Donnerstag, Dezember 29, 2011

شوخی شوخی، با مقدّساتِ خودمان هم شوخی!؟

شوخی شوخی، با مقدّساتِ خودمان هم شوخی!؟
(در نقيضه‌واره‌یِ «ويس و رامين»)
پيشانه:
نمی‌دانيم چرا هی خارشکِ‌مان می‌شود که با مقدّساتِ خودمان نيز هميدون، پارگکی شوخی فرماييم... (انگار ندايی از اندرون مقعدِ شريف‌مان، دم‌به‌دم بانگ برمی‌دارد، که: به‌کيرمان باد ايدون جميعِ مقدّسات!) آن وقت، اين بلاهتْ‌شعار جماعتِ مسلمين، گُمان چنان می‌برند که به مقدّساتِ تخمیِ ايشان، ترحّمی می‌توانيم فرمود و، نمی‌فرماييم...!
«ويس ورامين» در زمره‌یِ معدود مقدّساتِ حضرتِ شريفِ ماست؛ امّا چه می‌شود کرد؟
سرور و بزرگ نازنين خداوندگارمان جنابِ فخرالدّين اسعد بر ما ببخشاياد!
ايدون باد!!

(I)
چو رامين ويس را يک‌بار گاييد
دوصد چندان به مهرِ وی گراييد
به تختِ زهره‌یِ کُس، خورد سوگند:
نبُرّم؛ گر بُرَندم بند از بند!

اگر موبد جدامان کرد خواهد
به تخم‌ام بود خواهد جانِ موبد
برادر، کاو نهان سازد ز من، کُس
نيرزد جانِ او پيش‌ام به يک چُس!
بتازم، بر سرش لشکر بيارم
ز بهرِ کونْ‌ش، کيرِ خر بيارم
جهان تيره کنم بر وی، سراسر
که نگريزد، مگر زی کسِّ مادر!
دوانم آن‌چُنان در مقعدش، موش
که گويد: کردم اين کُس را فراموش!
اگر خواهد بميرد يا بمويد
رود، خود را، کُسی ديگر بجويد!

(II)
از پس به سراغِ ويسه رفتنِ رامين

چو رامين ويس را از پيش آگند
بچرخاند و، نمود از پس به وی بند
نخستين، ليس زد کونِ سفيدش
زبان زد بر درِ صبحِ اميدش
به مُدمُد، کون چو با وی ناز می‌کرد
ز شادی، خرزه‌اش پرواز می‌کرد
دو بالش مر ورا زيرِ شکم داد
چو کون قمبل شد و، آماده استاد
چُنان بسپوخت حمدانِ سترگ‌اش
که گويی بُد کُسِ مادربزرگ‌اش!
چُنان انداخت اندر کونِ ويسه
که گفتی واژنِ خانم‌رئيسه!!

نبود آن نوچه را طاقت بدين‌حد
که کيرِ خر خورَد؛ آن‌هم ز مقعد
برآمد آتش از ژرفایِ کون‌اش
سروش آمد به واويلایِ کون‌اش!

به زيرِ کير، ويسه نوحه می‌خواند
که از کون‌ام، نه ديوار و نه در ماند
مزن ای عاشقِ خرکير، هی زِر
که ريدی در بنایِ اسفنکتر!!

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم
سه‌شنبه و چهارشنبه، 29 و 30 آذر 90، 20 و 21 دسامبر 2011

PDF


ويرايشِ نو - 91

Dienstag, Dezember 20, 2011

مثنویِ هزل: و لهُ اَيضاً؛ از کورِ بی‌پير گلايه فرمايد:

مثنویِ هزل
و لهُ اَيضاً؛ از کورِ بی‌پير گلايه فرمايد:

کافری، داده در رهِ دين، سر
کورِ يک‌چشمِ بی‌پدرمادر
گَه، بُنِ کوه، غار می‌سُنبد
گه، در اشکفتْ‌برکه می‌جنبد

گرچه من مر ورا خداوندم
منترِ اوست، بند در بندم
تا به صد جاکشی نيفکَنَدَم
کورِ نکبت، رها نمی‌کنَدَم
گه به کُس نارسيده، کرده قيام
گه پیِ کون، برون شده ز نيام
وز کُس و کون چو برکَنَد شلوار
ليسَ فی‌الدّار غيرهُ ديّار!
دست‌اش ار خود به اين‌دو می‌نرسد
با کفِ دستِ بنده می‌لاسد
بس که ما را سُپوزبان انگاشت
زندگانی برای‌مان نگذاشت
تا نکرده‌ست‌مان درونِ لحد
کاش عنّين شود، فرو خسپد!
حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيس کبيرِ بزرگِ اعظم
شنبه؛ 26 آذرماه 90؛ 17 دسامبر 2011
PDF

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (71)؛ «حکمت و عرفان!»

(LXXI)
«حکمت و عرفان!»
يک کُس به دوصد حکمتِ يونان ارزد
يک کونِ سفيد، کلِّ عرفان ارزد
با اين‌همه، يک جلقِ خفن، از سرِ فسق
والشّيطان، صد اين و صد آن ارزد!!

20 آذر 1390، 11 دسامبر 2011؛
و يک‌شنبه، 27 آذر، 18 دسامبر


:::::
يادآوری:
در پست‌هایِ قبل از شماره‌یِ LXXII، ترانه‌ها، بدونِ عنوان بوده.
عنوانِ اين ترانه، در اوّلِ آذرِ 1392، افزوده شد...

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (70)؛ «کالحقُ مُر!»

(LXX)
«کالحقُ مُر!»
کُس گر که خوری، نوچه‌کُسی تنگ بخور
نه پيره‌کُسی، هر لبه‌اش لَفچِ شتر!
خوش‌بوست کُسِ نوچه و، بدبو کُسِ پير
خانم! به‌عبث طيره مشو؛ الحقُ مُر!!

سه‌شنبه، 22 آذر، 13 دسامبر 2011

?
بدل (مصرع 4):
خانم! به‌عبث طيره مشو؛ کالحقُ مُر!!


:::::
يادآوری:
در پست‌هایِ قبل از شماره‌یِ LXXII، ترانه‌ها، بدونِ عنوان بوده.
عنوانِ اين ترانه، در اوّلِ آذرِ 1392، افزوده شد...

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (69)؛ «گورِ پدرِ رضايتِ کُس کرده!»

(LXIX)
«گورِ پدرِ رضايتِ کُس کرده!»
يابی ز قضا اگر کُسِ نوچه‌یِ بور
از دست مده، ماهیِ افتاده به تور
صد ناله اگر کند، يکی گوش مکن
می‌گا، به‌رضايت ار دهد؛ ورنه به‌زور!!

سه‌شنبه، 22 آذر، 13 دسامبر 2011


:::::
يادآوری:
در پست‌هایِ قبل از شماره‌یِ LXXII، ترانه‌ها، بدونِ عنوان بوده.
عنوانِ اين ترانه، در اوّلِ آذرِ 1392، افزوده شد...

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (68)؛ «ترجيحِ بلامرجّح»

(LXVIII)
«ترجيحِ بلامرجّح»
يک کون ز هزار مُلکتِ جم خوش‌تر
گایِ دُبُر از صد کُسِ مريم خوش‌تر
يک گوز ز کونِ پاره، هنگامِ سحر
از هرچه کُسی که کرده رستم، خوش‌تر!!

سه‌شنبه، 22 آذر، 13 دسامبر 2011

?
بدل (مصرع 1):
نظّاره‌ی کون ز مُلکتِ جم خوش‌تر
ابدال (مصرع 4):
از حور و بلورِ هردو عالم خوش‌تر!
زادعيّه‌یِ بوسعيد و ادهم، خوش‌تر!


:::::
يادآوری:
در پست‌هایِ قبل از شماره‌یِ LXXII، ترانه‌ها، بدونِ عنوان بوده.
عنوانِ اين ترانه، در اوّلِ آذرِ 1392، افزوده شد...

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (67)؛ «برصيصا»

(LXVII)
«برصيصا»
ديشب ذکرم به‌سانِ برصيصا بود
قائم به نمازِ حضرتِ اعلیٰ بود
تا کون و کُس‌اش به عرضِ دروازه کند
بی‌پير، تمامِ طولِ شب برپا بود!! [1]

سه‌شنبه، 22 آذر، 13 دسامبر 2011

?
پابرگ-نسخه‌بدل‌ها:
[1] صورتِ اوّليّه:
تا کون و کُس‌ات به عرضِ دروازه کند
شخ بود و، تمامِ طولِ شب برپا بود!!
(وجهِ متن: 21 تيرماهِ 1391)



اِعمالِ ويرايشِ مربوط به تيرماهِ 91: 19 مهرماهِ 1392


:::::
يادآوری:
در پست‌هایِ قبل از شماره‌یِ LXXII، ترانه‌ها، بدونِ عنوان بوده.
عنوانِ اين ترانه، در اوّلِ آذرِ 1392، افزوده شد...

