX) و لهُ اَيضاً؛ در وقت‌شناسی گويد:

و لهُ اَيضاً؛ در وقت‌شناسی گويد:

کون گرچه به برگِ ياسمين می‌ماند
واللَّه نه هماره اين‌چُنين می‌ماند
هان! فرصت نوجوانی و فصلِ دهش
ضايع نکنی، که بر زمين می‌ماند!!

بامداد يک‌شنبه، 20 شهريور، 11 سپتامبرالمعظّم 2011

در ستايش ايشون (و اوشون)!

در ستايش ايشون (و اوشون)!

صد نظمِ قوی، به مدح، شرمنده‌ی کير
رستم، مچل و پيروِ درمانده‌ی کير!
خواهی که مقامِ کير، دانی به‌درست
ايزدبانویِ کُس، بُوَد بنده‌ی کير!!

باز، اين‌که خودش پادشهِ جان‌بخش است
در تندی و تيزی، پدرِ صد رخش است
زآن‌پس که شبی به قصرِ کُس مهمان شد
هرشب، خل و چل، به درگهِ کُس، پخش است!!

(شمارگان: 57-58)
دوشنبه، 21 شهريور، 12 سپتامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (56)؛ «تا هست...»

(LVI)
«تا هست...»
تا هست، ورا از ستم آواره کنی
مفلوک و فقير و زار و بيچاره کنی
چون مُرد، به تلويزيون از بهرِ عزا
همچندِ کُسِ ننه‌ت، گلو پاره کنی!!


:::::
يادآوری:
در پست‌هایِ قبل از شماره‌یِ LXXII، ترانه‌ها، بدونِ عنوان بوده.
عنوانِ اين ترانه، در اوّلِ آذرِ 1392، افزوده شد...

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (55)؛ «تا هستم...»

(LV)
«تا هستم...»
تا هستم، قدرِ من ندانی، جاکش!
ميّت چو شوم، مرثيه خوانی، جاکش!
گويی که: يکی بزرگ هزّال بمرد
چون فرجِ ننه‌ت، گلو درانی، جاکش!!


:::::
يادآوری:
در پست‌هایِ قبل از شماره‌یِ LXXII، ترانه‌ها، بدونِ عنوان بوده.
عنوانِ اين ترانه، در اوّلِ آذرِ 1392، افزوده شد...

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (54)

(LIV)
باز اين کچلِ کور، شبيخون زد و، رفت
از خانه‌ی تنگِ جلق، بيرون زد و، رفت
بُد مست، ولی چراغ کُس قرمز ديد
با دنده‌عقب، به کوچه‌ی کون زد و، رفت!!

?
ابدال، برای مصرع دوّم:
از پنجه‌ی جلق، پاک بيرون زد و، رفت
از جلق نفور بود؛ بيرون زد و رفت

بدل مصرع سوّم (که بايد جای اصل گذاشت!):
ناگاه، ولی، چراغِ کُس قرمز شد

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (53)

(LIII)
کيرم مست است؛ های و هو خواهد کرد
قصدِ کُسِ تنگِ آن هلو خواهد کرد
ور خود به چراغ قرمزِ کُس برسد
با دنده‌عقب، به کون فرو خواهد کرد

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (52)

(LII)
در مجمعِ فسق، جز هلو را نکنند
کونِ چَغَلِ سيه ز مو را نکنند
نرم است که سيمِ ناب ريزند درو
چون سفت شود، زر دهد، او را نکنند!!

?
در اصل، و چُنان‌که در فارسیِ طبس هم داريم، «چَغَر» بايد گفت؛ امّا مشهدی‌ها با «ل» تلفّظ می‌کنند، و ما نيز به رعايت مشهدنشينیِ چندين‌ساله، اين‌طور فرموده‌ايم...
ايدون باد!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (51)

(LI)
فرداشب، قصدِ آن هلو خواهم کرد
بگرفته لب و، زود شُرُو خواهم کرد
تا آن‌که درست "Oh My God" کند
ناغافل، تا خايه فرو خواهم کرد!!

***
اَبدال، برای مصرع چهارم:
يک‌مرتبه، تا خايه فرو خواهم کرد
زانو زده، تا خايه فرو خواهم کرد

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (50)

(L)
شب، قصدِ کُسی همچو هلو خواهم کرد
چت خواهم کرد و، گفت‌و‌گو خواهم کرد
بکر است و، نخورده کير، ديوانه نی‌ام
آهسته و نم‌نمک فرو خواهم کرد!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (49)

(XLIX)
خوش عمری کآن به کام و مستی گذرد
در نشئه و کون و کُس پرستی گذرد
تور ار نتوانی به چُنين بحر فگند
عمرت، همه در جلق دودستی گذرد!

Freitag, September 09, 2011

در پيری آن جناب گويد...

در پيری آن جناب گويد...
(نقيضه برای غزلِ حافظ)

کير از غمِ کُس و کون، يک‌دم امان ندارد
کوری‌ست کآرزوهاش، شرح و بيان ندارد
از چاه و چشمه‌سارش، حاشا که برکَنَد دل
کاين شوخِ سربريده، راهی جز آن ندارد!

