Donnerstag, Dezember 20, 2012

هَلَلوُيا!

هَلَلوُيا!
تا دو چشمِ ما، به گلگشتِ "هُلو"
سيرِ صد گلزارِ رنگين کرده‌اند
حضرتِ ما، در نپاهشگاهِ عشق
نامِ ايشان را «هُلوبين» کرده‌اند!

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم
يک‌شنبه، 9 مهر 1391، 31 سپتامبر 2012

Montag, September 24, 2012

ای بهترين...

(چامه‌ای در ستايشِ امامِ مظلوم: نقی)
ای بهترين ائمّه‌یِ اطهارِ روزگار
سربابِ نسکِ ضُحکه‌یِ اشرارِ روزگار [1]
مظلوم‌وار، خسته‌یِ کنجِ خُمولِ خويش
بودی؛ چو در صدف، دُرِ شهوارِ روزگار
گم، نام‌ات از ميانه و، فضلِ تو ناشناس
بخت‌ات لميده در شبِ ادبارِ روزگار
نک، بردريده سترِ کسادِ قرون و، چُست
بگرفته راهِ رونقِ بازارِ روزگار
ای از خُمود برشده ناگه، زمان‌زمان
چون خرزه، زی قوابلِ ابکارِ روزگار [2]
گمنامیِ تو عينِ ستم بود و، عصرِ نت
شوريد بر حريفِ ستمکارِ روزگار
اينک، تو شهره‌ای؛ همه‌کس می‌شناسدت
پُر گشته از تو، ديده‌یِ نظّارِ روزگار
گشته امامِ عصر، کم از پشمِ خايه‌ات
نقشی، پريده‌رنگ، به ديوارِ روزگار
نازم به مامی‌ات، که تو را مرده‌ری‌ست صفر
زآن خارکسته حيدرِ کرّارِ روزگار! [3]
جز تو، امام می‌نشناسيم و، نيست کس
هم‌قدرِ تو، به پلّه‌یِ سنجارِ روزگار [4]
هر چرت و پرت، کز تو به دفتر کنند نقل
صد حکمت است و، زبده‌یِ آثارِ روزگار
ما شيعيانِ خلّصِ تو، خرزه کرده تيز
تا بردريم خشتک و شلوارِ روزگار
شاهين، شرِ شرورِ جهان، مدح‌خوانِ توست
گايد به نغمه، مادرِ انکارِ روزگار
زين‌پس "نقی نقی" نفتد از زبانِ دهر
ای بهترين ائمّه‌یِ اطهارِ روزگار!

سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم
18 و 30 شهريور 1391، 8 و 20 سپتامبر 2012

?
پابرگ‌ها:
[1] سربابِ نسک – بدل: حُسن‌الختام/ختم‌المقال
[2] قوابل= جمعِ ساختگیِ من‌درآوردیِ «قُبُل»!
[3] مُرده‌ری =مُرده‌ريگ =از مرده بازمانده، ميراث. (اين بيت، بعداً، در دوشنبه، 3 مهر 91، افزوده شد.)
[4] بدل: به سنجه‌یِ معيارِ روزگار

pdf
http://naqhayez.files.wordpress.com/2012/09/behtarin.pdf

Montag, September 03, 2012

شوخی شوخی، با مقدّساتِ خودمان هم شوخی!؟ (ويراستِ نو - 91)

(نسخه‌یِ اوّليّه)
شوخی شوخی، با مقدّساتِ خودمان هم شوخی!؟
(در نقيضه‌واره‌یِ «ويس و رامين»)

چو می‌گويد «نخواهم!»، می‌کند ناز
تو نيکی می‌کن و، تا دسته بنداز!!
(حضرتِ خودمون)
پيشانه:
نمی‌دانيم چرا هی خارشکِ‌مان می‌شود که با مقدّساتِ خودمان نيز هميدون، پارگکی شوخی فرماييم... (انگار ندايی از اندرون مقعدِ شريف‌مان، دم‌به‌دم بانگ برمی‌دارد، که: به‌کيرمان باد ايدون جميعِ مقدّسات!) آن وقت، اين بلاهتْ‌شعار جماعتِ مسلمين، گُمان چنان می‌برند که به مقدّساتِ تخمیِ ايشان، ترحّمی می‌توانيم فرمود و، نمی‌فرماييم...!
«ويس ورامين» در زمره‌یِ معدود مقدّساتِ حضرتِ شريفِ ماست؛ امّا چه می‌شود کرد؟
سرور و بزرگ نازنين خداوندگارمان جنابِ فخرالدّين اسعد بر ما ببخشاياد!
ايدون باد!!

(I)
چو رامين ويس را يک‌بار گاييد
دوصد چندان به مهرِ وی گراييد
به تختِ زهره‌یِ کُس، خورد سوگند:
نبُرّم؛ گر بُرَندم بند از بند!

وگر موبد جدامان کرد خواهد
به تخم‌ام بود خواهد جانِ موبد
برادر، کاو نهان سازد ز من، کُس
نيرزد جانِ او پيش‌ام به يک چُس!
بتازم، بر سرش لشکر بيارم
ز بهرِ کونْ‌ش، کيرِ خر بيارم
جهان تيره کنم بر وی، سراسر
که نگريزد، مگر زی کسِّ مادر! [1]
دوانم آن‌چُنان در مقعدش، موش
که گويد: کردم اين کُس را فراموش!
اگر خواهد بميرد يا بمويد
رود، خود را، کُسی ديگر بجويد!

(II)
از پس به سراغِ ويسه رفتنِ رامين

چو رامين ويس را از پيش آگند [2]
بچرخاند و، نمود از پس به وی بند
نخستين، ليس زد کونِ سفيدش
زبان زد بر درِ صبحِ اميدش
به مُدمُد، کون چو با وی ناز می‌کرد
ز شادی، خرزه‌اش پرواز می‌کرد
دو بالش مر ورا زيرِ شکم داد
چو کون قمبل شد و، آماده اِستاد
چُنان بسپوخت حمدانِ سترگ‌اش
که گويی بُد کُسِ مادربزرگ‌اش!
چُنان انداخت اندر کونِ ويسه
که گفتی واژنِ خانم‌رئيسه!!