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (66)

(LXVI)
زن گرچه بُوَد کيرخورش نيکْ مَلَس
اوّل‌بارش مکن به‌ناگاه ز پس
چون آمد آب‌اش، که باسن‌اش شد شل و ول
آن‌گاه بچرخان، که علی يارِ تو بس!!
سه‌شنبه، 22 آذر، 13 دسامبر 2011

?
ابدال (مصرع 3):
بگذار که چشمِ وی کلاپيسه شود
چون روی تو، چشمِ وی کلاپيسه شود

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (65)

(LXV)
دختر چو بری به خانه، ناگاه مکن
جز گام‌به‌گام و نرم و کوتاه مکن
تا در نرود ز ترس، اين‌بار، يَرَه
دست از دُبُرش بدار و، بی‌راه مکن!!
سه‌شنبه، 22 آذر، 13 دسامبر 2011

?
ابدال (مصرع 3):
تا از تو هراسان نشود، در برود
تا از تو هراسان نشود، قال کند

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (64)

(LXIV)
چون دست دهد کُس، میِ ناب اَوْلیٰ‌تر
بردن مست‌اش به رختِ‌خواب اولی‌تر
گر دختر باشد، ولو سيه‌مست شده
لاپايیِ نرم و بی‌شتاب اولی‌تر!!
سه‌شنبه، 22 آذر، 13 دسامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (63)

(LXIII)
و لَهُ اَيضاً؛ در تأسّف از "سرعتِ نزولِ آيه‌ی خود"، فرمايد:

زآن‌پس که به گادن‌اش شتاب‌ام آمد
پستانْ‌ش مکيدم شب و، خواب‌ام آمد
چون پنجه به دورِ خرزه‌ام حلقه نمود
دستی به کُس‌اش بردم و، آب‌ام آمد!
سه‌شنبه، 22 آذر، 13 دسامبر 2011

?
ابدال (مصرع 4):
دستی به کُس‌اش کشيدم... آب‌ام آمد!
دستی به کُس‌اش رساندم، آب‌ام آمد!

Dienstag, Dezember 13, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (62)

(LXII)
تا زهره و مه در آسمان گشت پديد
از اين کچلِ شوم، کسی خير نديد
يک‌ره نکند نظر به خود، کورِ سياه
دائم کُسِ بور خواهد و، کونِ سپيد!!

21 آذرماه 1390، 12 دسامبر 2011

Montag, Oktober 10, 2011

نقيضه، برای دو غزل حافظ

نقيضه، برای دو غزل حافظ
(قزوينی؛ 139-138)

کيرم که جز به کویِ کُس و کون سفر نکرد
دوش از فراق، خواب به چشم‌اش گذر نکرد
گاهی به يادِ کُس، میِ اندوه می‌گسارد
کامشب چه شد که ياد ازين دربه‌در نکرد؟
گه، باز، يادِ کون، به دل‌اش خنج می‌کشيد
کزچه، گذر به ما، چو نسيمِ سحر نکرد؟
فی‌الجمله، پيشِ چشمِ وی، از عشرتِ قديم
جز يادهای گای پياپی گذر نکرد
زآن‌شب که سر به عرش همی‌سود، و تا سحر
زان‌سان هنر نمود که صد کير خر نکرد!
اذن دخول خوانده-نخوانده، به ضرب و زور
جا کرد و، هيچ رحم به گلبرگِ تر نکرد!

ناليد کون به خايه، که اين کورِ بدسرشت
تا دسته رفت در کُس و، ما را خبر نکرد!
از شرم، کير، بر درِ کون، اشکِ عذر ريخت
کون اخم داشت؛ در دلِ تنگ‌اش اثر نکرد!!
نازم شجاعتِ بتِ دلبر، که زخمِ کير
صدبار خورد و، جز کُس و کون را سپر نکرد!


سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيس
17 مهرماه، 9 اکتبر 2011

$
PDF

Donnerstag, September 29, 2011

تکيه آن بِه که برين بحرِ معلّق نکنيم...

تکيه آن بِه که برين بحرِ معلّق نکنيم...
(نقيضه، برایِ غزلِ حافظ)

ما هوس جز به میِ نابِ مروّق نکنيم
خرزه را جز به رهِ جلق، مشوَّق نکنيم
زآن غناپرورِ جلق‌ايم که نازِ کُس و کون
گر کسی گفت بکش، گوش به احمق نکنيم!
خود کمر بر درِ کون، خم شود از خيزِ ذکر
ما کمر راست بداريم و، ذکر شق نکنيم
آبکندِ کُس اگر چند نمايد پاياب
"تکيه آن بِه که برين بحرِ معلّق نکنيم"!
تا به تردستیِ‌مان فخر بُوَد در همه عمر
کُس و کون، مصلحت آن است که مطلق نکنيم!!
ليک، گر خرزه شود منحرف از جاده‌یِ جلق
جز کُسِ بکرِ نو و کونِ مطبّق نکنيم!
ور شود حضرتِ حق دخترِ هژده‌ساله
استفاده ز چه رو ما ز چنين حق نکنيم!؟
سر پيغمبر چُل، بر پس و پيش‌اش چو نهيم
سفت چسبيده ورا، زود مطلّق نکنيم!
کرده تا بيخ به گاراژ، اُتُل، وز سرِ ناز
چرخ را، بر سرِ آن‌ايم که ملحق نکنيم!
مسلمين را که به‌حق بايد گاييد به‌عُنف
عيشِ‌مان تلخ شده کزچه به‌ناحق نکنيم!؟

سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيس
هفتم مهرماه، 29 سپتامبر 2011

Montag, September 26, 2011

هستم!

هستم!

خوانی اگرم کونیِ دوران، هستم!
ملحد، کافر، مريدِ شيطان، هستم!
در دايره‌یِ فسق، به پرگارِ فجور
هر کيرِ خری، به‌جز مسلمان، هستم!!

حضرت سر سنت ميتيلاتوس قدّيس کبير بزرگ اعظم
دوشنبه، 4 مهر، 26 سپتامبر 2011؛ 15:10

Freitag, September 16, 2011

دو ترانه‌ی هزل، در مايه‌ی ارتحال!

دو ترانه‌ی هزل، در مايه‌ی ارتحال!
(شماره‌های LX و LXI)

از جورِ کُس و کون، دلِ کيرم چو شکست
عمری پیِ جلق رفت؛ هرشب دوسه دست (1)
پنجاه نداشت بيش و، در اوجِ شباب
اندک اندک، به رحمتِ حق پيوست! (2)

کيرم چو ز عشقِ کون و کُس خورد شکست
عمری، پیِ جلق بود، هرشب دوسه دست
وينک چو شنيد کون و کُس گشته گشاد
بشکست دل‌اش؛ به رحمت حق پيوست!

عثمانیِ قديم، نوشهير؛ 25 شهريور، 16 سپتامبر 2011

?
(1) بدل:
خو کرد، به گایِ خشک و تر، با کفِ دست

(2) بدل برای بيت دوّم:
چون عمرِ شريفِ وی به پنجاه رسيد
ديشب، ناگه، به رحمتِ حق پيوست!

Montag, September 12, 2011

(LIX) و لهُ اَيضاً؛ در وقت‌شناسی گويد:

و لهُ اَيضاً؛ در وقت‌شناسی گويد:

کون گرچه به برگِ ياسمين می‌ماند
واللَّه نه هماره اين‌چُنين می‌ماند
هان! فرصت نوجوانی و فصلِ دهش
ضايع نکنی، که بر زمين می‌ماند!!

بامداد يک‌شنبه، 20 شهريور، 11 سپتامبرالمعظّم 2011

در ستايش ايشون (و اوشون)!

در ستايش ايشون (و اوشون)!

صد نظمِ قوی، به مدح، شرمنده‌ی کير
رستم، مچل و پيروِ درمانده‌ی کير!
خواهی که مقامِ کير، دانی به‌درست
ايزدبانویِ کُس، بُوَد بنده‌ی کير!!

باز، اين‌که خودش پادشهِ جان‌بخش است
در تندی و تيزی، پدرِ صد رخش است
زآن‌پس که شبی به قصرِ کُس مهمان شد
هرشب، خل و چل، به درگهِ کُس، پخش است!!

(شمارگان: 57-58)
دوشنبه، 21 شهريور، 12 سپتامبر 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (56)؛ «تا هست...»

(LVI)
«تا هست...»
تا هست، ورا از ستم آواره کنی
مفلوک و فقير و زار و بيچاره کنی
چون مُرد، به تلويزيون از بهرِ عزا
همچندِ کُسِ ننه‌ت، گلو پاره کنی!!


:::::
يادآوری:
در پست‌هایِ قبل از شماره‌یِ LXXII، ترانه‌ها، بدونِ عنوان بوده.
عنوانِ اين ترانه، در اوّلِ آذرِ 1392، افزوده شد...

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (55)؛ «تا هستم...»

(LV)
«تا هستم...»
تا هستم، قدرِ من ندانی، جاکش!
ميّت چو شوم، مرثيه خوانی، جاکش!
گويی که: يکی بزرگ هزّال بمرد
چون فرجِ ننه‌ت، گلو درانی، جاکش!!


:::::
يادآوری:
در پست‌هایِ قبل از شماره‌یِ LXXII، ترانه‌ها، بدونِ عنوان بوده.
عنوانِ اين ترانه، در اوّلِ آذرِ 1392، افزوده شد...

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (54)

(LIV)
باز اين کچلِ کور، شبيخون زد و، رفت
از خانه‌ی تنگِ جلق، بيرون زد و، رفت
بُد مست، ولی چراغ کُس قرمز ديد
با دنده‌عقب، به کوچه‌ی کون زد و، رفت!!