می‌گفتم اين و، دلبر، نازان، به‌غمزه می‌گفت
تا نيک تشنه نَبْوَد، لطفی چُنان ندارد!

دردا! ز پا در افتاد، از چشم‌زخم گردون
زخمی که هيچ ساحر، تعويذ آن ندارد
يوم‌الشّباب طی شد، کيرم به‌کل ز کف رفت
کيری که هيبت او، شير ژيان ندارد
زندانی کهولت، گشت و، پی‌اش گرفتم
گفتند: حکم قطعی‌ست؛ وجه‌الضّمان ندارد!
از هر کرانه برخاست، بانگ عزا و شيون
کز چه دگر جناب‌اش، ميلی به‌مان ندارد؟!
خود هردو کاف دلبر، مرتد شدند و کافر
کاينک، خدای‌مان سر، زی آسمان ندارد!
اين، چاک زد گريبان؛ وآن، زد به کوه، زاندوه
خود حضرت‌اش خبر نيز، زآن هردوان ندارد!

کُس، شهرِ دل‌گرفته؛ کون، روستای غربت
اين، کدخداش مرده؛ وآن پهلوان ندارد!

...
کيرِ خميده‌قامت، خيزد اگر به‌زحمت
زرتی دوباره خسپد؛ طفلک توان ندارد!
با اين چُلِ خميده، وطیِ دُبُر محال است
وامرِ محال، ابله! هی امتحان ندارد!!
شد پير، بس‌که با جلق، بيهوده‌اش چزانديم
اينک که کون و کُس هست، نایِ کُنان ندارد!!
چون بر درش نهادم، کيرِ وياگرايی
گفتا: "چُنان" شده، ليک؛ زورِ چُنان ندارد!!
آری! جوان شود کير، سحرِ وياگرا را
ليکن، کمر چو نَبْوَد، کُس امتنان ندارد!
آيد شبی که بينم، زآوُرد و بُردِ چون خر
کُس فوت کرده از درد، کون نيز جان ندارد!؟
...
زين ياوه تا کی و چند، ای مستمند مسکين
ديگر توقّعی کس، زين ناتوان ندارد!
از کردن ار فتادی؛ دادن نرفته جايی
فرموده‌ی عبيد است؛ شکّ و گُمان ندارد!
شش بار اگر که دادی، باز اُبنه‌ات نخوابيد
رو تا مقامِ ششصد؛ دادن زيان ندارد!!

گفتم که نشر چون شد، تاريخ فوت کيرم
گفتا که فيس‌بوک است؛ چيزی نهان ندارد
کُس قهر کرد و کيرم، قبل از رحيل، فرمود:
آن‌کس که اين ندارد، حقّی به آن ندارد!
اسرار کُس مگوييد در پيشگاه حضرت
کوری سياه‌مست است؛ بند زبان ندارد!!

سر سنت ميتيلاتوس
عثمانی، نوشهير؛ شهريور، 2011

PDF

Sonntag, September 04, 2011

آره، کنتورش‌م اومده...!

آره، کنتورش‌م اومده...!
(به‌جای "درکامنت" م. سحر عزيز دلبند)
نخست، به اين نشانی برويد:
https://www.facebook.com/MimSahar/posts/214688865254264
و بعد، مجدّداً، بتمرگيد تشريف بياوريد همين‌جا؛ در خدمت‌تون هستيم. نترسين، ما جايی نمی‌ريم!
:
اوّلاًدِش از محضر دلبندان، عذرخواهی بکنيم از لحن کلام مبارک‌مون؛ ايضاً و ملتمساً با درخواست اجابت عاجل...
و ثانياًدِش:
خير ببينی ننه!
الهی که دستات برسه ننه، به همون دوتا ضريحی که شيطونه واسه‌م خبر آوُرده که خيلی می‌خوای!
کلّی ارشاد شديم...
وليکندش ننه، ما کی فرموده بوديم «روحانيّت غير قابل تحمّله»!؟ چرا چيز از خودت درمياری می‌ذاری تُو دهن ما، فدات؟!!

×××
و ايضاً، يک‌فقره سه‌بيتی قشراً مستعمل ولکن جنساً آکبند (مصداق صحيح سرمثل «جنس نو به تنبان کهنه»)، محض تشکّرات؛ تقديم به م. سحر عزيز نازنين دلبند:

ده تلم، حدّ و نُرم گای بُوَد
نه خروسی‌ش نيک و، نه شتری‌ش
چون جماع از اصول دين نبی‌ست
کفر باشد اگر سبک شمری‌ش
کنتوری، زير زغنبود ببند
که اگر بيش و کم زند، ببُری‌ش!!