چو خوش بنشاخت ناوک تا به‌سوفار
ز ويسه، برشد آه و ناله‌یِ زار [3]
نبود آن نوچه را طاقت بدين‌حد
که کيرِ خر خورَد؛ آن‌هم ز مقعد
برآمد آتش از ژرفایِ کون‌اش
سروش آمد به واويلایِ کون‌اش!
برون زد خون ازآن ناسُفته‌گوهر
که پاره‌پوره شد، زآن خرزه‌یِ خر

وزآن زخمِ گران، حالی‌به‌حالی
فکنده پنجه اندر نقشِ قالی
به زيرِ کير، نالان، نوحه می‌خواند
که از کون‌ام، نه ديوار و نه در ماند
مزن ای عاشقِ خرکير، هی زِر
که ريدی در بنایِ اسفنکتر!!

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم
سه‌شنبه و چهارشنبه، 29 و 30 آذر 90، 20 و 21 دسامبر 2011


?
پابرگ و نسخه‌بدل:
[1] بدل: که نگزيرد ورا جز کُسِّ مادر!
[2] صورتِ اوّليّه: چو رامين ديد گشته ويس خرسند
[3] اين بيت و دو بيتِ بعد از «... واويلایِ کون‌اش»، در 17 ارديبهشتِ 1391 (06 می 2012) افزوده شده...

$
PDF

Donnerstag, August 30, 2012

ابنِ سينا

با کُسِ بکرِ گرم و باده‌یِ سرد
بشنو از من: به گِردِ زهد مگرد [1]
کابنِ سينا که بُد به دانش، فرد
مست، بالایِ کُس، اُوردُز کرد!!

سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم
آذرماهِ 1390

?
پابرگ (نسخه‌بدل)


[1] بدليّات:
گورِ بابایِ دين و وجدانْ‌درد
يا:
گورِ بابایِ آن‌که دين آورد
يا:
تا برآرد ز لشکرِ غم، گرد
ابنِ سينا که بُد به دانش، فرد



$
نسخه‌یِ عکسی

Montag, August 27, 2012

فی مذمّة‌النّسوان و مدح‌الغلمان

اگرچه کون به کُس‌اش يار و همنشين باشد
جماعِ ماده مکن؛ گرچه حورِعين باشد!
مگو که هردو جماع است، کون و کُس؛ هشدار
يگانه نيست به کيری که تيزبين باشد!

کُس ارچه لذّت و عيشِ فراخ می‌بخشد
هزار و يک نگرانی، به وی عجين باشد
به‌غيرِ بچّه، بسی هست عيبِ کُس‌کردن
که در امان بُوی از وی، گرت جبين باشد
نخست اين‌که تو را ملکِ خويش پندارد
وزآن پس‌اش، همه‌کاری به "هان و هين" باشد
وليک، کون به‌خصيصه، درست برعکس است
که صاحب‌اش، پسِ گادن، تو را معين باشد
به‌سانِ برّه‌یِ آمُخته، از پی‌ات بدود
چو يک اشاره کنی، نقشِ بر زمين باشد!
دگر، که از تو نخواهد که بهرِ گادنِ او
دو حبِّ شيره، مدام‌ات در آستين باشد!

ز من اگر شنوی، گردِ کُس مگرد، هَگَرز
که گایِ کُس، نه به‌صرفه، نه راستين باشد
زر از تو، لذّت ازو، بنده نيز می‌گردی!؟
چو نيک درنگری، گادن‌ات يقين باشد!
سه‌ديگر آن‌که چو با خوش‌پسر درآويزی
توانی اين که شوی موم و، او نگين باشد!

خدای را که شدم پير، در فراقِ جماع
وزآن که کير نخيزد، دل‌ام حزين باشد
چو ياد آيدم از روزگارِ کون‌بازی
هزار اندُهِ ديرينه در کمين باشد
چقدر کونِ سپيد، از کنار و گوشه‌یِ شهر
بُدی مرا و، کنون، حال اين‌چُنين باشد
که گاه اگر صنمی، رحمتی کند به جماع
به خوابِ مرگ چُل‌ام، بندِ وازلين باشد!
روم، دهم به جوانانِ کون‌کُنِ شخ‌کير
سزایِ کون‌کُنِ خسپيده‌کير، اين باشد!!

سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم و غيره
13870222 (عنوان و بيتِ مطلع: 13870503)

$
http://naqhayez.files.wordpress.com/2012/08/fi_mazammat.pdf

Sonntag, August 26, 2012

مقعديّه، يا: ای وای! مقعدم!

مقعديّه، يا: ای وای! مقعدم!
از سرودش‌هایِ حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظمِ خيلی توپ (جلّ جلاله)
دوش اندر مقعدم برپا هزاران شور بود
اسفنکتر باز بود و، اندرون پُر نور بود
چلچراغ از عرشِ کون آويخته، "سبز"ِ مليح
نور می‌پاشيد و با وی "جنبش"ی موفور بود
ضرطه تا ندْهد خبر، زين بزمِ قدسی، تا پگاه
از بواسيرم، دو دربان، بر دو سو، مأمور بود!
جای‌جایِ مقعد، از روحِ امامِ مرتحل
نيکْ قدس‌آباد و، همچون مرقدش معمور بود
شادمان، يک‌پارچه، آن‌جا، چو حشری معتبر
هرکه بود از خستران، با روحِ وی محشور بود
ميرِ دوران، موسوی، بر صفّه بنشسته به‌ناز
شيخِ کرّوبی به چفت‌اش، از طرب کيفور بود
سازگارا بود و، نوری‌زاده، آق‌عبدالکريم
وز کديور تا به گنجی، جنسِ مجلس جور بود
در طرب بودند اهل‌الله و، کون زآن پای‌کوب
از در و ديوار، تا سقف و پی‌اش، ناسور بود
نيمه‌شب، ناگاه، قلبِ مير، -زرتی- ريپ زد
وز دعا، مقعد، لبالب، غلغلِ پُر زور بود
رفع شد، الحمدُ لله، چون بلا از دينِ حق
تا سحر، محفل، فقط شادی و کيف و شور بود
خرجِ اين بزم و دعا و مقعد و، هجوِ خفن
سربه‌سر، بر عهده‌یِ بی‌بی‌سیِ مغفور بود!


سرمنشیِ حضرتِ حکيم
آدينه و شنبه، 4-3 شهريور 1391؛ 5-24 اوت 2012

$
پی‌دی‌اف:
http://naqhayez.files.wordpress.com/2012/08/maqhadiyye_hazl.pdf

Mittwoch, Mai 02, 2012

... يا قصّه کوتاه!

