Dienstag, November 19, 2013

Montag, November 11, 2013

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (119)؛ «کشتیِ نوح»

(CXIX)
«کشتیِ نوح» (در دو روايت)
چُل خسته بود چون ز کُس‌وکون‌پرستی‌ام
پيری، به زهد، بست درِ کيرمستی‌ام [1]
دی، کونِ همچو کشتیِ نوحِ تو، فوج فوج
درهم‌شکست توبه‌یِ جلقِ دودستی‌ام! [2]

شنبه، 18 آبان 1392، 9 نوامبر 2013

روايتِ ديگر:
چُل چون ستوه گشته بُد از کيرمستی‌ام
مرتد شدم ز فسق و کُس‌وکون‌پرستی‌ام
تا دوش يادِ کونِ چو کشتیِّ نوحِ تو
درهم‌شکست توبه‌یِ جلقِ دودستی‌ام!

دوشنبه، 20 آبان 1392، 11 نوامبر 2013


?
پابرگ‌ها:
[1] وجهِ اوّليّه:
بستم به زهد و توبه، درِ کيرمستی‌ام
بدل:
پيری به‌توبه بست درِ کيرمستی‌ام

[2] بيتِ آخر، اوّل از همه آمده! در يک‌شنبه، 28 مهر 1392، 20 اکتبر 2013


$
نسخه‌یِ عکسی:

Montag, November 04, 2013

آه! خدایِ بزرگ!

...
از خدايانِ اين جهانِ بزرگ
کيرِ من، از همه بزرگ‌تر است
به هنر؛ ورنه، در قيافه و قطر
مالِ خر، از همه سترگ‌تر است!!

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
بامدادِ آدينه، اوّلِ ارديبهشتِ 1391


Freitag, Oktober 11, 2013

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (118)؛ «پيش‌دستی»

(CXVIII)
«پيش‌دستی»
زآن‌پيش که نام‌ات ز دو عالم برود
تا خايه بزن، که از دل‌ات غم برود
هرشب بگشای بندِ تُمبانِ کسی
زآن‌پيش که بندبندت از هم برود!! [1]

8 و 11 مهر 1392، 3 نوامبر 2013

?
پابرگ-نسخه‌بدل‌ها:
[1] ترانه‌یِ اصل:
زان پيش که نام تو ز عالم برود
می خور که چو می به دل رسد غم برود
بگشای سر زلف بتی بند ز بند
زان پيش که بندبندت از هم برود
[طربخانه: ش458؛ رباعيّات، چاپِ راستگو: ش222]

نسخه‌یِ عکسی:

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (117)؛ «البت!!»

(CXVII)
«البت!!»
چون پيرویِ حضرتِ چُل بايد کرد
در فسق، به صد فجور، گُل بايد کرد
تا مُخ‌زنی‌ات، رسد به اِکمالِ جماع
البت، سرِ کيسه نيز، شُل بايد کرد!!

شنبه، 5 مرداد 1392، 27 جولای 2013

Montag, Oktober 07, 2013

هلاک

هلاک
(مرغِ همسايه...)
حکمتی هست بس کهن، ديرند
اندرين چپّه‌ديرِ بی در و بند
زنِ همسايه گرچه زشت و کريه
حور آيد به چشم و چُل، به‌پسند
چشمِ آهو، ازو دو کونِ خروس
نار و ليمو، دو مشکِ دوغ‌آکند
ساقِ چون پاچه‌یِ بزش، به‌دمی
می‌کند عرش‌سای خرزه بلند
زنِ‌همسايه‌گای، تا کامی
گيرد از آن به‌زعمِ خود دلبند
بگذرد از هزارگونه حصار
افکند خويش را به صد جَرکَند
چون دهد دست، شاد، از پس و پيش
زند و، نيست هيچ‌گونه نژند
که ورا هست لعبتی به سرای
به‌صلا، خوان نهاده، قنداقند
يا به عفّت درون، بمانده هلاک
چشم بر در، که يک جهان بکنند!!