?
ابدال، برای مصرع دوّم:
از پنجه‌ی جلق، پاک بيرون زد و، رفت
از جلق نفور بود؛ بيرون زد و رفت

بدل مصرع سوّم (که بايد جای اصل گذاشت!):
ناگاه، ولی، چراغِ کُس قرمز شد

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (53)

(LIII)
کيرم مست است؛ های و هو خواهد کرد
قصدِ کُسِ تنگِ آن هلو خواهد کرد
ور خود به چراغ قرمزِ کُس برسد
با دنده‌عقب، به کون فرو خواهد کرد

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (52)

(LII)
در مجمعِ فسق، جز هلو را نکنند
کونِ چَغَلِ سيه ز مو را نکنند
نرم است که سيمِ ناب ريزند درو
چون سفت شود، زر دهد، او را نکنند!!

?
در اصل، و چُنان‌که در فارسیِ طبس هم داريم، «چَغَر» بايد گفت؛ امّا مشهدی‌ها با «ل» تلفّظ می‌کنند، و ما نيز به رعايت مشهدنشينیِ چندين‌ساله، اين‌طور فرموده‌ايم...
ايدون باد!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (51)

(LI)
فرداشب، قصدِ آن هلو خواهم کرد
بگرفته لب و، زود شُرُو خواهم کرد
تا آن‌که درست "Oh My God" کند
ناغافل، تا خايه فرو خواهم کرد!!

***
اَبدال، برای مصرع چهارم:
يک‌مرتبه، تا خايه فرو خواهم کرد
زانو زده، تا خايه فرو خواهم کرد

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (50)

(L)
شب، قصدِ کُسی همچو هلو خواهم کرد
چت خواهم کرد و، گفت‌و‌گو خواهم کرد
بکر است و، نخورده کير، ديوانه نی‌ام
آهسته و نم‌نمک فرو خواهم کرد!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (49)

(XLIX)
خوش عمری کآن به کام و مستی گذرد
در نشئه و کون و کُس پرستی گذرد
تور ار نتوانی به چُنين بحر فگند
عمرت، همه در جلق دودستی گذرد!

Freitag, September 09, 2011

در پيری آن جناب گويد...

در پيری آن جناب گويد...
(نقيضه برای غزلِ حافظ)

کير از غمِ کُس و کون، يک‌دم امان ندارد
کوری‌ست کآرزوهاش، شرح و بيان ندارد
از چاه و چشمه‌سارش، حاشا که برکَنَد دل
کاين شوخِ سربريده، راهی جز آن ندارد!

می‌گفتم اين و، دلبر، نازان، به‌غمزه می‌گفت
تا نيک تشنه نَبْوَد، لطفی چُنان ندارد!

دردا! ز پا در افتاد، از چشم‌زخم گردون
زخمی که هيچ ساحر، تعويذ آن ندارد
يوم‌الشّباب طی شد، کيرم به‌کل ز کف رفت
کيری که هيبت او، شير ژيان ندارد
زندانی کهولت، گشت و، پی‌اش گرفتم
گفتند: حکم قطعی‌ست؛ وجه‌الضّمان ندارد!
از هر کرانه برخاست، بانگ عزا و شيون
کز چه دگر جناب‌اش، ميلی به‌مان ندارد؟!
خود هردو کاف دلبر، مرتد شدند و کافر
کاينک، خدای‌مان سر، زی آسمان ندارد!
اين، چاک زد گريبان؛ وآن، زد به کوه، زاندوه
خود حضرت‌اش خبر نيز، زآن هردوان ندارد!

کُس، شهرِ دل‌گرفته؛ کون، روستای غربت
اين، کدخداش مرده؛ وآن پهلوان ندارد!

...
کيرِ خميده‌قامت، خيزد اگر به‌زحمت
زرتی دوباره خسپد؛ طفلک توان ندارد!
با اين چُلِ خميده، وطیِ دُبُر محال است
وامرِ محال، ابله! هی امتحان ندارد!!
شد پير، بس‌که با جلق، بيهوده‌اش چزانديم
اينک که کون و کُس هست، نایِ کُنان ندارد!!
چون بر درش نهادم، کيرِ وياگرايی
گفتا: "چُنان" شده، ليک؛ زورِ چُنان ندارد!!
آری! جوان شود کير، سحرِ وياگرا را
ليکن، کمر چو نَبْوَد، کُس امتنان ندارد!
آيد شبی که بينم، زآوُرد و بُردِ چون خر
کُس فوت کرده از درد، کون نيز جان ندارد!؟
...
زين ياوه تا کی و چند، ای مستمند مسکين
ديگر توقّعی کس، زين ناتوان ندارد!
از کردن ار فتادی؛ دادن نرفته جايی
فرموده‌ی عبيد است؛ شکّ و گُمان ندارد!
شش بار اگر که دادی، باز اُبنه‌ات نخوابيد
رو تا مقامِ ششصد؛ دادن زيان ندارد!!

گفتم که نشر چون شد، تاريخ فوت کيرم
گفتا که فيس‌بوک است؛ چيزی نهان ندارد
کُس قهر کرد و کيرم، قبل از رحيل، فرمود:
آن‌کس که اين ندارد، حقّی به آن ندارد!
اسرار کُس مگوييد در پيشگاه حضرت
کوری سياه‌مست است؛ بند زبان ندارد!!

سر سنت ميتيلاتوس
عثمانی، نوشهير؛ شهريور، 2011

PDF

Sonntag, September 04, 2011

آره، کنتورش‌م اومده...!

آره، کنتورش‌م اومده...!
(به‌جای "درکامنت" م. سحر عزيز دلبند)
نخست، به اين نشانی برويد:
https://www.facebook.com/MimSahar/posts/214688865254264
و بعد، مجدّداً، بتمرگيد تشريف بياوريد همين‌جا؛ در خدمت‌تون هستيم. نترسين، ما جايی نمی‌ريم!
:
اوّلاًدِش از محضر دلبندان، عذرخواهی بکنيم از لحن کلام مبارک‌مون؛ ايضاً و ملتمساً با درخواست اجابت عاجل...
و ثانياًدِش:
خير ببينی ننه!
الهی که دستات برسه ننه، به همون دوتا ضريحی که شيطونه واسه‌م خبر آوُرده که خيلی می‌خوای!
کلّی ارشاد شديم...
وليکندش ننه، ما کی فرموده بوديم «روحانيّت غير قابل تحمّله»!؟ چرا چيز از خودت درمياری می‌ذاری تُو دهن ما، فدات؟!!

×××
و ايضاً، يک‌فقره سه‌بيتی قشراً مستعمل ولکن جنساً آکبند (مصداق صحيح سرمثل «جنس نو به تنبان کهنه»)، محض تشکّرات؛ تقديم به م. سحر عزيز نازنين دلبند:

ده تلم، حدّ و نُرم گای بُوَد
نه خروسی‌ش نيک و، نه شتری‌ش
چون جماع از اصول دين نبی‌ست
کفر باشد اگر سبک شمری‌ش
کنتوری، زير زغنبود ببند
که اگر بيش و کم زند، ببُری‌ش!!

سر سنت ميتيلاتوس قدّيس کبير بزرگ خيلی اعظم
بعضاً ملقّب به م. سهرابی
‏ پنجشنبه‏، 10 شهريور؛ اوّل سپتامبر‏ 2011


$

Donnerstag, September 01, 2011

ديالوگ لطيف اوس‌احمد و کَلْ‌اسمال

ديالوگ لطيف اوس‌احمد و کَلْ‌اسمال
(لطيفه‌ای روستايی، از خراسان باستان)

اوُس‌احمد چو از درو برگشت
ديد آخَيْش‌اوُفَيْش می‌آيد
پا به دالان نهاد و ديد... چه ديد؟
صحنه‌ای کآن به وصف در نايد
خفته بر دخترش، کَل‌اسماعيل
گايد او را؛ چنان‌که می‌بايد!
بانگ برداشت: شرم کن کز تو
عصمتِ دخترم بيالايد
خيز! ديّوث! مردکِ الدنگ!
کمرت پيش و پس چه پيمايد!؟
...
...
هرچه او می‌شد از شراره‌ی خشم
پایْ‌کوب استری، که سُم سايد!
بُد کَل‌اسمال، همچنان مشغول
منتظر، کآبِ دخترک آيد!

پس، برآورد سر؛ نگاهی کرد
همچو بخرد، که بُلْه را پايد!
يا رسيده به جاهلی، عاقل
مر ورا، کيل‌کيل پيمايد!
گفت: کلپتره چند می‌بافی!؟
دخترِ تو، خودش دل‌اش خايد!
ورنه، دارم دو زن، به‌سانِ هلو
هرسه‌مان را يکی دگر گايد!!

شهريور 1390، آگوست 2011

همسايه‌ی در بر در! (XLVIII)

همسايه‌ی در بر در!

کيرم چو نهاد دوش سر بر درِ کُس
خون ديد همی روان، ز جوی و جَرِ کُس
پنداشت که کشته شد کُس؛ از غم بنهاد
سر بر درِ همسايه‌ی درـ برـ درِ کُس!!


سه‌شنبه؛ 8 شهريور، 30 آگوست 2011

ای‌وای آلت‌ام...