(نقيضه برایِ دو غزلِ حافظ)

کُس گرچه باشد خورشيد و، کون، ماه
از جلق توبه؟! نستغفرالله!
نستغفرالله!!!


مطلع مکن غصب، ای کافرِ رذل
زين ياوه تا چند؟ کن قصّه کوتاه!

...
با کير ما را، عمری‌ست دعواست
ما: گريه، هق‌هق؛ او: خنده، قهقاه!
ما می‌پرستيم، کون را و کُس را
ليکن نخواهد اين کورِ گمراه
گويد که نتوان کون و کُسی يافت
تنگ و گشادی‌ش، جمله به‌دلخواه!

چون پا نداده، او را کُس و کون
ياوه سُرايد، پفيوزِ بدخواه
ورنه بسی دوست دارد کُس و کون
هرشب ز حسرت، کارش بُوَد آه!
با چارضرب‌اش، اين بدقلندر
يک‌چشم هم هست؛ واه واه واه واه!!!
بی‌پير، يک‌دم ساکن نباشد
جنبد چو اژدر، هر گاه و بی‌گاه
چون تن بشويد در برکه‌ی کُس
پويد ز سرما، زی غار کون، راه
گردِ کهولت بر وی چو بنشست
در زهد گردد، شهره به افواه
پيرِ دغايی‌ست؛ دعوی همه کذب
خفته همه شب! خيزد سحرگاه!
حاشا! مپندار بهرِ نماز است
شاش‌اش گرفته، ديّوثِ خودخواه!!!

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم و غيره
يکشنبه‏، 10 مهر، دوّم اکتبر‏، 2011


J
پی‌دی‌اف:
https://naqhayez.files.wordpress.com/2012/05/qhesse_kootah_naqhize_hafez.pdf

Donnerstag, April 19, 2012

پندوک

(پندنامه‌یِ ملّا نَطَربوق عبدالپشمِ پانزده)
1. پفيوز و بی‌اخلاق و کامروا باشيد.
2. گولِ‌ ژاژخايیِ وجدان‌تان را مخوريد.
3. کماکان رذل بمانيد.
4. آب‌زيرِکاه باشيد تا کسی زيرآب‌تان را نزند.
5. تنها رذل‌ها می‌توانسته‌اند به رگِ شانس‌تان بزنند. خوب بود اين را می‌دانستيد و به‌کودکی خود را بيهوده پاره‌پوره نمی‌کرديد و، امروز هم هيچ گهی نشده باشيد.
6. از هيچ پلی رد مشويد تا در معرضِ اندرز نباشيد.
7. هوایِ سازمانِ ناپفيوزِ و قدسیِ ملل را داشته باشيد و به کميساريایِ عالیِ پناهندگان اعتراض مکنيد تا غربت و دربه‌دریِ پناهجويی‌تان را اين‌گونه خفن تا قيامت کش ندهند.
8. به دروغ‌هايی که می‌گوييد ايمانِ قوی داشته باشيد.
9. در مستراح‌هایِ عمومیِ پارکِ ملّت، عطسه مزنيد تا بنگ و توتون از کفِ دست‌تان نريزد، و بلند مگوزيد تا نشئه‌یِ کرکِ همسايه‌یِ بغلی‌تان نپرد و شما را نفرين نکند.
10. قلم جز به نرخِ روز مزنيد، تا مشتی الکن شما را کُس‌کشِ کُس‌شيرنويسِ بی‌ادب نخوانند.
11. بزرگی فرموده است: زن، زائده‌ای‌ست حولِ محورِ کُس! و بزرگی ديگر فرموده است: بهترين نوعِ زن، جنده‌یِ آن است! سخنِ نخست را نيمی از حقيقت، و سخنِ اخير را تمامْ حقيقت شمرده و به ايشان درود بفرستيد.
12. با مسلمان محشور مباشيد، مگر اين‌که گلوی‌تان پيشِ زن‌اش گير کرده باشد.
13. عارفی را حکايت کنند که روز به دو دِرَم زنبيل بافتی، و به‌شب، در کليدانِ بيوه‌زنان انداختی. زهی عارفِ با معرفت!
14. در جوانی مردمان را بچاپيد تا در پيری به پولِ شما احترام بگذارند.
15. از حکمتِ تف غافل مباشيد و بر سوراخِ سوزنِ مردمان عيب منهيد.
16. زناکار باشيد تا لذّتِ ضايع‌شده در جماعِ شرعی را دريابيد.
17. اوّل برایِ پاچه‌هایِ شلوارتان فکری بکنيد و بعد محکم بگوزيد.
18. به خود بگوييد "مرا چه به اين گُه‌خوردن‌ها؟" و واردِ سياست مشويد.
19. از عرصه‌یِ علومِ اجتماعی، به شرکت در "گردهمايی"ِ شبانه‌اش بسنده کنيد.
20. از منزلتِ کونِ ده‌منی غافل مباشيد و کُسِ دومثقالی را برآن ترجيح مدهيد.
21. نمکدان مشکنيد و بر دخترِ همسايه تهمت منهيد و اميدوار باشيد.
22. مست در کوچه‌هایِ تنگ ويراژ مرويد تا ماشين‌تان زخم و زيلی نشود.
23. اگر در خيابانی شلوغ و تاريک، کسی شما را اشتباهاً انگولک کرد، سپاس‌گزار باشيد و آن را غنيمتِ تمام شمريد.
24. گيرم که پير شده‌ايد و برنمی‌خيزد؛ کيرچشمی را که از شما نگرفته‌اند.
25. از مسلمين، جز مادينگانِ جوان و سفيدشان را به آدم مشماريد.
26. از خانه که قدم بيرون می‌نهيد اگر باران بر شما باريد فوراً برگرديد چون فراموش کرده‌ايد چترتان را برداريد.
27. تا خواهان داريد بدهيد که از شوره‌زارِ پشيمانیِ فردا ذکر نمی‌رويد.
28. اگر کسی بدونِ قصد و غرض به شما سلام کرد، در تحويل‌دادنِ او به مأمورانِ تيمارستان درنگ روا مداريد.
29. عرق به‌اندازه بخوريد تا حريفان از سخاوتِ شما سوءِ‌استفاده‌یِ بهينه نبرند و صبح از کون‌درد نناليد.
30. در جوانی پيران را به‌رايگان بگاييد تا در پيری از رحمتِ جوانان بی‌بهره نمانيد.
31. سيگارتان را جز به آتشِ سيگارِ قبلی روشن مکنيد تا از زيانِ دودِ گوگردِ کبريت و گازِ فندک، سينه‌تنگی نگيريد.
32. با شرّ و وِری که سرِهم می‌کنيد پيوسته آپ‌ديت باشيد تا کنتورِ وبلاگ‌تان پايين نيايد. نترسيد؛ کسی نوشته‌هایِ شما را نمی‌خواند.
33. با زوجه‌یِ خود عاشقانه جماع مکنيد تا آن مادينه‌یِ کم‌عقل، شما را ابله و نديدپديد نپندارد.
34. اندرزهایِ حکيمانه‌یِ ما را چُس مپنداريد و آويزه‌یِ گوش سازيد تا از جهالتِ خود در امان بمانيد.
35. به‌پاسِ آغازِ اين شکم‌رَوِشِ بزرگ، و رفعِ قطعیِ 1400 سده ثقلِ رودگانیِ کشنده، غَرتاغَرتْ گوزاگوز، 22 بهمن را گرامی بداريد، که ايدون باد!