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
سه‌شنبه، 15 مرداد و پنج‌شنبه، 11 مهر 1392

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (116)؛ «شاهد!»

(CXVI)
«شاهد!»
دوش‌ام که نَبُد ز بخت يک‌دم ياری
يار آمد و گفت: حالِ کردن داری؟
نالان، يلِ خفته را نشان دادم؛ گفت:
شاهد به قرمساقیِ خود می‌آری!! [1]

21 ارديبهشت 1392، 11 می 2013

?
پابرگ-نسخه‌بدل‌ها:
[1] بدلِ بيتِ دوّم:
بنمودم و، خفته بود؛ گفت: آی‌ی‌ی! ببين!
شاهد به قرمساقیِ خود می‌آری!!
::::
ترانه‌یِ اصل:
دوش‌ام که ز بخت بود يک‌دم ياری
يار آمد و گفت: «حال چون می‌داری؟»
من، زلفِ مشوّش‌اش به‌کف، می‌گفتم:
«فرياد مرا ازين پريشان‌کاری!»
[سيّد مرتضی؛ نزهة‌المجالس، ترانه‌یِ 1456، ص291]


نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (115)؛ «عفوِ عمومی!!»

(CXV)
«عفوِ عمومی!!»
در سجنِ غم، چو از کُسِ تو ياد می‌کنيم [1]
با جلق، خاطرِ چُلِ خود شاد می‌کنيم
وين قطره‌قطره آبِ فروريخته به خاک
يک‌عالم آدم‌اند که آزاد می‌کنيم!!

دوشنبه، 20 شهريورِ 1391، 10 سپتامبرِ 2012

?
پابرگ-نسخه‌بدل‌ها:
[1] وجهِ نخست:
شب از کُسِ هلویِ تو چون ياد می‌کنيم
وجهِ متن: اوّلِ مهرماهِ 1392

Freitag, September 27, 2013

هَشتوک

هَشتوک
(غزل‌واره‌ای به‌هزل، در مايه‌ی نوين آنتی‌فمنيزم)
بر سرِ مرد، ز زن، گرچه بلا می‌آيد
گله شايسته نباشد، که به‌جا می‌آيد
پیِ يک نرمهْ کُس از هيئتِ آدم به‌دريم
از چُل است اين‌که بلا بر سرِ ما می‌آيد
نازِ اين‌يک بکش و، فحش بخور زآن دگری
تا کدامين به‌بر از بهرِ صفا می‌آيد
...
کُس، دوْ دَه‌ساله، مَثَل، ليسکِ عشرت باشد
بعد ازآن، هار شده، سخت به‌گا می‌آيد
دم که در چرخِ زمان، مرد ز کير افتاده‌ست
می‌شود يائسه و، هرزه‌دَرا می‌آيد
بت چو در وی بُوَد، ايمانْ‌ش بُوَد نيکْ درست!
چون خدا را بکَشی، جور و جفا می‌آيد!!
گر حکيمی و خردمند، مکن شک به سخن
کاين سخن، از سرِ ما، نز تهِ ما می‌آيد
ما که تردستِ جهان‌ايم، غمِ کُس نخوريم
گورِ جدّش، که نمی‌آيد، يا می‌آيد!!

فی يوم‌الخميس من الشّاعرالخبيث
سر سنت ميتيلاتوس قدّيس
(26 فروردين؛ 15 آوريل 2011)

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (114)؛ «اهلِ خرد»

(CXIV)
«اهلِ خرد»
چند از پیِ کون و کُس، جگرخون باشی
خرزه به‌کف و خراب و داغون باشی
زی جلق گرای، تا چو ما اهلِ خرد
يک‌عمر ز دستِ خويش ممنون باشی!

يکشنبه، 7 اسفند 1390، 26 فوريه 2011


نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (113)؛ «فيل!»