ای‌وای آلت‌ام...
(محض خاطر نازنين دوست‌ام؛ ديده‌ور بزرگ: محسن فيض‌زاده)

نخست اين ويدئو را ببينيد و بشنويد، و شرح جناب فيض‌زاده را بخوانيد...
https://www.facebook.com/mohsen.feyzzadeh/posts/225456607502820

گفتی که آلت‌ام ببرم؛ جای حرف نيست
امّا نگفتی اين که چه‌سان گايمان کنم؟!
هم، ترس دارم از تو، که فردا، دوباره، باز
خواهی ز من، که مختصری زايمان کنم!

کُس را چه‌گونه می‌شود از بُن ز تن بُريد؟
مات‌ام، چگونه حيرت خود را بيان کنم!
آن را که می‌بُرند ز کُس، از چروک اوست
چوچوله را، مگو که خودِ کُس گُمان کنم!!
زان‌جا که کُس ز بُن نتواند بُريد کَس
البت، درين‌ميانه فقط من زيان کنم!
ببريده رُويه؛ ليک، من از بيخ کنده‌ام
واللَّه، سزد که شور و نفير و فغان کنم!!
مغبون شدم؛ معامله ابطال می‌شود
لعنت به من که بار دگر امتحان کنم!
يک‌ريزه از سرش چو بريدند، عيب کرد
خواهی که با تمام وجودش چُنان کنم؟!
...
کُس، بر خلاف کير، بُوَد آب‌زيرِکاه
رفتم که خرزه از دم تيغ‌اش نهان کنم!
اوّل ببُر تو کُس، که ببينم ز بيخ رفت
شايد که بعد، من چُل خود را عيان کنم!!
وآزرده گشت خواهد اگر محسن از فقير
گويم: به‌چشم! هرچه تو گويی، همان کنم!

سر سنت ميتيلاتوس قدّيس کبير بزرگ اعظم
سه‌شنبه؛ 8 شهريور، 30 آگوست 2011

?
چون ممکن است کسی باشد در خوانندگان اين صحيفه، که به فيس‌البوک دست‌رس نداشته باشد، شرح دوست عزيز، جناب فيض‌زاده را، اين‌جا نقل می‌دهم:
زنان را ياد بايد داد که آلت تناسلی‌شان را بريده و خوراک سگ کنند، همچنانکه مردان را نيز! و جز اين نيست که آيندگان ما، بی از جنسيت خواهند بود. موجوداتی که ايستاده‌اند در فراسویِ جنسيت، آنان که تاريخ ما را تاريخ «توحش و جنسيت» خواهند ناميد.

صدای «آنا»، اين زنِ مرد نما، که نه زن است و نه مرد، صدای موجودی‌ست غير تاکنونی. موجودی که طبيعت در موردش غيرمقتصدانه عمل کرده و او را پرداختی بی از جنسيت داده. گويا او سرنمونی‌ست از موجودی غير از انسان تاکنونی. موجودی بی‌نام. بی از جنسيت و بی از آلت تناسلی. موجودی که آلتش خوراکِ سگ شده.

$


Donnerstag, August 25, 2011

دريغا...!

کَلِ کورِ کفرم، کز اسلام، تنها
جماعِ شبِ جمعه را می‌شناسد
ازين غم، که جمعه به "پازار" گم شد
به خايه نهاده‌ست سر؛ می‌پلاسد!

سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيس
نوشهير؛ عثمانی قديم
دوّم شهريور؛ 24 اوت 2011

?
پازار (ترکی) = يک‌شنبه

Mittwoch, August 24, 2011

دوبيتی، از ابوعاصم

دوبيتی، از ابوعاصم

ابوعاصم، «از شاعران بی‌نشانی است که ظاهراً در اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم می‌زيسته. از او هيچ اطّلاعی به ما نرسيده است. تعداد 6 بيت از وی در فرهنگ‌های لغت محفوظ مانده است. در اين ميان دو بيت به وزن ليلی و مجنون نظامی است که می‌نمايد او در اين وزن يک مثنوی داشته است.» (محمود مدبّری؛ شاعران بی‌ديوان، ص263)

مال فراز آری و، نگاه نداری

تا ببرند از در و دريچه و پاچنگ

مالِ رئيسان همه به سائل و زاير

مالِ تو، به کفشگر، ز بهرِ مچاچنگ!! ê

$

توضيحِ واژه‌ها:

پاچنگ = [چَ] (اِ مرکب) دريچه‌ی خرد. پاجنگ. پاژنگ:

مال فرازآری و بکار نداری

تا ببرند از در و دريچه و پاچنگ.

ابوعاصم.

|| پای افزار. کفش. پوزار. پاهنگ.

(لغت‌نامه؛ سايت)

http://www.loghatnaameh.com/dehkhodaworddetail-263ff4ad03324521a2cdb2ff056e4679-fa.html

(معنای دوّم که در اين بيت مورد نظر نيست. در معنایِ نخست و موردِ نظر، گُمان می‌کنم بايد چيزی از گونه‌ی «روزن» در نظر بوده باشد...)

مچاچنگ = [مَ چَ] (اِ) کيری باشد از اديم؛ سعتريان دارند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 281). آلت چرمی که زنان بدکاره استعمال کنند، در فرهنگ سروری به هر دو جيم تازی گفته. (فرهنگ رشيدی). چرمينه را گويند و آن چيزی باشد که از چرم و غيره بمانند آلت تناسل سازند و زنان حريص شهوت بکار برند. (برهان) (آنندراج). چرمينه و کير کاشی. (ناظم الاطباء):

مال رئيسان همه به سائل و زاير

وان تو به کفشگر ز بهر مچاچنگ.

بوعاصم (از لغت فرس چ اقبال ص 282).

(لغت‌نامه؛ سايت)

http://www.loghatnaameh.com/dehkhodaworddetail-c36a3c50408a4b14b58f5077404e2fe7-fa.html

C

جايی، در طرح‌واره‌ی «هزّالان ادب فارسی»، برای «کيرِ کاشی» -در بيتی از نازنين هزّال عصر صفوی: حکيم شفائی اصفهانی-، تعليقه‌واره‌ای نوشته‌ام. ازآن‌جاکه «کيرِ کاشی» و «مچاچنگ» دو نام برای يک ابزار است، تعليقه‌وار مزبور را عيناً اين‌جا نقل می‌دهم.

پيش از آن، بيفزايم که من همان وقت‌ها (يا يحتمل قدری پيش از آن، يعنی بلافاصله پس‌ازآن که پی به اين «حقايقِ عظمیٰ» برده بوده‌ام) از اين‌که پيش‌ترها، از روی نافهمی و نادانی، به فرنگيان بی‌نوا، نسبت «اختراعِ آلاتِ لهوِ خفن» می‌داده‌ام، پيشِ خود، و نزدِ پروردگارم حضرتِ شيطان، استغفارات کلّی و جزئی به‌جای آورده‌ام. شما هم خواستيد، به‌جا بياوريد که بی‌ضرر نيست...

و اين‌هم بيت شفائی، و سپس تعليقه:

اگرش حاجت اوفتد به خلال

می‌کند کيرِ کاشی استعمال

تعليقه‌یِ «کيرِ کاشی»:

مختصر توضيح و تصحيحی در اين‌باره هست که ممکن است جای ديگری گير نيايد، پس همين‌جا می‌آورم: نامِ کهن‌ترِ آن «چرمينه» و از آن کهن‌تر «مَچاچنگ» بوده. [بنگريد به فرهنگ معين، ذيلِ مچاچنگ.] مؤلّفِ چراغِ هدايت نوشته است: «کير کاشی /به يای مجهول و شين/ چيزی است که به شکلِ آلتِ تناسل در کاشان سازند و به کارِ زنانِ حشری آيد و گران‌قيمت بُوَد.» (شاهدِ وی: اگرش حاجت اوفتد...، که بالا نقل کردم).

عبيد جايی ازآن وصف کرده، امّا نام نبرده:

ديدم زنکی ساخته از چرم ذکر

بر بسته که گادنی کند چون خرِ نر

گفتم که به کُس مخند، کيرم بنگر

بربسته دگر باشد و بررُسته دگر!

(کلّيّات عبيد، دکتر محجوب، ص212)

و جايی ديگر (ص217) نام برده، می‌گويد:

کُس گفت به کير: دير و زودم تو بِهی

وز جان و دل و بود و نبودم تو بِهی

از نيمه‌یِ شمع و کيرِ کاشی وُ اديم

ديدم همه را و آزمودم؛ تو بِهی!

(اين هردو شعر در چاپِ انتشاراتِ اقبال -ص83 و 87- مغلوط است. ضمناً در لتِ سوّم در اصلِ متنِ مصحَّحِ دکتر محجوب «کاشیّ و...» آمده، امّا چون من اين اعمالِ تشديد را نادرست می‌دانم، وجهی را که خود درست می‌دانم آورده‌ام.)

می بينيد که خان آرزو (که پژوهنده‌یِ پردانشی هم بوده) اينجا را خطا کرده، که پای کاشان را به ميان کشيده! يکی از تعريفاتِ عبيد (در رساله‌یِ تعريفات) نشان می‌دهد که «کاشی» جنس است: «مشغله‌البطّالين: کيری که خواتين از اديم و کاشی و غيرِ آن سازند.» (چاپِ محجوب، ص330)

و البتّه اين احتمال هست که اين جنسِ خاص -که شايد گونه‌ای چرم بوده- در کاشان به دست می‌آمده؛ امّا ساختن کير ربطی به کاشان نداشته است.