36. چرا خود را کج‌کج می‌گيريد و خجالت می‌کشيد؟ نترسيد و راست‌راست دروغ بگوييد.
37. در سوراخی که صاحب‌اش را نمی‌شناسيد، بی‌وقفه انگشت مکنيد.
38. اگر در کشتْمان ماچه‌خری جوان و فربه، رهاشده يافتيد، به شعاعِ بيست‌قدم ميانِ بوته‌ها را خوب وارسی کنيد، مبادا دوربين‌مخفی کار گذاشته باشند.
39. پشمِ "اصول" و "ارزش‌ها"ی‌تان را که می‌زنيد، تيغی هم به درِ "فيضيّه"‌تان برسانيد؛ خدا را چه ديده‌ايد...
40. اگر مطمئن‌ايد که تابه‌حال نداده است، ملايم باشيد و کونِ بچّه‌یِ مردم را با گاراژِ ملّامحمّد اشتباه مگيريد.
41. اوّل پیِ شصت مؤمن که بايد آن‌ها را سير بکنيد، بگرديد، و بعد روزه بخوريد.
42. بدهيد، که حکما فرموده‌اند: مردن با کونِ آکبند شگون ندارد.
43. کودکی و نوجوانیِ خود را نفرين مکنيد؛ شايد علّتِ بواسيرتان چيزِ ديگری بوده باشد.
44. ای کسانی که ايمان آورده‌ايد، چرا از ترسِ زاد و رود به کاندوم پناه می‌بريد؛ مگر "عُقبی" را فراموش کرده‌ايد!؟
45. طلّابِ علومِ دينی، که ممکن است در ملاءِ عام خشک و خشن به‌نظر برسند، شب‌ها در خلوتِ حجره‌هایِ خود، رویِ‌هم‌رفته، نرم و مهربان‌اند.
46. پندِ حکما را به‌ياد آوريد و بی‌وازلين زيرِ کيرِ کلفت مخوابيد.
47. بخشِ عظيمی از "پيرچشمی"ِ امروزتان، نتيجه‌یِ "کيرچشمی"ِ جوانی، و جلق‌هایِ متعاقبِ آن است... نمی‌دانستيد!!؟
48. از ما کافران بشنويد و پیِ جاکشِ ديگری بگرديد که ازين "خيرالماکرين" جز شر، نصيبی نخواهيد يافت...
49. در احاديثِ معتبره‌یِ متواتره آمده است که «هر استمناء به‌مثابه‌یِ هفتادهزار بار زنایِ با محارم در خانه‌یِ کعبه‌ست»! مانده‌ايم که از کی تابه‌حال خانه‌یِ خدا "بندازگاهِ مسلمين" شده است؟! و باز، مانده‌ايم که با اين‌همه جلقی که مؤمنين می‌زنند، چگونه آن چارديواریِ مفلوک، از ازدحامِ اين انبوه‌انبوه زنازاده، نترکّيده؛ و يا به سيلابِ منی محو نشده است!؟
بياييد به بتون‌اش ايمان بياوريم؛ و به استادیِ معمارِ آن: آقا سيّد ابراهيمِ خُلّت‌مکان، درود بفرستيم...
50. برایِ طلبه‌جماعت، "جلو" يا "عقب" بودن فرق نمی‌کند؛ مهم، اصلِ درسِ لواط است!
51. طلبه‌ای که شبِ امتحانِ لواط، لای‌اش را باز نکند، هرگز به مرتبه‌یِ "آية‌الله‌العظمايی" نرسد...
52. در وطیِ دُبُر لذّتی‌ست که... تا نکنيد، ندانيد!
53. از کيرِ خود بی‌حساب مباشيد، و باد و بروتِ وی را بزرگ بشماريد و پاس بداريد.
54. در جوانی به درمانِ "علّة‌المشايخ"ِ پيران بشتابيد، که، شما نيز روزی پير خواهيد بود.
55. به وزوزِ اهلِ فلاح گوش مسپاريد.
56. اگر نمی‌توانيد خانه‌تان را عوض کنيد که از عربده‌یِ ديو در امان بمانيد، زنِ کُسیِ مؤذّنِ مسجدِ محلّه‌تان را به خانه بريد و لخت کنيد و مگاييد تا پس و پيش‌اش متوالياً مُدمُد کند و دل‌تان خنک شود...
57. اگر می‌خواهيد ديگِ سياست‌بازی‌تان به‌جوش آيد، جوشِ وطنِ پفيوزتان را مزنيد و فقط مثلِ ديگران، قدری خارکسته و "سازگارا" باشيد تا "صدای"‌تان در "امريکا" هم بپيچد!
58. دست از دروغ و شايعه و گوزعلم‌کنی و سايرِ توطئه‌هایِ کثيف و مزوّرانه‌تان برداريد و مثلِ بچّه‌یِ آدم به بی‌بی‌سیِ فارسی درود بفرستيد.
59. از فلسفه‌ی اوُلیٰ همين‌قدر بياموزيد که اگر ابوريحان بيرونی آن‌روز از خانه بيرون نرفته بود که به ارسطو اسفارِ اربعه درس بدهد، هرگز هومر به يادِ پدرش سقراط نمی‌افتاد و پسرش خيخرو کتابِ عشقیِ لوياتان را نمی‌سرود.
60. گورِ بابا و کُسِّ ننه‌یِ وطن‌تان کرده، زرنگ باشيد و ازين لاشِ مرده جلوکبابی به‌خانه بريد و سبز بمانيد، وگرنه، به پنجاه‌سالگی نرسيده، آرزو خواهيد کرد که به "کميساريایِ عالیِ مرگ" پناهنده شويد...
61. در سايت‌هایِ به قولِ علما: مستهجن، زرتازرت رویِ هر صورِ قبيحه‌ای که مُدمُد می‌کند کليک مکنيد تا آنتی‌فيروزتان نيايد و قال‌قال نکند...
62. خداوندا! حرمتِ پيش‌کسوتی را پاس بدار و به احمد جنّتی درود بفرست!
63. فضيلتی برتر ازين نيست که انسان، مسافرِ غريب و خسته و درمانده و بی‌پناهی را نيمه‌شبان سير بکند.