(CXIII)
«فيل!»
گفتم، چو بخفت خرزه از بيکاری
برخيز، که امشب بُوَدَت شب‌کاری!
گفتا: چه زنی طعنه، که ديری‌ست که ما
در خواب، همان‌ايم، که در بيداری!!

يکشنبه، 7 اسفند 1390، 26 فوريه 2011


نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (112)؛ «قهر»

(CXII)
«قهر»
ديشب، چو نمود کُس به ما بی‌محلی
نازش بکشيديم؛ نه بسيار ولی
چون پشت به ما کرد، که يعنی: قهرم
بی‌تف، به درِ دُبُل نهاديم و: علی‌ی‌ی!! [1]

چهارشنبه، 5 بهمن‌ماه 1390، 25 ژانويه 2011
?
پابرگ-نسخه‌بدل‌ها:
[1] بدل يا صورتِ نخستينه‌یِ بيتِ دوّم:
زآن‌پس که شعارِ «مرگ بر کُس» داديم
بالشتِ پَری، بغل گرفتيم و: علی‌ی‌ی!!


نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (111)؛ «نقد!»

(CXI)
«نقد!»
قرآن و حديث و سيره و شرعِ مبين
کم ريز به کونِ گوش‌ام، ای مفتیِ دين
کايدر، دُبُلِ زوجه‌یِ شرعی‌ت، مرا
بهتر ز هزار و يک کُسِ حورالعين!!

چهارشنبه، 28 دی‌ماه 1390، 18 ژانويه 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (110)؛ «بِاَیِّ ذَنبٍ...»

(CX)
«بِاَیِّ ذَنبٍ...»
مُفتی! ز چه هرگَه که زن‌ات را گايی
دشنام دهی مرا و، در خشم آيی؟
والشّيطان، گشاد بُد پيش و پس‌اش [1]
زان‌پيش که من بگايم‌اش؛ هرجايی!! [2]

چهارشنبه، 28 دی‌ماه 1390، 18 ژانويه 2011
?
پابرگ-نسخه‌بدل‌ها:
[1] بدلِ مصرع 3:
شيطان داند، گشاد بُد پيش و پس‌اش
يا: ... گشاد بُد از پس و پيش
[2] بدلِ مصرعِ چهارم:
پيش از من و اين کيرِ خر؛ آن هرجايی!

Montag, September 23, 2013

اگر...

(ميخانه اگر ساقیِ صاحب‌نظری داشت....)
در کارِ جهان، حرفِ «اگر» گر ثمری داشت
خود عمّه‌یِ آدم چو عموی‌اش ذکری داشت!

ای کير به کُسِّ ننه‌یِ حضرتِ حوّا
و-ای‌کاش به‌جایِ کُسِ خود، کونِ خری داشت!

امروز، گرفتار نبوديم و، ... نـ...بـ...و...د...يـ...م!
آدم اگر عنّين بُد و، ضعفِ کمری داشت!!

?
حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
فی‌التّاريخِ نمی‌دانيم کیِ 1391، و اوّلِ مهرماهِ 1392 هجریِ خَرشيدی
https://www.facebook.com/naqhayez

Dienstag, September 17, 2013

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (109)؛ «برگرد...!»

(CIX)
«برگرد...!»
ايدون که به کيرِ شخ نياز است تو را
هان! دخترکا! چه وقتِ ناز است تو را
ای پرده زده بر قُبُل از وَهْمِ عفاف
برگرد؛ رهِ دُبُل که باز است تو را!!

يک‌شنبه، 25 دی‌ماه 1390، 15 ژانويه 2011


نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (108)؛ «بی»

(CVIII)
«بی»
ايزد اگر اين سه‌کاف را کم می‌داشت
وآنگاه، به‌ياوه، تخمِ آدم می‌کاشت
بی‌چُل، کُس و کون، فرشته می‌کرد شياف
چُل، بی کُس و کون، کونِ دو عالم می‌ذاشت!!