(پايانِ نقلِ تعليقه‌یِ «کيرِ کاشی»)

http://www.freewebs.com/naghayez/hazl/hazzalan.htm#shafai

اگر باز نشد، اين‌جا را ببينيد...

http://www.freewebs.com/naghayez/hazl/hazzalan.htm#shafai

افزوده‌ی امروز [يک‌و‌نيم بامدادِ چهارشنبه، 2 شهريور 1390] بر تعليقه‌ی کهنِ «هزّالان...»:

می‌گويم نکند اين –بی‌ادبی‌ست- کيرِ کاشی، از جنسِ همين «کاشی» خودمان بوده؛ که يعنی با خاکِ مخصوص، می‌ساخته‌اند، لعاب‌الشّهوه می‌ماليده‌اند، و سپس در کوره پختانده می‌شده! به شيطان سوگند که ازين جانور دوپا، هيچ چيزی بعيد نيست!!

&

مأخذِ نقلِ دوبيتیِ ابوعاصم:

شرح احوال و اشعار شاعران بی‌ديوان در قرن‌های 3-4-5 هجری قمری، تصحيح محمود مدبّری؛ ص263.

?

توضيحی در اختلافِ نسخ، و «تصحيحِ متون»:

اين قطعه‌ی دوبيتی، مانند چهار بيت ديگری که ازين شاعر برجای مانده، تنها در کتب لغت ثبت شده: لغت فرس، قواس، صحاح‌الفرس، عجائب‌اللغه، سروری، وفايی.

در پابرگ، اختلافات ضبط گزارش شده. از آن‌ميان، تنها يک مورد (مصرع آخر) ارزش طرح و بحث دارد:

«صحاح‌الفرس: بر کفشگر ز بهر... - سروری، وفايی: در کفشدوز بهر...»

اهميّت اين اختلافِ ضبط در آن است که ما را با يکی از موارد ناشناخت نسبةً عمومی‌شده‌ی سده‌های هفت و هشت به‌بعد، مواجه می‌سازد: تلفّظِ کهنِ «به»!

آن‌دسته از کاتبان (و به‌زعم نگارنده: فضلا) که در متن اين قطعه (و بسيارها موارد ديگر در کلّيّتِ ادب منظوم فارسی) دست برده‌اند، با اين تلفّظِ کهن آشنايی نداشته‌اند. در اين تلفّظ (که هم‌اکنون نيز از زبانِ ايرانيان شرقی [افغانان و تاجيکان] می‌توان شنيد، و در آن به‌جای کسره‌ی معمول و آشنای ما، فتحه به‌کارمی‌رود) وضع آوايی به‌گونه‌ای‌ست که «به» در رشته‌ی هجايی وزن، می‌تواند به‌جای هريک از دو هجای کوتاه يا بلند بنشيند.

و در اين مصرع نيز چنين است؛ امّا حضرات فضلای دستبردکار، که آن را نادرست ادا می‌کرده‌اند، در آن «خدشه‌ی وزن» سراغ فرموده، و در شعر دست انداخته، و به‌جای «به» «بر» گذاشته‌اند...!

مورد ديگر، تفاوتی اساسی دارد، و به‌کلّ حاکی از بی‌سوادی‌ست!

حضرات متصرّفان، واژه‌ی کهن و زيبای «کفشگر» را هم نمی‌شناخته‌اند؛ و فقط با «کفشدوز»ان سر و سرّی داشته‌اند، طفلکيان!

J

عرايضِ حضرتِ سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظمِ سابقِ اسبقِ دردِ بی‌درمون، کلّاً تمام شد... دست از سرِ کچلِ ايشان برداريد؛ اجازه بدهيد کمی هم بروند زندگی کنند...

E

نسخه‌ی پی‌دی‌اف:

http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2011/08/dobayti_az_abooaasem.pdf

Mittwoch, August 17, 2011

به اقتفای استاد لبيبی

به اقتفای استاد لبيبی
چند گويی که ز مريم زن من پاک‌تر است
ياوه بس کن، اگرت ميلِ حقيقت به سر است
نيمه‌شب، چون تو شوی مست و، نهی کپّه‌ی مرگ
تازه از بهرِ زن‌ات، اوّلِ عشق و دَدَر است!
من ندانم که کجا می‌بردش مولِ خبيث
گر ز "شرلوک" بپرسی، به‌يقين باخبر است!
نه که يک مول، که يک شهر ورا می‌گايند
وآن‌که ناگاده، خر و بنده‌ی بدتر ز خر است
با تو چون هست مرا، گاه، سلامی وُ عليک
حقِّ همسايه نگه‌داشتن‌ام، ناگذر است
ورنه از بس زده‌ام جلق به يادِ کُسِ او
کيرِ بيچاره، دچارِ دق و جزِّ جگر است!
نه‌نعوظی تو و، عنّين و، چُنان پنداری
که چو پارينه، زن‌ات نوز نسفته‌گهر است
رو که ده‌قرن ازين‌پيش، لبيبی فرمود
بيتِ نابی، که کنون خاتمِ اين هزلِ تر است:
"از شمارِ تو، کُسِ طُرفه به‌مُهر است هنوز
وز شمارِ دگران، چون درِ تيمِ دو دَر است"!!

سر سنت ميتيلاتوس قدّيس کبير بزرگ اعظم سابق
دوشنبه، 24 اَمرداد؛ 15 آگوست 2011

Montag, August 01, 2011

دو قطعه‌ی هزل؛ در مايه‌یِ الاغ!

C
بانوان در ميانِ پایِ خود
چشمه‌ای نوش چون شکر دارند!
ليک، چون قلب‌شان کنی اسکن
همه، کمبودِ کيرِ خر دارند!!
C
نيست مردی که او هوس نکند:
کاشکی من به‌جایِ خر بودم!
گورِ بابایِ عقل و رسته‌یِ کار
دستِ‌کم "صاحب‌الذّکر" بودم!!

سر سنت ميتيلاتوس قدّيس کبير بزرگ اعظم

Dienstag, Juli 19, 2011

دو ترانه در «خودکفايی» (47-46)

خواهی که به مُلکتِ رهايی برسی
خربنده نباشی، به خدايی برسی؟
بايد غم کون و کُس ز دل دور کنی (1)
جلقی بزنی؛ به "خودکفايی" برسی!

از بندگی آن‌کس به خدايی برسد
کز حاصلِ دستِ خود به جايی برسد
اين جلق به فرمان امام است، که گفت:
ملّت بايد به "خودکفايی" برسد!

سر سنت ميتيلاتوس قدّيس کبير بزرگ اعظم
‏سه شنبه‏، تير 28، 1390؛ ژوئيه‏ 19‏، 2011

?
پابرگ:
(1) بدل (که نرينه-مادينگی نداشته باشد!):
بايد هوس "گردهمايی" نکنی!
يا:
بايد نکنی گردهمايي و، به‌جاش

Donnerstag, Juli 14, 2011

سينه-پستان

دوستی اين متن شاعرانه‌ی (!!) کوتاه و مختصر و مفيد را ايميل زده...
به‌عنوان پاداش، بيرتانه رباعی خدمت ايشان تقديم کرده شده؛ که اندر پس می‌آيد...

نخست متن واصله:

به اين می‌گن ادبيّات درست و شاعر واقعی‌... ماشاالله

به‌نام آنکه زندگی را در عشق
و عشق را درون سينه
و سينه را
برای ماليدن، ليسيدن، خوردن، و گازگرفتن آفريد...

دمش گرم!

×××
و اينک، رباعی ما (به شماره‌ی 45):
کيرم به کُس‌اش اسير و پابست شده
هنگامه‌ی «عادت»، پیِ کون مست شده!
پستان‌اش اگر برایِ مالاندن نيست
از بهر چه گرد و قالبِ دست شده؟!

چهارشنبه؛ 22 تير، 13 ژوئيّه 2011

Samstag, Juni 25, 2011

عرق و عرّوگوز!

عرق و عرّوگوز!

(نقيضه، برای غزلِ حافظ)

صبا به تهنيت پيرِ لخّه‌دوز آمد
که موسمِ عرق و، وقتِ عرّ و گوز آمد
درفش را ز کف افکند و، عزم جزم نمود
که مُشته کرد ورم؛ از درِ سُپوز آمد!
ز خانه، تور به‌کف رفت و، لحظه‌ای نگذشت
که با پسرچه‌ی نارُسته مو هنوز، آمد
چنان به بچّه‌ی مردم سُپوخت، کُس‌کشِ خر
که کونِ بچّه دريد و، چُل‌اش به‌سوز آمد!
بداد فحش زن‌اش را و، پير خندان گفت:
(چو يادِ وی، ز شب و نازِ آن عجوز آمد)
به نيمه‌شب، در کون‌اش زدم تفی و: علی‌ی‌ی‌ی...
چو طفره رفت زن و، مايلِ نُشوز آمد!
بلی، چو کُس نَبُوَد، کون کنيم در همه‌حال
که اين تلمبه‌ی ماتم، دوگانه‌سوز آمد!
خرابِ قافيه‌ی تنگِ اين نقيضه شدم
چُنان که قمریِ طبع‌ام به گوزگوز آمد!!