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
22 بهمنگِ 1390، 11 فوريه 2012
و چارشنبه، 10 اسفند 1390

C
نسخه‌هایِ پيشين:
http://fardayerowshan.blogspot.com/2012/02/blog-post_11.html

?
موارد افزوده‌ی (2): شماره‌هایِ 9، 13، 21، 24، 25، 27، 29، 30، 31، 33، و 34.
موارد افزوده‌ی (3): شماره‌هایِ 36 تا 63.

$
پی‌دی‌اف: (نسخه‌یِ اوّليّه)
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/02/24pandook2.pdf
پی‌دی‌اف؛ با افزوده‌های II
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/02/24pandook111.pdf
عجالةً کامل؛ با افزوده‌های III
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/03/pandook2.pdf

Donnerstag, April 05, 2012

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (101)؛ «کوچه‌یِ پشت»

(CI)
«کوچه‌یِ پشت»

از بس دلِ چُل در کفِ کون هست گرو
کُس، گشته براش، امرِ بنداز و برو!
خود دنده‌عقب می‌رود، از کوچه‌یِ پشت
گاه ار بزند اتول، به گاراژِ جلو!!

يک‌شنبه، 11 دی‌ماه 1390، اوّلِ ژانويه 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (100/2)؛ «به هر نفس!»

(C_II)
«به هر نفس!»

قرآن، که گپِ حضرتِ او خوانندش
گهگاه و، به زورِ های و هو، خوانندش
وين کُس، که تُرُبچه و هلو خوانندش
هرلحظه، به هرنفس، فرو خوانندش!

يک‌شنبه، 11 دی‌ماه 1390، اوّلِ ژانويه 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (100)؛ «به يک نفس!»

(C)
«به يک نفس!»

آن کُس، که تُرُبچه و هلو خوانندش
وآن کون، که شليلِ دوقلو خوانندش
خوشْ‌باب کتابی‌ست که در مکتبِ فسق
تا دسته، به يک نفس، فرو خوانندش!

يک‌شنبه، 11 دی‌ماه 1390، اوّلِ ژانويه 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (99)؛ «جداً...؟!»

(IC)
«جداً...؟!»

می‌گفت بت‌ام، دوش: به کون، دست مکن
بيهوده، چُل از برایِ کون، مست مکن
چرخاندم‌اش و، خيس‌نکرده: زِزِزِرت...!
يعنی: چه‌کسی گفته چو کون هست، مکن!؟

03:15 يک‌شنبه، 11 دی‌ماه 1390، اوّلِ ژانويه 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (98/2)؛ «چه می‌شد...!!» (روايتِ ديگر)

(XCVIII_II)
«چه می‌شد...!!» (روايتِ ديگر)

گر بر ذکرم دست بُد، ای دخترکان
برکندَمی اين روده‌یِ سگ را ز ميان
پس، کردمی از خر دو ذکر وام، چُنانکْ
پيش و پسِ‌تان، پاره به يک‌ضرب، توان!!

شنبه و يک‌شنبه، 10 و 11 دی‌ماه 1390، 31 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (98)؛ «چه می‌شد...!!»

(XCVIII)
«چه می‌شد...!!»

گر بر ذکرم دست بُدی، دستِ توان
برکندَمی اين روده‌یِ سگ را ز ميان
وز نو، دو ذکر، چو کيرِ خر، ساختمی
از بهرِ کُس و کونِ شما، ماچه‌خران!!

شنبه، 10 دی‌ماه 1390، 31 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (97)؛ «با تشنگانِ لايک!»

(XCVII)
«با تشنگانِ لايک!»

ای گشته به فيس‌بوکِ خود سرگشته
هی، شاد برفته و، غمين برگشته
تا کی بُوی از بهرِ يکی لايک، چنين
در مسخرگی، هزار عنتر گشته!؟

شنبه، 10 دی‌ماه 1390، 31 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (96)؛ «کجايی جوانی...؟»

(XCVI)
«کجايی جوانی...؟»

زآن مارِ سرش رسيده تا عرشِ برين
تا مارِ دگر، سوده سر از غم به زمين
بگذر ز ميانِ صد کُس و کونِ حزين
تصويرِ جوان و پيرِ اين خرزه، ببين!

جمعه، 9 دی‌ماه 1390، 30 دسامبر 2011

Mittwoch, April 04, 2012

ترور (نقيضه برایِ غزلِ حافظ)

دی پيرِ می‌فروش، که ذکرش به‌خير باد!

دی، کيرِ هرزه‌پوی، که دائم نعوظ باد
گفتا به کون: بيا که غمِ کُس بَرَم ز ياد
ديشب، ترور شده‌ست و، به خون غوطه می‌خورَد
رفتم خبر بپرسم و، حاجب ره‌ام نداد!
اينک، به‌جایِ کُشته‌یِ همسايه، کن دهش
ای پادشاهِ قلعه‌نشينِ سريرِ گاد!

کون گفت: سخت باز شود اين در، ای کچل
گفتا: قبول! "می‌کنم" و، هرچه باد، باد!!

چون سر نهاد بر درِ کون، از کمر خميد
کون، قهقهيد و، لرزه به گنبد دراوفتاد:
بی‌وازلين، نمی‌شود اين قلعه را گشود
صاحب! بزن تفی، که شود کار بر مراد!
من، خيس کردم آن درِ سيمين و، نرم‌نرم
خرزه چنان دخول، که عمرش دراز باد!!


حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم
دوشنبه، سوّم بهمن 1390، 23 ژانويه 2012

Sonntag, April 01, 2012

نمی‌دهيم!