پنج‌شنبه، 22 دی‌ماه 1390، 12 ژانويه 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (107)؛ «حيرت»

(CVII)
«حيرت»
ای جان! که ز هرکه ديده چشمام، بهی
در بندِ توام؛ بی که به ره دام نهی
با اين‌همه خوبی که تو را هست، چرا
يک کُس، به هزار فحش و دشنام دهی!؟ [1]

سه‌شنبه، 20 دی‌ماه 1390، 10 ژانويه 2011

?
پابرگ-نسخه‌بدل‌ها:
[1] بدلينِ مصرعِ چهارم (ارديبهشتِ 92):
يک کون، به هزار فحش و دشنام دهی!؟
يک بوسه، به صدهزار دشنام دهی!؟

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (106)؛ «از ما گفتن بود...!»

(CVI)
«از ما گفتن بود...!»
آخوند اماما! سخن از خون گويی
ما را، همه کشتنی و ملعون گويی
تا پاره شود زَفرِ تو، چون کُسِّ زن‌ات
خود دانی، اگر ازين‌هم افزون گويي!!

يک‌شنبه، 18 دی‌ماه 1390، 8 ژانويه 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (105)؛ «خلابِ حق»

(CV)
«خلابِ حق»
تا حق چو خلا بر اين وطن افتاده‌ست
ايران به مغاکِ صد لجن افتاده‌ست
اديان بشری‌ست، نيک يا بد؛ ليکن
اسلام، ز کونِ اهرمن افتاده‌ست!

جمعه، 16 دی‌ماه 1390، 6 ژانويه 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (104)؛ «جزا»

(CIV)
«جزا»
اسلام چو خواستم شناسم به‌کمال
خواندم ز تواريخ و سِيَر، چندين‌سال
وآنگه، به جزایِ کفر، الباقیِ عمر
با اهرمنِ مرگ شده‌ست‌ام به‌جوال!

جمعه، 16 دی‌ماه 1390، 6 ژانويه 2011

Sonntag, September 15, 2013

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (103)؛ «فخر»

(CIII)
«فخر»
تا بر دلِ هر کسی‌ست مهری غالب
چون شيعه که نازد به علی بی‌طالب
من، فخر کنم به حضرتِ خرزه‌یِ خويش
اين کافرِ کور و، هرزه‌یِ بدقالب!

جمعه، 16 دی‌ماه 1390، 6 ژانويه 2011


نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (102)؛ «تخمِ بسمل»

(CII)
«تخمِ بسمل»

اين دين چو خلايی‌ست، نگون افتاده
زآوارِ گُه‌اش، وطن زبون افتاده
آدم، همه زايد از کُسِ مادرِ خويش
جز نطفه‌یِ بسمل که ز کون افتاده!

پنج‌شنبه، 15 دی‌ماه 1390، 5 ژانويه 2011

Freitag, Mai 10, 2013

شنيدم که سعدی...

شنيدم که سعدی به گرمابه‌اندر
يکی خوشْ‌پسر ديد، رعنا و دلبر
هلويی چکيده، خوش‌اندام و لُمبه
سُرين، يک‌به‌يک صدْ دماوند دمبه!

نظر، منطبق چون که می‌شد به منظر
به جنبش در از شيخ، صد خرزه‌یِ خر!

درآن تيره‌مِه‌گون، چو ابليسِ شهوت
برانگيخت‌اش باره، زی کانِ نعمت
بلغزاند خود را، به‌نرمی، به‌سوی‌اش
به‌آهستگی، برد دستی به موی‌اش

چو رخ کرد زين‌سو و، ديدش به‌آيين
ز يک چشم، محروم بُد، آن نگارين

فروبست، فی‌الفور، يک چشمِ خود، شيخ
تو گفتی که از مام، يک‌چشم بُد شيخ!

در اين بين، گرمابه کم‌کم تهی شد
همانا که فصلِ خوشِ برنهی شد!!