?
بيتِ نخست، چند سال پيش بر لفظِ مبارک ما رفته، و همين‌طور ابتر مانده بود.
اينک، به خردادماه يک‌هزار و سيصد و نود، برابر ژوئن 2011، به خاکِ «نوشَهير»، پلوردگارمان شيطون رجيم، لطف فرمودند و، بارِ حمل بر زمين نهاديم؛ و ايدون، اين نطفه‌ی اعلایِ زنا، بر خاک افتاد...

سر سنت ميتيلاتوسِ قديّسِ کبيرِ بزرگِ اعظم
ملقّب به «شاؤول‌بن‌اسرائيل‌بن‌يهوه»

$
متن عکسی

Freitag, Mai 20, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (44)

(XLIV)
برخيز که اوقاتِ طرب می‌گذرد
کارِ چُل‌ام از حدّ ادب، می‌گذرد
تا پيش و پس‌ات پاره نکرده‌ست به‌زور
خود خم کن و، تف بزن، که شب می‌گذرد!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (43)

(XLIII)
جلق ار بزنی و، زآن پشيمان باشی
از کونِ‌خران و ريشْ‌گاوان باشی
تا ياوه‌ی حق، داغِ جبين است تو را
کفرت به چُس ارزد و، مسلمان باشی!

?
کونِ‌خر و ريشْ‌گاو، هردو به‌معنایِ «احمق» است...

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (42)

(XLII)
هنگام سپيده‌دم، خروس سحری
دانی ز چه می‌کند همی لابه‌گری؟
گويد که ازين تعدّد زوجه، مرا
نه چشم و ذکر بمانده و، نه کمری!

Mittwoch, April 27, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (41)

(XLI)
شادی به‌دمی برفت و، غم دير بماند
از "بزمِ طرب"، خمارِ بی‌پير بماند
وز ما چو به‌گوز گشت ايّامِ شباب
صد جلقِ قضا، به گردنِ کير بماند!!

?
مصرعِ سوّم، در اصل و اوّل چنين بود:
وز ما چو به‌گوز گشت آن عمرِ شريف

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (40)

(XL)
دائم میِ فسق نوش می‌بايد کرد
حرفِ چُلِ خويش گوش می‌بايد کرد
سولاخ اگر ز مارِ کبرا هم بود
تُف‌نازده، صاف توش می‌بايد کرد!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (39)

(XXXIX)
خوشگل‌بچه گر کونِ کلانی دارد
اقبالِ خوش و، بختِ جوانی دارد
هم باده دهند و کير و، هم سيم و زرش
گو شاد بزی که خوش دکانی دارد!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (38)

(XXXVIII)
در دهر هرآن‌که کونِ نابی دارد
شب، جامِ شراب و جایِ خوابی دارد
زين‌جمله فزون، چو بر درش بگذارند
گويی ز بهشت فتحِ بابی دارد!

Donnerstag, März 17, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (37)

(XXXVII)
از بس که شنيده بودم اطوارِ کُس‌اش
ناديده، شدم پاک خريدارِ کُس‌اش
وآن‌شب چو قرار شد که تا تَه بکنم
گشتم دو وجب خرزه بدهکارِ کُس‌اش!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (36)

(XXXVI)
ما گرچه که کافريم و مرتدّ و رديم
باور مکن ای شيخ که آن‌قدر بديم
چون ترکِ فريضه نيست در مذهبِ کير
ديشب، شبِ جمعه بود و، ما جلق زديم!

?
بدلِ بيتِ ثانی:
ديشب، شبِ جمعه بود و، از ترسِ خدا
جلقی که فريضه بود، يک دست زديم!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (35)

(XXXV)
کُس‌ها که چُنين به کوی و برزن ولوند
هريک به طريقی به سرِ چُل بدوند
کُس گرچه کهن بُوَد، بکن؛ غصّه مخور
کُس‌هایِ کهن، مادرِ کُس‌هایِ نوند!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (34)

(XXXIV)
اين خرزه طريقِ خود دگرگون نکند
دريوزه جز از پنجه و صابون نکند
گر کوچه‌یِ ما فرش شود از کُس و کون
اين سربه‌هوا، نگا به بيرون نکند!!

?
بدلِ مصرعِ 3:
کون و کُس اگر به کویِ ما (يا: به کوچه‌مان) صف بکشند!

&
ترانه‌یِ موردِ نقيضه، از عرفی شيرازی‌ست:
عرفی دل و کيش را دگرگون نکند
دريوزه جز از درونِ پرخون نکند
سامانِ بهشت اگر درين کوچه کشند
اميد سر از دريچه بيرون نکند

(از نسخه‌یِ ؟؟؟ - کتاب‌خانه‌یِ ديجيتال، ص100)
تقصير از خودِ عرفی‌ست؛ نبايد با اين قوافی‌رديفِ وسوسه‌انگوز رباعی می‌گفت!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (33)

(XXXIII)
يک‌روز به‌کودکی به استاد شديم
وز ناز و نوازش‌اش کمی شاد شديم
پايانِ سخن شنو که آن‌شب سه رفيق
آورد و، تُلُم زدند و، شخ‌باد شديم!!!

Freitag, März 04, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (32) (حافظيّات 1)

(XXXII)
امشب عرقی به يادِ کون خواهم زد
وز هجرِ کُس‌ات، سر به جنون خواهم زد
باور نکنی، وصل کنم وب‌کمِ خويش
تا درنگری که جلق چون خواهم زد!!

?
در رباعيّاتِ حافظ (و يا به‌هرحال در منسوباتِ به وی) اين ترانه‌یِ بسيار زيبا و دل‌انگيز آمده است:
امشب ز غم‌ات ميانِ خون خواهم خفت
وز بسترِ عافيت، برون خواهم خفت
باور نکنی خيالِ خود را بفرست
تا درنگرد که بی‌تو چون خواهم خفت!

از حافظه‌ی درب و داغون نقل کردم. اگر خطايی شده باشد (که گُمان نمی‌کنم)، خواهيد بخشود...
و هم‌چُنين، از بابتِ شوخیِ بی‌رحمانه‌یِ سر سنت ميتيلاتوسِ کبير!!
ايشان سال‌هاست عزم جزم فرموده‌اند که در اين عرصه، به هيچ‌کس رحم نفرمايند؛ و از همين رو بوده که نخست به بزرگ سرورشان خيّامِ نشابور بند فرموده‌اند.
وعليکم...

Sonntag, Februar 27, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (31)

(XXXI)
خوش! خرزه‌یِ ما، که کونِ ايمان بدَرَد
گايد مَلَک و، پرده‌یِ غُفران بدرد
روزی که گناهِ ما به ميزان سنجند
برخيزد و، کونِ صاب‌ميزان بدرد!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (30)

(XXX)
تا کون و کُسی باشد و، من خواهم بود
پيوسته پیِ گایِ خفن خواهم بود
فردا که به صحرایِ کُس و کون برسيم
من پيروِ کيرِ خويشتن خواهم بود!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (29)

(XXIX)
تا کی شنوم هزار و يک ياوه‌یِ سرد
کز کردنِ کون، دلِ خدا گيرد درد؟!
تا حضرتِ خرزه هست در قيدِ حيات
کون، کرده‌ام و، می‌کنم و، خواهم کرد!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (28)

(XXVIII)
مرگ‌ام چو رسد، کيرِ مرا فوت کنيد
گرد از رخِ وی پاک به ماهوت کنيد
از پشمِ کُسِ بور، ببافيد سبد
وآن را بَدَل از تخته‌یِ تابوت کنيد!

?
يا:
از پشمِ کُسِ تنگ...

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (27)

(XXVII)
دختر که به کوی در به در می‌گردد
پيداست که در پیِ ذکر می‌گردد
چون گشت عروس و، خير از شوی نديد
اين‌بار، پیِ خرزه‌یِ خر می‌گردد!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (26)

(XXVI)
اين کافرِ کور اگر که ناحق می‌بود
کی مسندِ وی کونِ مطبّق می‌بود
ور کون ز برایِ صرفِ ريدن بودی
کی صاحبِ اين رواج و رونق می‌بود؟!!

Samstag, Februar 26, 2011

ابوسعيديّات

به‌واسطه‌یِ دوستی بسيار عزيز، نسخه‌ای از اشعارِ ابوسعيد الوالخير، ايميلاً به‌دست‌ام رسيد. صدالبتّه، پيش از اين با سروده‌هایِ منسوب به اين صوفیِ بزرگ آشنايی داشتم؛ و اين که اصلاً شعر نسروده! (به تصريحِ نوادگان‌اش، در دو کتابی که نوشته‌اند: محمّد بن منوّر، نويسنده‌ی «اسرارالتّوحيد» و قدری پيش از او، پسرعموی‌اش ...، نويسنده‌یِ «حالات و سخنان»، ابوسعيد جز يکی‌دو بيت، شعر نسروده). البتًه، اين صوفیِ نامدار، شعرباز و شعرشناسی درجه‌اوّل بوده، و در تفسير و تأويلِ اشعار به سود و سویِ طريقتِ صوفيانه، بايد او را از پيشاهنگانِ «شعرِ صوفيانه-عرفانیِ فارسی» –و پيشگامِ نوابغِ اين عرصه: احمد غزّالی و پرورده‌یِ او عين‌القضاتِ همدانی- برشمرد.
بگذريم. در همان گشت‌و‌گذارِ مختصر و سريعِ اوّليّه، رباعی‌يی نظرم را جلب کرد، و فی‌الفور، نقيضه‌ای شکل گرفت. و آن‌چه را که ملاحظه می‌فرماييد، به خدمتِ ايشان ايميل شد. گفتم شايد خوانندگانِ اين صحيفه‌یِ مقدّسه هم بدشان نيايد!