(غزل‌واره)

ما، دل به سيلِ اندُه و ماتم نمی‌دهيم
غم، راه در سراچه‌یِ خرّم نمی‌دهيم
اندوهِ روزِ پيری و کونِ چَغَل چرا؟!
وقتی که کس نکرد، جهنّم!! نمی‌دهيم!
گرچه به‌فديه، جان به جماعی دهيم، ليک
قبل از دخول، قولِ مسلّم نمی‌دهيم!
در "من‌يزيد"ِ عشق، زيان نيست مر تو را
دل، بيش می‌بری تو و، ما، کم نمی‌دهيم
[بر وعدِ کُس به عالمِ "شايد بُوَد"، به‌نقد
از دست، اين هلویِ فراهم، نمی‌دهيم!] [1]
آن تُف که می‌زنيم درِ کونِ نرمِ دوست
يک نرمه‌اش، به کوثر و زمزم، نمی‌دهيم!
نز بيم، کز ادب، به تو مادرفُلانِ رذل
زآن فحش‌هایِ فاحشِ محکم نمی‌دهيم
افسون مخوان؛ فسارِ خرد را، به خواب نيز
در دستِ چون تو –منگلِ مُلهَم-، نمی‌دهيم!
زين گردبادِ کفر، که می‌توفد از درون
جز تيز، بر "تفاله‌یِ اعظم" نمی‌دهيم!!
الحاد و بيم و زخمِ درون، غربت و گريز
فی‌الجمله، می‌خريم و، بها هم نمی‌دهيم
تأويلِ عارفانه ندارد؛ صريح و محض:
يک استکان عرق، به دو عالم نمی‌دهيم!!

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
شنبه، 12 فروردين 91، 31 مارس 2012

?
[1]پس‌نگاره:
امروز، چهارشنبه، 11 ارديبهشت 1392، اوّلِ میِ 2013، اندر مکانِ ملکوتیِ «ميدانِ ساعت»، نوشهير، ايستاده بوديم که اين بيتِ شريف از ما متراوش گشت...
بر وعدِ کُس به عالمِ "شايد بُوَد"، به‌نقد
از دست، اين هلویِ فراهم، نمی‌دهيم!
(به يحتملِ زياد، حينی که ايستاده بوده‌ايم، تيکّه‌ميکّه‌ای چيزی از جلوِ "هلوبين"هایِ مبارک‌مان گذر نموده بوده است! وگرنه، الهام‌جانِ ما که مثلِ الهام‌جانِ بعضی شعرا بيکار تشريف ندارند، که هوين‌جور تخمی‌تخمی، چيز در کنند...)
همچين که به خانه رسيديم، فی‌الفور آن را ميانهِ بيتِ 4: «در "من‌يزيد"ِ عشق، زيان نيست مر تو را» و 5: «آن تف که می‌زنيم درِ کونِ نرمِ دوست» اندرسپوخت فرموديم، همی!

$
اين‌هم متنِ عکسی، و فايل پی‌دی‌افِ نسخه‌یِ ويرايش‌شده:
https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEh7ywdvl2JwezAwr12mF3BmFKxtYScpQwSHWMECRUnFTO0wD587As-95lr0-555aqX61xyIvOcZE7t82KpJQNzevjeTWTY7b3eWz3uVURR2JUMc9ZOtBzUVLV2EEpZnvJ0LlYETEg/s1600/nemidahim_ghazalvare_Ed11ordi92.PNG
http://naqhayez.files.wordpress.com/2013/05/nemidahim_ghazalvare_e11ordi92.pdf

Dienstag, Februar 28, 2012

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (95)؛ «ای بی‌خبران!»

(XCV)
«ای بی‌خبران!»

قومی به تَلَهلُه‌اند، اندر پیِ کون
جمعی، به هوایِ کُس، گرفتارِ جنون
خرزه، سرِ خيس، هشته از پنجه برون
کای بی‌خبران ز احسن و صدرِ فنون!

جمعه، 9 دی‌ماه 1390، 30 دسامبر 2011

نقايض و هزليّات (ترانه‌هایِ XCV تا CI) - پی‌دی‌اف

نقايض و هزليّات (ترانه‌هایِ XCV تا CI) - پی‌دی‌اف

http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/02/parody_xcv_ci.pdf

Montag, Februar 27, 2012

نقايض و هزليّات (ترانه‌هایِ LXXXIV تا XCIV) - پی‌دی‌اف

نقايض و هزليّات (ترانه‌هایِ LXXXIV تا XCIV) - پی‌دی‌اف

http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/02/parody_lxxxiv_xciv1.pdf

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (94)؛ «تا...»

(XCIV)
«تا...»

کونی که شده چَغَل، ازو ياد مکن
دارد زن و بچّه، داد و بيداد مکن!
تا گُل‌پسرش، رسد به سنّی، که دهد
با کُسِّ زن‌اش، بساز و، فرياد مکن!!

سه‌شنبه، 6 دی‌ماه 1390، 27 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (93)؛ «بشنو!»

(XCIII)
«بشنو!»

تا بتوانی، کُس از دل و جان می‌کن
کون، از سرِ عشق و شور و ايمان می‌کن
بشنو سخنِ راست، ز ميتيلاتوس
شالوده‌یِ دين، به فسق، ويران می‌کن!

سه‌شنبه، 6 دی‌ماه 1390، 27 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (92)؛ «زَهره»

(XCII)
«زَهره»

خرزه چو نعوظ کرد، دوش از سرِ کين
بگذشت بر و يالِ وی، از عرشِ برين
شد با کُس و کون، هزار و يک غصّه، قرين
کز ما دو سه تن، که را بُوَد زَهره‌یِ اين!؟

سه‌شنبه، 6 دی‌ماه 1390، 27 دسامبر 2011

?
نسخه‌بدل‌ها:
بدليّاتِ بيتِ دوّم:
کون و کُس و پنجه، گشته با غصّه قرين
کز ما دو سه تن، که را بُوَد زَهره‌یِ اين!؟
يا:
کون گفت به کُس: پيش‌روا!... کُس ناليد:
خواهر! به‌خدا نيست مرا زَهره‌یِ اين!!


نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (91)؛ «خلوص‌الگای»

(XCI)
و لهُ اًيضاً، در «خلوص‌الگای» فرمايد...

تا بتْوانی مشو تو پابندِ عيال
گاييدنِ شرعی، نبُوَد غيرِ وبال
رو روسپی‌يی ببين و، تا کلّه‌یِ صبح
لب می‌گز و، کُس می‌کن و، پستان می‌مال!