به گوشِ پسر خواند زين‌گونه افسون
که: لطفی نمايی بدين پيرِ محزون؟
جهان‌بين، يک از مام، ناکار دارم
به‌دل، زين‌سبب، رنجِ بسيار دارم
شنيده‌ست‌ام از کاردانانِ بخرد
به‌نقل از طبيبانِ يونان، مؤکّد
که گر کس جماعی کند، ايدر-م، گرم
بگيرم به کون، کيرش از رویِ آزرم
شود چشمِ معيوبِ من، پاک روشن [1]
کنون، می‌کنی لطف، ای‌جان، تو با من!؟

پسر، نرم‌نرم، اندر او ديد و، باری
رگِ لطف، جنبيدش از خارخاری
دو چشم‌اش به اندامِ سعدی به‌دُوْدُوْ [2]
تکان داد سر. يعنی: آری! دمر شو!

فروخفت شيخ و، پسر در وی انداخت
نهالی، بدان بيشه‌یِ ژرف بنشاخت
به‌دل بر، نبُد شيخ را دادنِ کون
ولی از سپوزِ پسر، گشت مفتون
به‌رغبت، همی قمبل آورد بالا
که يعنی: بزن! تازه گردان صِبا را!!

ز ايلاج و اخراجِ چونان نگاری
طرب، گشته در رگ‌رگِ شيخ، جاری
کمر از پسر، کون ز سعدی، به‌جنبش
دوصد عرش ازين‌حال، درحالِ رُمبش!!

به‌ناگاه، ظن برد کآن ورپريده
سری می‌خماند، به احوالِ ديده!
چو نيک از سرِ شک، سفر زی يقين کرد
به‌پا جست و، بر کيرِ وی آفرين کرد
گشود آن دو پلکِ ز حيلت به‌هم‌بر
که: اينک! بنازم به کيرِ تو دلبر!
چو برداشتی عيب از چشمِ پيرم
سزا باشد ار پيشِ کيرت بميرم!!

پسر، خرزه‌یِ شخ به‌کف، مات مانده
دل اندر کفِ حيف و هيهات مانده
چو ديد آن جهان‌بينِ او، هردو روشن
دو نرگس، مقارن، به اکنافِ گلشن
به شيخ اندرآويخت، خواهان، به‌زاری
که: ای پير! بر خواهش‌ام «نه» نياری
ببين! من هم ايدون، ز يک چشم، کورم
دل‌ام پر تمنّاست؛ گرچه صبورم
برآمد چو کامِ تو، زين کارسازی
تو هم، بايد ای پير، کارم بسازی
چه پنهان کنم؟ لذّتی از تو بردم
که (باور کنی يا نه) صدبار مردم!
بدين کيف، دانم تو ناآشنايی
که چلّه‌نشين زاهدی می‌نمايی
ببين و بنه، کونِ بگزيده‌یِ من
طرب از تو؛ بينايی از ديده‌یِ من!

همی‌گفت و، بر فرشِ گرمابه خسپيد
که: ای‌جان، بيا... زود...! بايست جنبيد!

به‌دل، پوزخندی بزد شيخِ ملعون
که: شيطانْ‌خدايا! هلويی تو!! ممنون! [3]

برآمد به پشتِ پسر، شاد و خرّم
به‌کف‌بر، هيونی؛ سرشِ گرزِ رستم!
به صد شوق، ليسيد سولاخِ کون را
به مرزِ خريّت، رسانده جنون را
برآن پنبه‌یِ نرم، بنهاد باهو
همی‌گفت: يا حق! همی‌گفت: يا هو!
گرفت از سرِ شانه، خوشگل‌پسر را
فرو کرد، يک‌ضرب، ثلثِ ذکر را

پسر، آتش افتاده در پنبه‌زارش
به گردون همی برشد آوایِ زارش:
خوش‌ام بُد، که بينم جهان با دو ديده
وليکن، نيرزد به کونِ دريده! [4]
تو افکندی ای پير، در اشتباه‌ام
هلا! بس کن! آن چشمِ ديگر نخواهم!
شنيدی؟ فرود آی ای گمره‌آيين
که مُردم ز دردش؛ نخواهم جهان‌بين!