ابوسعيديّات

گفتم که، کارِ خوبی نکرديد!
مرا تحريک کرديد که با ابوسعيد هم، بعله!

می‌فرمايد:
کارم همه ناله و خروش‌ست امشب
نی صبر پديدست و نه هوش‌ست امشب
دوش‌ام خوش بود ساعتی؛ پنداری
کفّاره‌ی خوش‌دلیّ ِ دوش‌ست امشب

و ما (سر سنت ميتيلاتوسِ طُبَسی) السّاعه فرموده کرديم که:

گيرم که چراغِ ما خموش‌ست امشب
چه جایِ گلايه و خروش‌ست امشب
ياد آر که دوش کير می‌مُرد ز هجر
صد شکر که خايه نيز توش‌ست امشب!!

تا شما باشيد دوباره برایِ سر سنت ميتيلاتوسِ کبير، ديوانِ شعر بفرستيد!
(شوخی می‌کنم، اتفاقاً من همين‌جور مرتّب شعر و کتاب جمع می‌کنم؛ و کمی هم می‌خوانم. از بابتِ ابوسعيد هم خيلی ممنون!!! اين بيچاره را شما دمِ تيغ داديد؛ يادتان باشد!)

‏02‏/25‏/2011‏ 08:57:09 ب.ظ

$
پس‌نوشت (جمعه، 17 آبان 1392، 8 نوامبر 2013):
اين‌هم اشعارِ منسوب به ابوسعيد
ابوسعيد ابوالخير (رباعيات)
ابوسعيد ابوالخير (سايتِ گنجور)

Dienstag, Februar 22, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (25)

(XXV)
شب نيست که خرزه زار و دلخون نشود
وز ليلیِ کون، تالیِ مجنون نشود
کُس، تنگ و لطيف و غنچه و بکر و قشنگ
خود را بکُشد به‌هم‌کَشَد، "کون" نشود!!!

?
بدلِ مصرع 4:
خود را بکشد، به تنگیِ کون نشود!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (24)

(XXIV)
رندان که به عشقِ کون، ذکر برپای‌اند
يک نيم‌نگاه هم به کُس ننمايند
دنيا همه گر فرش شود از کُسِ ناب
غلتی بدهند و، جمله از کون گايند!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (23)

(XXIII)
رندان ادبِ گای فراموش کنند
پرهيز ز بوس و لوس و آغوش کنند
چون خرزه برآورند، گويند: علی‌ی‌ی!
وآنگه، ننهاده بر درش، توُش کنند!!

رواية‌الاُخریٰ:
ما چون ادبِ گای فراموش کنيم
پرهيز ز بوس و لوس و آغوش کنيم
چون خرزه برآوريم، گوييم: علی‌ی‌ی!
وآنگه، ننهاده بر درش، توش کنيم!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (22)

(XXII)
با اَولَده‌یِ حق چو شبی گِرد آيم
چون توُش کنم، "جهانِ دين" را گايم!
الله غضب کند؟ شود کيرم خشک؟!
يک تف بزنم؛ دوباره توش فرمايم!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (21)

(XXI)
آن را مَنِگر که پاره‌کون آيد مرد
در عهدِ ذکر، نگر که چون آيد مرد
چون خسبد و، يک گز بخورَد کيرِ کلفت
هرشب، به هوایِ آن برون آيد مرد!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (20)

(XX)
آن بی‌خبران که درِّ کون می‌سُفتند
وآنان که به سَبلَت درِ کُس می‌رُفتند
آگه چو ز سرِّ جلق گشتند، شبی
يک دست زدند و، اين رباعی گفتند!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (19)

(XIX)
آنان که ذکر بر درِ کون فرسودند
واندرِ پیِ کُس، نصفِ جهان پيمودند
آگه اگر از دستِ مبارک بودند
هرشب، دوسه‌بار جلق می‌فرمودند!!

Sonntag, Februar 20, 2011

سوک‌سرودی برایِ پروفسور حمدان (ص)

ای وای مرده کيرم؛ بهرش عزا بگيريد
ماتم برایِ کوری بی دست و پا بگيريد
اين خايه بسترش بود، در لحظه‌هایِ آخر
عکسی به يادگاری، با خايه‌ها بگيريد
تيرش خطا نمی‌رفت، گردون قدش کمان کرد
صد تيرِ آه و نفرين، سویِ خدا بگيريد
ای کون و کُس شما را، بس دوست داشت، مرحوم
اينک برایِ نعش‌اش، آغوش وا بگيريد!!
گاهی مغاره می‌رفت، گه غارِ کوه می‌سُفت (1)
بايد عزا برای‌اش در هردو جا بگيريد
سرسختِ نرم‌پی بود؛ ای دلبران! عزای‌اش
هرچند اشقيا بود، چون اتقيا بگيريد!
بُبريده‌سر شهيدی، رفته ز کف، خدا را
بهرش عزا مفصّل، چون کربلا بگيريد
تا بهره‌اش ز غُفران، باشد تمام، ختم‌اش
ای کون و کُس! دو مجلس، هريک جدا بگيريد!!
تين‌ايجران! دلِ او، هرلحظه با شما بود
خير است اگر خبر گاه زآن مبتلا بگيريد!!

حضرتِ سر سنت ميتيلاتوس
3 تا 4 عصر؛ اوّلِ اسفندِ 1389
20 فوريّه‌یِ 2011

?
پابرگ:
(1) صورتِ بعدی:
گه فُلْکِ بحر می‌شد، گه غارِ کوه می‌سُفت

نسخه‌یِ عکسی

Mittwoch, Februar 16, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (18)

(XVIII)
چوچوله‌یِ کُس، ز مُلکِ کاووس بِه است
گِرداله‌یِ کون، ز مسندِ طوس بِه است
يک جلقِ دودستی که به گرمابه زنی
از صد ويلایِ جاده‌چالوس بِه است!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (17)

(XVII)
خود را ز برایِ کون و کُس، غم ندهم
افسارِ چُل‌ام به دستِ ماتم ندهم
کون و کُس اگر به کير بفروشد ناز
يک جلقِ دودستی، به دو عالم ندهم!

باباطاهريّات (خدا منو مرگ بده...)

خدا منو مرگ بده؛ با باباطاهرم شوخی کرده‌م!
اِوا خاکِ عالم، خُب خودش لُخ شده بود ببه‌م!!

Freitag, Februar 11, 2011

باباطاهريّات (3)

باباطاهريّات
(3)
نسيمی کز کُسِ آن دختر آيو
چو بويُم، يادِ مو از لمبر آيو
چو شَو گيرُم کُس و کونِش در آغوش
به کيرُم زورِ صد کيرِ خر آيو!!

باباطاهريّات (2)

باباطاهريّات
(2)
بگايُم اوُ زَنايی کاهلِ دين‌َن
که با کيرِ مو دايم غرقِ کين‌َن
زَنن طعنه که: کيرِت ورنخيزه
خدايا خود وَرِش کن تا ببينن!!

باباطاهريّات (1)

باباطاهريّات
(1)
هوایِ گايمون تا در دل‌ُم بی
غمِ عالم، همه، پشمِ چُل‌ُم بی
چُلِ ورخاسته‌یِ چون گرزه‌مارُم
به صحرایِ کُس و کون، دُلدُل‌ُم بی!!

Dienstag, Februar 08, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (16)

(XVI)
هر کاو رقمی ز عقل در دل بنگاشت
يک لحظه‌یِ کيرِ خويش ضايع نگذاشت
يا همچو شتر بر درِ کون زانو زد
يا خر شد و، پا داد که پايی برداشت!!

Donnerstag, Februar 03, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (15)

(XV)
می‌کُن کُس و کون، که عمرِ جاويد اين است
ابطال‌گرِ ياوه‌یِ «توحيد» اين است!
ما خرّمیِ دوبُن‌پرستيم و، ذکر
پيغمبرِ ماست؛ راهِ «تقليد» اين است!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (14)

(XIV)
دوشينه يکی دخترکِ مثلِ حرير
بردم به سرای و، افکنيدمش به‌زير
گفتم کَمَکی بمالم اندر درِ او
ناگه، زِزِزِرت شد فرو اين بی‌پير!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (13)

(XIII)
تنگی و گشادی که به کون و کُسِ اوست
چون وقتِ جماع می‌رسد، هردو نکوست
اوّل بنهم در کُس و، چون شخ گرديد
کون‌اش بدرم، که خرزه کون دارد دوست!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (12)

(XII)
کُس چاکِ گريبان بدريد از غمِ کير
کون، قلعه‌نشين شده‌ست از ماتمِ کير
بی‌پير، نهاده سر به کف، می‌گويد:
می‌زن که بُوَد جلق بهين عالمِ کير!