يک‌شنبه، 4 دی‌ماه 1390، 25 دسامبر 2011

Sonntag, Februar 05, 2012

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (90)؛ «سفرِ فسق»

(XC)
«سفرِ فسق»
تا فسق دميده در سرش بادِ فجور
ما را به سفر فکنده، اين کافرِ کور
افسار کَشَدْمان سویِ افرنگ، به‌زور
از بهرِ دو مثقال کُسِ نوچه‌یِ بور!!

شنبه، 3 دی‌ماه 1390، 24 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (89)؛ «چَرت»

(LXXXIX)
«چَرت»
آن را که به سر بر، خرد افسر باشد
مجموعه‌یِ اسلام، چُسِ خر باشد!
چَرتی که تراويده ز يک مغزِ عليل
گوز است و، ز گوز نيز، کمتر باشد!!

شنبه، 3 دی‌ماه 1390، 24 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (88)؛ «تثليث»

(LXXXVIII)
«تثليث»
با دخترکی، ز جنسِ امروزیِ داف
دوشينه، چو خرزه‌ام برون شد ز غلاف
تا صبح بُدَم مستِ هلو، نشئه‌یِ فسق
ليمو به کف و، لب به لب و، کاف به کاف!

شنبه، 3 دی‌ماه 1390، 24 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (87)؛ «فقط!»

(LXXXVII)
«فقط!»
از مالِ جهان، نه بيش و پُر خواسته‌ايم
نه باغ و سرا، گاو و شتر خواسته‌ايم
شيطانْ‌ايزد، اگر مدد فرمايد
از فسق، همين وطیِ دُبُر خواسته‌ام!!

شنبه، 3 دی‌ماه 1390، 24 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (86)؛ «يادآوری»

(LXXXVI)
«يادآوری»
ديشب که به خواب آمدم آن سيم‌اندام
چون خرزه کُس‌اش ديد و، همی کرد قيام
پيچيد صدایِ گوز، در قبّه‌یِ کون
يعنی که: من اينجام، خداوند؛ سلام!!

جمعه، 2 دی‌ماه 1390، 23 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (85)؛

(LXXXV)
«زمان»
گند و گُهِ دين، چو خصمِ اوباشیِ ماست
آماجِ خدنگِ فسق و قلّاشیِ ماست
فحشی که هزار و چارصد سال بداد
خورديم و، کنون، زمانِ فحّاشیِ ماست!

?
اوباش- به‌معنیِ مردمِ مختلفِ درهم‌آميخته و مردم فرومايه و ناکس، و در عرفِ عام به‌معنیِ مردِ بی‌باک و رند؛ و اين جمعِ بوش است... فارسيان به‌جایِ مفرد استعمال کنند. [غياث‌اللغات]
قلّاش- بی‌نام‌وننگ . مفلس و مردِ بی‌خير و مجرّد و لوند؛ و اين لفظ ترکی‌ست. [غياث‌اللغات]


جمعه، 2 دی‌ماه 1390، 23 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (84)؛ «هستم!»

(LXXXIV)
«هستم!»
از باده‌یِ کفر اگر که مست‌ام، هستم
ور فاسق و کون‌وکُس‌پرست‌ام، هستم
اندر سَبَقِ "به قافِ قرآن ريدن"
زود ار برسد به قيف، دست‌ام، هستم!!


جمعه، 2 دی‌ماه 1390، 23 دسامبر 2011

Freitag, Januar 13, 2012

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (83)؛ «دنده دو»

(LXXXIII)
«دنده دو»
بی‌کُس، به جهان، غمِ فزاينده نبود
وز بهرِ مؤونه، کس سرافکنده نبود
دنده دویِ خرزه، بود اگر کارْدرست
افسار به دستِ کُسِ يک‌دنده نبود!!

چهارشنبه، 30 آذرماه 1390، 21 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (82)؛ «پادشاه»

(LXXXII)
«پادشاه»
باشد اگرم باده‌یِ سرخ و کُسِ بور
خرزه، شودَم کيرِ خر، از بادِ غرور
کاری بکنم با کُس و کون، کز سرِ شوق
خوانند مرا "پادشهِ فسق و فجور"!!

?
بدلِ بيتِ دوّم:
کاری بکند با کُس و کون، کز سرِ شوق
خوانند ورا "پادشهِ فسق و فجور"!


چهارشنبه، 30 آذرماه 1390، 21 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (81)؛ «چه شبی!»

(LXXXI)
«چه شبی!»
باشد که شبی جامِ شرابی بزنيم
بر خرزه‌یِ خوابْ‌رفته، آبی بزنيم
گُلْ‌دخترکی، به خانه آريم؛ هلو
مستانه و نمْ‌نم، کُسِ نابی بزنيم!


?
بدلِ مصرعِ چهارم:
کونی بخوريم و، کُسِ نابی بزنيم!


چهارشنبه، 30 آذرماه 1390، 21 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (80)؛ «خانقاه»

(LXXX)
«خانقاه»
از ترسِ خدا، گر گنه‌انديش شوی
شرمنده و مديونِ چُلِ خويش شوی
اين مقعدِ من، خانقهِ روحِ تو باد
ميلی اگرت هست که درويش شوی!!


چهارشنبه، 30 آذرماه 1390، 21 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (79)؛ «مفتیِ شهر»

(LXXIX)
«مفتیِ شهر»
ای مفتیِ شهر، از تو پُرکارتريم
می‌گفت زن‌ات، کز تو کمردارتريم
تو، جمعه‌شبان می‌کنی‌اش؛ ما، همه‌شب
پس، بر زنِ تو، از تو سزاوارتريم!

چهارشنبه، 30 آذرماه 1390، 21 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (78)؛ «فی‌الجمله»

شماره‌ی LXXVIII را حقيقةً می‌ترسيم انتشار دهيم...
اگرچه، شايد داديم؛ پس جای‌اش را عجالةً خالی می‌گذاريم!!
امّا، به‌گمان‌مان، پابرگ-نسخه‌فتل‌ها را بشود آورد:


?
پابرگ (نسخه‌بدل‌ها):
بدل، برایِ مصرعِ چهارم(سه‌شنبه، 6 دی‌ماه 1390، 27 دسامبر 2011):
چون کُسِّ زن‌اش، به کيرِ برخاسته‌ام!
يا: با کُسِّ زن‌اش، ....
و يا، کلاً:
مُفتی چو نخواست آنچه من خواسته‌ام
...
...
چون کُسِّ زن‌اش، به کيرِ برخاسته‌ام!