سر سنت ميتيلاتوس قدّيس کبير بزرگ خيلی اعظم
بعضاً ملقّب به م. سهرابی
‏ پنجشنبه‏، 10 شهريور؛ اوّل سپتامبر‏ 2011


$

Donnerstag, September 01, 2011

ديالوگ لطيف اوس‌احمد و کَلْ‌اسمال

ديالوگ لطيف اوس‌احمد و کَلْ‌اسمال
(لطيفه‌ای روستايی، از خراسان باستان)

اوُس‌احمد چو از درو برگشت
ديد آخَيْش‌اوُفَيْش می‌آيد
پا به دالان نهاد و ديد... چه ديد؟
صحنه‌ای کآن به وصف در نايد
خفته بر دخترش، کَل‌اسماعيل
گايد او را؛ چنان‌که می‌بايد!
بانگ برداشت: شرم کن کز تو
عصمتِ دخترم بيالايد
خيز! ديّوث! مردکِ الدنگ!
کمرت پيش و پس چه پيمايد!؟
...
...
هرچه او می‌شد از شراره‌ی خشم
پایْ‌کوب استری، که سُم سايد!
بُد کَل‌اسمال، همچنان مشغول
منتظر، کآبِ دخترک آيد!

پس، برآورد سر؛ نگاهی کرد
همچو بخرد، که بُلْه را پايد!
يا رسيده به جاهلی، عاقل
مر ورا، کيل‌کيل پيمايد!
گفت: کلپتره چند می‌بافی!؟
دخترِ تو، خودش دل‌اش خايد!
ورنه، دارم دو زن، به‌سانِ هلو
هرسه‌مان را يکی دگر گايد!!

شهريور 1390، آگوست 2011

همسايه‌ی در بر در! (XLVIII)

همسايه‌ی در بر در!

کيرم چو نهاد دوش سر بر درِ کُس
خون ديد همی روان، ز جوی و جَرِ کُس
پنداشت که کشته شد کُس؛ از غم بنهاد
سر بر درِ همسايه‌ی درـ برـ درِ کُس!!


سه‌شنبه؛ 8 شهريور، 30 آگوست 2011

ای‌وای آلت‌ام...

ای‌وای آلت‌ام...
(محض خاطر نازنين دوست‌ام؛ ديده‌ور بزرگ: محسن فيض‌زاده)

نخست اين ويدئو را ببينيد و بشنويد، و شرح جناب فيض‌زاده را بخوانيد...
https://www.facebook.com/mohsen.feyzzadeh/posts/225456607502820

گفتی که آلت‌ام ببرم؛ جای حرف نيست
امّا نگفتی اين که چه‌سان گايمان کنم؟!
هم، ترس دارم از تو، که فردا، دوباره، باز
خواهی ز من، که مختصری زايمان کنم!

کُس را چه‌گونه می‌شود از بُن ز تن بُريد؟
مات‌ام، چگونه حيرت خود را بيان کنم!
آن را که می‌بُرند ز کُس، از چروک اوست
چوچوله را، مگو که خودِ کُس گُمان کنم!!
زان‌جا که کُس ز بُن نتواند بُريد کَس
البت، درين‌ميانه فقط من زيان کنم!
ببريده رُويه؛ ليک، من از بيخ کنده‌ام
واللَّه، سزد که شور و نفير و فغان کنم!!
مغبون شدم؛ معامله ابطال می‌شود
لعنت به من که بار دگر امتحان کنم!
يک‌ريزه از سرش چو بريدند، عيب کرد
خواهی که با تمام وجودش چُنان کنم؟!
...
کُس، بر خلاف کير، بُوَد آب‌زيرِکاه
رفتم که خرزه از دم تيغ‌اش نهان کنم!
اوّل ببُر تو کُس، که ببينم ز بيخ رفت
شايد که بعد، من چُل خود را عيان کنم!!
وآزرده گشت خواهد اگر محسن از فقير
گويم: به‌چشم! هرچه تو گويی، همان کنم!

سر سنت ميتيلاتوس قدّيس کبير بزرگ اعظم
سه‌شنبه؛ 8 شهريور، 30 آگوست 2011

?
چون ممکن است کسی باشد در خوانندگان اين صحيفه، که به فيس‌البوک دست‌رس نداشته باشد، شرح دوست عزيز، جناب فيض‌زاده را، اين‌جا نقل می‌دهم:
زنان را ياد بايد داد که آلت تناسلی‌شان را بريده و خوراک سگ کنند، همچنانکه مردان را نيز! و جز اين نيست که آيندگان ما، بی از جنسيت خواهند بود. موجوداتی که ايستاده‌اند در فراسویِ جنسيت، آنان که تاريخ ما را تاريخ «توحش و جنسيت» خواهند ناميد.

صدای «آنا»، اين زنِ مرد نما، که نه زن است و نه مرد، صدای موجودی‌ست غير تاکنونی. موجودی که طبيعت در موردش غيرمقتصدانه عمل کرده و او را پرداختی بی از جنسيت داده. گويا او سرنمونی‌ست از موجودی غير از انسان تاکنونی. موجودی بی‌نام. بی از جنسيت و بی از آلت تناسلی. موجودی که آلتش خوراکِ سگ شده.

$