Mittwoch, Februar 02, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (11)

(XI)
کون از تبرِ ذکر، چو شقّ‌القمر است
آلاله‌یِ کُس، ز کير خونين‌جگر است
در کرب و بلایِ عشق، از بهرِ جماع
کير از غم‌ِشان شهيد و بُبريده‌سر است!!

Dienstag, Februar 01, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (10)

(X)
آن کُس که چو گلبرگِ ترِ ياسمن است
وآن کون که بهين‌ترينِ اعضایِ تن است
دين کرده حرام و، گويد اين مرتدِ کور:
کون و کُسِ تنگ، دين و آيينِ من است!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (9)

(IX)
زهر است غمِ جهان و، کُس چاره‌یِ آن
پرهيز مکن ز بکر و از پاره‌یِ آن
خوبیِّ کُس اين است که کون هم با اوست
ارزد که شده کيرِ من آواره‌یِ آن!!

Montag, Januar 31, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (8)

(VIII)
کُس گرچه ثمربخشِ حياتِ ذکر است
کون گرچه بهشت است و، چو قرصِ قمر است
چون ناز کنند کافرِ کورِ مرا
جلق است که بابِ دلِ اين بی‌پدر است!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (7)

(VII)
آن کون که مدام می‌پرستی، هيچ است
وآن کُس که دريده‌ای به مستی، هيچ است
می‌خسب و، به کيرِ مرگ، کون اندر ده
کآن‌هم که زدی جلقِ دودستی، هيچ است!!

Freitag, Januar 28, 2011

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (6)

(VI)

درياب، ز کون و کُس جدا خواهی رفت

چون گوز به صحرایِ فنا خواهی رفت

بشنو سخنِ گایعليشاهِ بزرگ:

میگای که عاقبت بهگا خواهی رفت!![1]



[1] دوستِ عزيز، م. م. ل. ی.، در اوانِ جوانی، از سویِ حلقهیِ ياران، به «گایعليشاه» ملقّب گشت؛ خوشاش آمد و، آن را برایِ خود حفظ فرمود...

اين ترانه را به حضرتاش پيشکش میکنم که میدانم دوست خواهد داشت. به اميدِ هرچه زودتر رهايیاش.

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (5)

(V)

در فصلِ بهار اگر بتی حورسرشت

بر سبزهیِ جويبار خسبد لبِ کشت[1]

کون و کُسِ وی حرامِ کيرم بادا

گر گايم و ياد آرم از حور و بهشت!!



[1] «بر سبزهیِ زينبا بخسبد...» هم میتوان گفت! (فقط برایِ طُبسیها!!)

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (4)

(IV)
ايزد چو بساخت کون و، کُس را آراست
خود گشت ذکر؛ به‌احترام از جا خاست
وآنگه چو به تکيه‌گه نيارش افتاد
من، مسندِ او شدم که «ايزد با ماست»!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (3)

(III)
ديشب کيرم خوابِ کُس و کون می‌ديد
می‌جست ز جای و، گردِ آن می‌گرديد
می‌رفت فرو، گاه به کُس، گاه به کون
والبتّه، به کُسِّ مادرش می‌خنديد!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (2)

(II)
اين کافرِ يک‌چشم، که نام‌اش کير است
از بهرِ کُس و کونِ تو در تدبير است
دست‌اش نرسد گر به کُس و کون، ناچار
با خويش کند جماع و، بی‌تقصير است!!

نِوشَهيريّات، نقايضِ جديد (1)

(I)
تا کی کمرِ خرزه بگيريم به مشت
مهجوریِ کُس، دوریِ کون، ما را کشت
کی گيرَمَت از پشت در آغوش و، نَهَم
بر کون و کُسِ نازکِ تو، کيرِ درشت؟!

Mittwoch, Januar 05, 2011

چند نقيضه‌یِ به‌دست‌آمده از ميانِ يادداشت‌هایِ اسکن‌شده

(I)
گفتم: ز دَرَت؟ گفت: دَرَم پاره شده‌ست
گفتم: ذکرم؟ گفت که آواره شده‌ست
گفتم: چو توان کرد به کون...؛ گفت: مگو
کآن نيز گشادِ کيرِ صدباره شده‌ست![1]

(II)
يارب! ز برایِ من بتی ساده بيار
آن‌سان که چنو نه هيچ‌کس گاده، بيار
از حور و میِ طهور گفتی صدبار
هر صد گفتم که «کُس مگو! باده بيار!»!![2]

(III)
کيرم که جهان به قبضه‌یِ قدرتِ اوست
دارد به جهان دو چيز و، آن هردو نکوست
هم سيرتِ آن که دوست دارد کُس را
هم صورتِ آن، که کُس ورا دارد دوست!![3]

(IV)
من کارِ هزار شخصِ نااهل کنم
دشوار بُوَد گناه؟ -من سهل کنم!
کون‌کردنِ «من»، حق ز ازل می‌دانست!؟
جلقی بزنم؛ "علم"ِ خدا "جهل" کنم!![4]

(V)
کون گرچه به شرع زشت‌نام است، خوش است
بی حاجتِ قاصد و پيام است، خوش است
تنگ است و، حرام است و، خوش‌ام می‌آيد
هرچيز که تنگ است و حرام است، خوش است!![5]

?
پابرگ‌ها:
[1] سروده در: 13800401. به‌گُمان‌ام جايی رباعی‌يی با اين قافيه، به نامِ مولوی ديده‌ام. در ديوانِ کبير (ج7) گشتی زدم؛ موردی به‌نظر نيامد. لابد جایِ ديگر ديده بوده‌ام...
[2] يحتمل از ساخته کرده‌هایِ سال‌هایِ 81 و 82 باشد...
[3] در مذکّرِ احباب (تأليفِ سيدحسن خواجه نقيب‌الاشرافِ بخاری [تأليفِ ميانه‌یِ سال‌هایِ 974 تا 1005 هجریِ قمری]؛ تصحيحِ استاد مايلِ هروی؛ نشرِ مرکز، چاپِ اوّل، 1377 – ص221) اين رباعی، ذيلِ ذکرِ معصوم خواجه‌یِ عشقی آمده (و مؤلّف معلوم نکرده که از کيست)؛ و الحق خود نقيضه‌ست!!
ايزد که جهان به قبضه‌یِ قدرتِ اوست
داده‌ست تو را دوچيز، کآن هردو نکوست
هم سيرتِ آن که دوست داری کس را
هم صورتِ آن که کس تو را دارد دوست!

[4] سروده: 13870113
[5]کريستن‌سن، شماره‌یِ 49:
مَی گرچه به شرع زشت‌نام است، خوش است
چون از کفِ شاهد و غلام است خوش است
تلخست و حرامست و خوشم می‌آيد
ديری‌ست که تا هرچه حرام است خوش است!

(مصرع 4، در اصلِ متن: ديرست...)

سه ترانه‌یِ هزل

(1)
تا کی ز غمِ کُسِ تو دلْ‌خون باشم؟
چون کيرِ خود از فراق واژون باشم؟
مهری که مرا بود، ز تو برگيرم
بدْهم به برادرت؛ پیِ کون باشم!

(2)
در فصلِ بهار، شخْ‌ذکر بايد بود
جز کون و کُس از جهان به‌در بايد بود
خوش باد و هوايی‌ست، نباشد کُس و کون
اندر پیِ گایِ ماچه‌خر بايد بود!

(3)
نوروز، وجودِ خود صفا خواهم داد
در دشتِ طبس، دلی هوا خواهم داد
يک ماچه‌خرِ خوب اگر دست دهد
دادِ دلِ کيرِ بی‌نوا خواهم داد!!
اسفندِ 1387

Montag, Januar 03, 2011

آبجيات!

آبجيات!

(به فارسیِ گونه‌یِ مِشِدی)

آبجيات خيلِ جِوُونَن؛ مِدِنُم
آبجيات خوش‌کس‌وکونَن؛ مِدِنُم
هرجِ يَک کيرِ کلفتِ مِبِنَن، غَش مُکُنن
واز بِرَی کيرِ دِگَه، چِش‌نِگَرونَن؛ مِدِنُم
آبجی‌فاطی‌ت که کُسِ‌ش دِروَزَه‌دُولابَه، مِگی
حورِيَه جخ بِرَی اوُنا که نَکِردَن؛ مِدِنُم!
خُردُويَه رِ مُ، خودِ مُ، ليسِ مِزِنُم؛ گُوتَه بخور
هی مِگه: دخترکی‌ش رِ وِرنِدُشتَن! مِدِنُم!
تو دِری مُ رِ سِيا مِنی، برو کُس‌کشِ خر
نِنه‌بابات که به ريشِ مُ مِخَندَن؛ مِدِنُم!!!


C
فی‌التّاريخِ يوم‌الثّالث‌العَشَر کما يوم‌الحَشَر، فی شهر ذی‌ماه، سينه‌یِ (آخ جون!!) يَک‌هَزاروسيصد‌الهشتاد‌النّوه‌الهجری‌الشمسيّه.
‏01‏/03‏/2011‏ 07:31:01 ب.ظ

?
بايد عرض‌مو به درزتون بذارم که: فقيرِ نامُراد، لهجه‌یِ «شيرين‌تر از عسل»ِ مشهدی را خوب نمی‌داند؛ و ايدون، فقطط تقليدی کرده بيده‌ايم!! مشهديّون بخواهندمان وَخشيت!

$
PNG