چهارشنبه، 30 آذرماه 1390، 21 دسامبر 2011

بعدالتّحريض؛ به‌تاريخِ پنج‌شنبه، 8 خرداد 1393؛ 29 می 2014
C

Dienstag, Januar 10, 2012

مطلع؛ به سبک و سياقِ فرّخی سيستانی

شاعرِ معاشر، فاسقِ فاجر، ملعونِ دوسه عالم: حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم، که اينک يک‌سال و اندی‌ست به بلایِ قوزبالاقوزِ پناهندگیِ ناسازمانِ بی‌مللِ غيرِ متّحد، به نِوشهير اندر، گرفتار آمده است، گه‌گاه که سری به خيابان می‌زند تا سرِ خودکاری به دفترِ پليس درسپوزد، ايضاً، اين‌جا و آن‌جا، به هوسِ دل، چشمِ سر، به چَرا همی‌بَرَد...
و درين باب، به اسلوبِ دوستِ قديم خود، زنده‌ياد فرّخی سيستانی، تأسّی جسته، و اين مطلع را، حينِ رفتن به پليس، ايدون احسنت فرموده است:

دوچيز، دل بَرَد اين‌جا، به نِوشهير، از من
يکی تُرُبچه‌یِ تُرک و، يکی هلویِ وطن!

اون بزرگوار
نوشهير؛ پنج‌شنبه، 8 دی‌ماه 1390، 29 دسامبر 2011
(در راهِ رفتن به پليس!)

Freitag, Januar 06, 2012

ترانه‌یِ هزل، آزاد (در وزنِ غيرِ رباعی)

ترانه‌یِ هزل، آزاد (در وزنِ غيرِ رباعی)
«به حضرتِ عبّاس...!»
از زهد و وَرَع، تا که ذکر داشته باشم
نامردم، اگر هيچ خبر داشته باشم
شيطان بزند بر کمرِ حضرتِ عبّاس
جز فسق، اگر دينِ دگر داشته باشم!

شنبه، 10 دی‌ماه 1390، 31 دسامبر 2011


?
پابرگ‌ها:
بدلِ مصرعِ اوّل:
... تا که کمر داشته باشم
وزنِ ترانه:
"هزجِ مثمّنِ اخربِ مکفوفِ محذوف":
مفعول مفاعيل مفاعيل فعولن.

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (77)؛ «حيف از اگرَم!»

(LXXVII)
«حيف از اگرَم»
هفتاد و دو ملّت‌اند در دين، کم و بيش
چسپيده به کونِ جهلِ خود، همچو سريش
نايد اگرم حيف و، کند خرزه مدد
گايم همه را، به کيرِ خر، از پس و پيش!!

بامداد سه‌شنبه؛ 29 آذر، 20 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد؛ دو بدلِ کامل، برایِ ترانه‌یِ LXXVI

(LXXVI) «زاپاس»

(1)
چُل گفت به کُس، که داشت خواهم پاس‌ات
تو چشمه‌یِ خضری و، من‌ام الياس‌ات!
کُس گفت: سوار شو! من‌ام خودروِ عشق
چُل، گشت سوار؛ ليک بر زاپاس‌اش!!

(2)
گفتم به کُس: انديشه‌یِ من پاسِ تو باد!
تو چشمه‌یِ خضری؛ چُل‌ام الياسِ تو باد!
ای خودروِ عشق! چون شوم بر تو سوار
جانِ چُلِ من، فدایِ زاپاسِ تو باد!!

دوشنبه؛ 28 آذر 90، 19 دسامبر 2011)

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (76)؛ زاپاس

(LXXVI)
«زاپاس»
می‌گفت چُل‌ام، که داشت خواهم پاس‌اش
کُس چشمه‌ی خضر است و، من‌ام الياس‌اش
کُس گفت: سوار شو؛ من‌ام خودروِ عشق
چُل گشت سوار؛ ليک بر زاپاس‌اش!!

دوشنبه؛ 28 آذر 90، 19 دسامبر 2011
?
دو بدلِ کامل؛ يا دو روايتِ ديگر از اين ترانه

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (75)؛ با سوفوکْلِس

(LXXV)
«با سوفوکْلِس»
غم چند خورم که برنخيزد کيرم
کآورده بُد از قبر برون، صد پيرم!
اينک که شده نعوظِ او ماه به ماه
بی‌پول‌ام، اگرنه جشن هم می‌گيرم!!

دوشنبه؛ 28 آذر 90، 19 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (74)؛ علمِ حساب

(LXXIV)
و لهُ اَيضاً؛ در «علمِ حساب» فرمايد:
گر مغز بُوَد به کلّه‌ات، يک ارزن
يک کون به دوصد کُس ندهی، ای چُلمن
کاين مسئله همچو روز باشد روشن:
کُس هست دو مثقال و، بُوَد کون دَه من!! (1)

?
نسخه‌بدل‌ها:
(1) بدلِ مصرعِ 4:
کُس هست دو سير و، کون: اقلّاً دَه من!!

دوشنبه؛ 28 آذر 90، 19 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (73)؛ به جناب زال و بانو رودابه

(LXXIII)
و لهُ اَيضاً؛ به جناب زال و بانو رودابه (به يادمان شبی که بانو نوره کشيده بودند) پيشکش فرموده:
سرمست، به کویِ او گذر کردم دوش
از پنجره بنمود کُسِ همچو هلوش
ديدم ز کمندِ پشمِ کُس نيست اثر
بنشستم و، جلقی بزدم، زار و خموش!

دوشنبه؛ 28 آذر 90، 19 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (72)؛ «اوا خواهر» (فوات‌الموت)

(LXXII)
«اوا خواهر» (فوات‌الموت)
می‌گفت به چُل، دوش، کُس: ای سرورِ من!
ربِّ من و، ايزدِ من و، گرگرِ من!
چُل، در سکراتِ موت، ناليد ز شرم:
افسوس که دير آمده‌ای، خواهرِ من!! (1)

?
نسخه‌بدل‌ها:
(1) بدلينِ مصرع 4:
انگار که دير آمده‌ای، خواهرِ من!!
يا:
برگرد که دير آمده‌ای، خواهرِ من!

دوشنبه؛ 28 آذر 90، 19 دسامبر 2011.