شنيده، همی‌کرد نشنيده، سعدی
به گازِ گران، تاخت زی فازِ بعدی!
بر او حلقه کرده دو بازو، چو بوآ
دوثلثِ دگر را، فرو کرد، يک‌جا!

بپيچيد کودک به‌خود؛ ناتوان شد
وز او نعره‌ای سخت بر آسمان شد:

بکش از من ای قحبه‌مادر، که ايدون
همان چشمِ سالم، هم افتاد بيرون!


حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
دوشنبه تا جمعه، 16 تا 20 ارديبهشتِ 1392، 6 تا 10 می 2013

$
پی‌دی‌اف
http://naqhayez.files.wordpress.com/2013/09/shenidam_ke_sadi.pdf
نسخه‌یِ پيشين
http://naqhayez.files.wordpress.com/2013/05/shenidam_ke_sadi.pdf

?
پابرگ-نسخه‌بدل‌ها:
[1] وجهِ نخست:
شود چشمِ معيوبِ من، باز و روشن
[2] وجهِ نخست:
به اندامِ سعدی، دو چشم‌اش به‌دُوْدُوْ
[3] وجهِ نخست:
خدا... ای خدا... ای خداوند...! ممنون!!
[4] وجهِ نخست:
نمی‌ارزد امّا، به کونِ دريده!

$


%


Montag, April 15, 2013

اندر ستايشِ کونِ کودکیِ خود فرمايد...

اندر ستايشِ کونِ کودکیِ خود فرمايد...

افسوس، کودکی‌م، که کون تنگِ تنگ بود
گرد و سفيد، لُمبه و مست و ملنگ بود
با کيرِ لوطيانِ محلّه به‌جنگ بود
يکّه، حريفِ يک‌دوسه گردان و هنگ بود
بس کيرِ شخ به بحرِ عميق‌اش نهنگ بود
پيوسته جسرِ دجله و جيحون و گنگ بود
در سجده، سخت صابر و اهلِ درنگ بود
خاصه که در حفاظتِ يک تخته‌سنگ بود!
از عشقِ زخمه، گرچه خميده چو چنگ بود
نی می‌نهاد بر لب و، زيرش دو زنگ بود
دائم سرش جدال و هياهو و جنگ بود
وآماجِ رشکِ صد کُسِ بورِ فرنگ بود
بزم‌اش، محيطِ خرزه ز هر نوع و رنگ بود
معبودِ هرچه کور و کلِ کلّه‌سنگ بود
از جهلِ خلق، طعنه‌یِ صد تيرِ انگ بود
ليکن، به گوشِ وی، همه چرت و جفنگ بود
من هم چو وی فراغت‌ام از نام و ننگ بود
پول‌ام به جيب، غرقِ جرنگاجرنگ بود!
...
وين يادکردِ تلخ، که ما را شرنگ بود
بهرِ نشاط و خنده‌یِ دل‌هایِ تنگ بود!!

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
30 فروردينِ 1391 و 26 فروردين 1392

Sonntag, Januar 27, 2013

از دل و جان، خم کرده!

Diese Zusammenfassung ist nicht verfügbar. Klicke hier, um den Post aufzurufen.

نمال به گردن‌ام!

کُسِ‌تو نمال به گردن‌ام
کيرمو ببين چطو شده
يه‌هو می‌بينی نصفِ‌شبی
صاف توُ کونِ‌ت ولو شده... ها!!!

https://www.facebook.com/naqhayez/posts/421452001269056
در اشتراکِ عکسی از صفحه‌یِ «قشنگترين جمله به کسی که دوستش دارين‏»
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=478190398906857&set=a.132330290159538.21445.132194913506409&type=1&theater

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم (جلّ جلاله)
يک‌شنبه، هشتمِ بهمنگِ 1391